آرشیو برایجولای, 2007

فردوسی پور به قلعه نوعی: چرا استعفا ندادین؟

نشست بررسی زوایای تاریک شکست تیم ملی با حضور یکی از زاویه های اصلی این قضیه، یعنی امیرقلعه نویی، با نتیجه سه بر صفر به نفع فردوسی پور به خوبی و خوشی به پایان رسید! در این برنامه که از نزدیکی های ساعت 11 شروع شد و تا بعد از 1 نصفه شب ادامه پیدا کرد، قلعه نوعی با تایید حرف های قبلی خودش، همه شون رو تکذیب کرد و مردم، کارشناسان و احتمالاً مسئولین مربوطه رو مطمئن کرد که واقعاً آدم قابل اطمینانی نیس. تو این میز گرد، که البته هیچ هم میزش گرد نبود و اصولاً میزی وجود نداشت که بخوایم درباره شکل هندسیش دست به افشاگری بزنیم، ژنرال سه بار بدجوری قافیه رو به فردوسی پور و یارانش باخت. امیرحاج رضایی و دکتر ذوالفقارنسب، یاران مذکور فردوسی پور بودن و البته اهالی مطبوعات (البته از نوع خودی) هم بقیه بازیکنان تیم عادل رو تشکیل می دادن؛ بگذریم… (همینجا بگم این گزارش، کاملاً جانبدارانه س. برعلیه جناب سرمربی. اگر فکر می کنین که خوندن همچین مطلبی می تواند حرام کفایی باشد، می تونید همچنان به فکر کردن خودتون ادامه بدین!!)

  • اولین ضربه ای که قلعه نوعی خورد، در واقع یه گل به خودی تلخ ولی تماشایی بود که روی بحثی پیش اومد که حاج رضایی وسط کشید. “این ادبیات در شان سرمربی تیم ملی نیست…من شنیدم که شما گفتین که تیم ملی ما تو این بازیها سه تا دشمن داره که یکیش شبکه ی سومه” همین یه جمله کافی بود که موتور فردوسی پور روشن بشه و شروع کنه به بازخواست قلعه نوعی. ژنرال هم که رو حرف خودش اصرار می کرد، بعد از کلی سفسطه اولیه، دلیلش رو ترور شخصیتی رضا عنایتی عنوان کرد!! بیابید پرتقال فروش را! فردوسی پور رو هم که می شناسین…کافیه یه آس دستش بیفته! تا طرف رو به چهارمیخ نکشه ول کن نیست! شروع کرد به گیر سه پیچ دادن به قلعه نوعی که “ترور شخصیتی یعنی چی! این که می گیم عنایتی تو جای خودش بازی نمیکنه، ترور شخصیتیه؟” قلعه نویی هم که نمی خواست کم بیاره دست به چند بارتکرار حرفش زد و از فردوسی پور سوال و از قلعه نویی اصرار که عنایتی رو ترور شخصیتی کردین دیگه! عادل هم دست آخر گفت “شما خودتون هم نمیدونین چی شنیدین، هی میگیین ترور شخصیتی!” عین این ماجرا هم سر حرفی که در مورد مسابقه ی ایران با کره زده بود و گفته بود که این بهترین بازی ایران در تاریخ بازی های این دو تیم بوده، پیش اومد و اونجا هم سفسطیشن راه انداخت!

  • جایی در میانه ی برنامه، قلعه نویی همون روالی رو که بیادی، یکی از اعضای هیئت مدیره ی پرسپولیس تو برنامه ی نود رفته بود و پوزه ش به خاک مالیده شده بود رو اجرا کرد؛ وقتی که عادل داشت می گفت “من دارم در مورد بحث فنی صحبت می کنم و اصلاً ما برای همین اینجاییم”، گفت:شما نمی خواد راجع به قسمت فنی نظر بدی و همون مجری گریتو بکن! کارشناس فنی دعوت کردی، اینا باید بحث فنی بکنن…. فردوسی پور رو هم که می شناسین (تا حالا دیگه باید شناخته باشین دیگه…) تو اینجور موارد کم نمیاره، در کمال ادب، طرف رو سکه ی یه پول می کنه، گفت “شما جواب سوالایی که سردبیرای مطبوعات ازتون کردن رو بدین”. شاید خیلی پاسخ قاطعی نباشه (یا اصلاً پاسخ نباشه) ولی همین برخورد از قلعه نوعی و جواب از عادل، بدجوری تفاوت سطح فرهنگ و سواد این دو تا رو به رخ بیننده های تلویزیونی کشید و باعث شد که قلعه نویی بازم از اشتباه خودش ضربه بخوره.

  • اما نقطه ی اوج برنامه، لحظات پایانی بود؛ وقتی که قلعه نویی بعد از توجیه تک تک رفتارهای تاکتیکی و فوتبالی خودش، جلوی این سوال فردوسی پور قرار گرفت: “شما که میگین تمام مسئولیت شکست تیم رو به عهده می گیرین، که البته من می گم در حد شعاره! ، تو این صحبتای امشبتون هیچ چیزی از اون مسئولیت پذیری نشون ندادین و همه چی رو از گردن خودتون برداشتین (نقل به مضمون) و هرچی آقایون کارشناسا گفتن توجیه کردین”… قلعه نویی که یه کم بهش برخورده بود گفت من که از اون اول گفتم که همه چی تقصیر منه شما می خوای منو جلوی مردم قرار بدی و به آقای ذوالفقارنسب بگم، این حرفتون درسته…بله اینم درسته و… . پس واسه چی دیگه این بحث رو راه انداختیم؟

    اینجا بود که فردوسی پور و تیر خلاص رو زد و در حالیکه کمتر از سه دقیقه به پایان برنامه مونده بود به قلعه نویی گفت ” خوب پس چرا استعفا ندادین؟! شما که می گین همه مسئولیت رو قبول می کنین… همه جای دنیا رسمه که مربی ای که بعد از باخت شکست رو گردن می گیره استعفا میده و میذاره تا فدراسیون واسش تصمیم بگیره. این یه رسمه…شما چرا استعفا ندادین؟!!”

    خوب مسلماً تو این موقعیت ژنرال داغ کرده چیزی نمی تونه برای گفتن داشته باشه و فقط گفت که”آقای فردوسی پور شما با من مشکل داری و نمی خوای ببینی که من بالا میام! دلیلش رو هم خودت می دونی…”

     

    و برنامه تموم شد!

     

    صحبت های ذوالفقارنسب، از قسمت های جالب برنامه بود که خیلی رک حرفشو به قلعه نویی می زد. یکی از موارد، تاکید زیادش بر بی تجریه بودن قلعه نویی برای تصدی پست مربیگری تیم ملی بود. ضمن اینکه حرف آخر برنامه ش، کنایه ی فوق العاده ای بود بر جریان انتخاب قلعه نویی در “مراسم خرد جمعی کذایی” و همینطور مشخص شدن هرچه زودتر اعضای فدراسیون و کادر فنی جدید! (قبل از برکناری احتمالی قلعه نویی). رفتار دکتر در اوخر برنامه، مثل استاد دفاع پروژه هایی بود که تز دانشجوشون رو رد کرده باشن و نگاه هایی حاکی از عدم قبولیش بهش میندازن.

    از بعد از نیمه شب، حاج رضایی خودشو کاملاً از جریان کارشناسی برنامه خارج کرد. حالا یا بحث کردن رو بی فایده می دید و یا خوابش گرفته بود! چون حتی در مقابل سوال فردوسی پور هم گفت “من حرفی ندارم.”

  • با شروع تیتراژ پایانی برنامه که یه آهنگ عزای بی سروته بود بحث هنوز ادامه داشت و بعد از چند لحظه فردوسی پور گفت “خوبه آهنگمون طولانیه هنوز می تونیم حرف بزنیم و وقتی عادل خداحافظی کرد بحث لفظی جالبی با قلعه نوعی پیش اومد! ظاهراً قلعه نوعی به عادل گفت تو چرا استعفا نمیدی؟! و فردوسی پور در جوابش گفت ” من هر وقت که شکست تو مسئولیت هامو گردن بگیرم استعفا می دم. تو این موضوع شک نکنین!

    اینقدر که این قلعه نویی ظرفیت انتقاد رو نداره من می ترسم فردا بیاد منو متهم به ترور عاطفی شخصیتش کنه! اما از اون جایی که حدس می زنم راهش طرف اینترنت و وبلاگ و اصولاً هرچیزی که ربطی به برنامه ی امشب پیدا می کنه نمیفته، سرم رو رو بالش می ذارم و البته ناامید،به آینده ی تاریک تیم ملی که ممکنه بازم با نسخه ژنرال پیچیده بشه فکر میکنم.

  • حتماً نظرات رو هم ببینین، دوستان چیزای خوبی به بحث اضافه کردن.
  • این مطلب رو هم بخونی بد نیستن، جالبه: طنزی به نام امیر قلعه نوعی

(48) دیدگاه

جدیدترین رده بندی برترین حاشیه های سال

خدا رو شکر که مملکت گل و بلبل و شمع و پروانه، هیچ مساله ای نداره که به متن مسائل روزمره ش اضافه بشه و همه درباره همون چیزایی حرف می زنن که قبلاً می زدن و اتفاق جدیدی نیفتاده یا اصولاً، کلاً و عموماً همه چی تو حاشیه س! فعلاً.
رییس چمهور محترم و زیباروی از دو سال پیش درصدر خبرها قرار داره و ول کن اون بالا نیست! آخرین درفشانی های ایشون رو هم دربرنامه ی گزارش ویژه اخبار ساعت ده و نیم ملاحظه فرمودیم. “حتی یه حرف تبلغی هم نزدم” از زیباترین حرف های تبلیغی رییس جمهور محبوب ملت بود!

clip_image00210

سهمیه بندی بنزین با اختلاف فاحشی دوّمه! (البته نسبت به الف نون). خیابون ها کم کم داره از هرگونه وسیله ی حمل و نقل عمومی خالی میشه و خوب نتیجه ش اینه که مردم بازم به ماشین های شخصیشون رو میارن. این وسط ظاهراً بنزین هواپیماها رو هم ندادن، چون دیگه بلیط هم برای هیچ خراب شده ای در داخل کشور پیدا نمیشه.

امیر قلعه نوعی هم تونسته خودش رو تو این رده بندی بکشه بالا و اگه همین طوری پیش بره، از مساله ی بنزین جلو بزنه! قابل توجهه که ایشون سالیان ساله در جدول خبرسازان جا خوش کردن و فقط گاهی یه کم بالا پایین می شن. این پدیده، از زمانی وارد گفتمان روزمره ی مردم شد که حکم سرمربیگری استقلال رو گرفت، بعد از سه سال، استقلال رو قهرمان کرد و بعدش منجر به حذفش از جام باشگاه های آسیا شد! خیلی یهویی، سرمربی تیم ملی شد و خیلی ساده، بهترین تیم ملی تاریخ ایران رو به زباله دانی تاریخ فرستاد. الان هم با خونسردی به کارش ادامه می ده!

عکسی که شرق، فردای باخت ایران به کره، تو صفحه اولش انداخت و تکلیف ژنرال شکست خورده رو مشخص کرد:

clip_image0042

در رده ی بعدی، مساله “ارتقاء امنیت اجتماعی” قرار گرفته. جریان این ترکیب اسمی، مثل اون جوک س که می گن سه تا دروغ گنده بگو؟ می گه “دانشگاه آزاد اسلامی”!!! فرزاد حسنی هم با اون برنامه ی جنجالیش، الان به یه پارادوکس متحرک تبدیل شده که ملت نمیدونن باید ازش خوششون بیاد یا متنفر باشن! مساله دیگه اینه که آیا جریانات برکناری این موجود مرموز از اجرای کوله پشتی، گِل مالی شدن تیریج قبای آقایون در قبال این برنامه و دلجویی رادان از حسنی، هنوز جزو فیلمنامه محسوب می شن یا همه شون بداهه گویی هستن؟!

“دست دادن یا ندادن خاتمی، مساله این است”، بحث دیگه ایه که هنوز جای خودش رو تو جدول ثابت نکرده و ممکنه بالاتر بیاد. متخصصان فن، معتقدند که هنوز میشه با نرم افزارهای فوتوشاپی، مشخص کرد که اون دستی که اون وسط بوده، دقیقاً اونجا چیکار می کرده و آیا از نظر شرعی باید این آقا رو اعدام کرد یا نه.

البته صاحب دستی هم که در این عکس اون وسط می بینین، از نظر عرفی محکوم به اعدامه! اونی هم که نمی بینین که اصلاً لیاقت حکم بریدن نداره!

clip_image0063112

و من هنوز کلّی توهّم نگفته دارم که اینجام گیر کرده. (نه باباجان، بیا بالا… بالاتر…دیگه نرو تو سوراخ دماغم! یه کم پایینتر!) ولی از اونجایی که یک بلاگر عاقل باید فکر فرداش رو هم بکنه و من هم سعی می کنم که خودم رو در صف
عاقلان جا بزنم، همینجا قورتشون می دم. گو اینکه همه می تونین این حاشیه های جذاب رو ببینین و ازش …(بخونین لذت) ببرین!

(13) دیدگاه

مطالبی درباره بوسه

بوسیدن هم مثل خیلی از پدیده های دیگه ی دنیا، یه تاریخ مجهول داره. از نوشته های هندی حدود 1500 سال قبل از میلاد که به زبان سانسکریت نوشته شده ن، اینجور برداشت میشه که اون موقع، بوسه وجود داشته. اما نمی شه گفت که قبل از اون هم این رسم رایج بوده یا نه. در واقع هنرمندان و نویسندگان، بوسیدن رو اونقدر امری خصوصی می دونستن که اون رو تو نوشته ها یا نقاشی های خودشون نمی آوردن. بعد از اولین نوشته ها راجع به بوسه، سالیان سال گذشت تا این رسم دوباره مکتوب شد.

350 سال بعد از میلاد، هندو ها در شعری مذهبی که بر محور “کاماسوترا” سروده شده بود و قرن ها دهان به دهان چرخیده بود، بوسه های مختلف رو نقل کرده بودن. باستان شناسان معتقدند که بوسیدن، بعد از حمله اسکندر به هند در سال 326 قبل از میلاد رواج یافت. خیلی از عادات بوسیدن امروز ما، از اون زمان به ما منتقل شده. گفته می شه که در روم باستان، زن و مرد در برابر مردم یکدیگر رو می بوسیدن تا به این صورت ازدواج خودشون رو اعلام کنن.

 

خیلی ها معتقدن که بوسیدن، ریشه در جویدن غذا وسط مادران برای کودکشون داره. گرچه متخصصان امر معتقدن که بوسه، ریشه ی خیلی از بیماری ها هم هست! مونونوکلیوسیس که در بزاق وجود داره و می تونه با بوسه منتقل بشه، تبخال، بعضی از باکتری هایی که ممکنه باعث زخم معده بشن، در موارد نادر، ویروس هایی که منجر به مننژیت می شن و تا به امروز، والبته یک مورد خاص هم گزار شده که ویروس HIV از طریق بوسه منتقل شده (گرچه این روش انتقال تقریباً منتفیه)، از این دسته بیماریها هستند.

مردم شناسان می گن که بیش از 90 درصد مردم جهان همدیگه رو می بوسن. خیلی از این افراد، منتظرن تا اولین تجربه ی عشقولانه ی خودشون رو تجربه کنن و جالب اینجاس که همه ی اونها، اولین بوسه ی رومانتیکشون رو برای همیشه به خاطر می سپارن. پدر و مادر بچه هاشون رو می بوسن، تقدیس کننده ها، مقدس مذهبی خودشون رو و حتی بعضی ها موقعی که از هواپیما پیاده می شن، زمین رو می بوسن ! (چقدر تناقض…!!)

 

غیر از فرضیه ی بالا مبنی بر اینکه جویدن غذا ها به این شک نسل به نسل منتقل شده (که البته یه کمی غیرمنطقیه)، بعضی از دانشمندان میگن این رفتار، یه رفتار غریزیه و دلیل این حرفشون رو رفتار میمون های بونابو می دونن که خیلی به انسان نزدیکن. اونها همدیگه رو می بوسن تا از دلخوری هایی که بینشون پیش اومده یه جوری دلجویی کنن و به این صورت پیوند اجتماعی بینشون رو قوی نگه دارن. خیلی از حیوانات دیگه ،رفتارهایی دارن که گونه هایی از بوسیدن رو شبیه سازی می کنه. مثلاً خیلی از پستانداران، صورت همدیگر رو می لیسند، پرندگان نوک های خودشون رو با هم تماس می دن و حلزون ها، شاخک های خودشون رو به هم می زنن. رفتار حیوانات در لیسیدن و بو کردن همدیگه،حس صمیمت رو بینشون نشون می ده

 

عکس العمل انسان به بوسه به سه بخش تقسیم می شه:

  • عکس العمل روانی که به حالت روحی فرد بستگی داره و به اینکه کی داره شما رو می بوسه . از نظر روانی، بوسیدن کسی که می خواهین ببوسینش، یک حس جاذبه قوی در فرد ایجاد می کنه. در واقع اگر کسی رو که دوست ندارید، ببوسین یا مجبور به بوسیدنش بشید، حس، کاملاً متفاوته خواهید داشت.

  • بدن شما از نظر فیزیکی کاملاً به بوسیده شدن عکس العمل نشون می ده. بیشتر مردم دوست دارن که مورد تماس قرار بگیرن و همینه که باعث عکس العمل مذکور میشه. این بوسیده شدن، همه چی از خون تا مغز شما رو تحت تاثیر قرار

    می ده و هورمون هایی تولید می کنه که درباره شون صحبت می کنیم.

  • فرهنگی که توش بزرگ شدین، نقش بزرگی رو تو احساس شما نسبت به بوسیدن یا بوسیده شدن ایفا می کنه. در بیشتر کشورهای غربی، مردم یه جورایی آموزش می بینن تا مشتاقانه، منتظر اولین بوسه ی زندگیشون باشن. ولی در فرهنگ ریشه ی کشورهای دیگه ، قضیه می تونه کاملاً برعکس باشه. بنابراین رفتار مردم و رسانه ها و سایر فاکتورهای اجتماعی، به شکل کاملاً محسوسی روی احساس موردبحث تاثیر می ذاره.

این عکس العمل ها در تمام انواع بوسه نقش خودشون رو نشون می دن؛ منظورم اینه که نه فقط بوسیدن از روی رومانس، بلکه بوسیده شدن یک کوک توسط مادرش یا بوسه های از روی احترام و… هم از این قاعده مستثنی نیستند و هر دو طرف از این عکس العمل ها رو بروز میدن. نقطه ی مشترک تمام این بوسه ها اینه که همه شون از کشش طرفین و احساساتی که بهش می گیم احساسات مثبت، الهام می گیرن.

 

آناتومی بوسه

اکثر ماها مموقع بوسیدن یک آدم دیگه، حواسمون طرف اینه که چیکار داریم می کنیم و نه اینکه اون وسط الان چه اتفاقی داره می افته! منظورم از نظر تکنیکی و پزشکیه.جدا از اینکه کیو دارین می بوسیم یا برای چی اینکارو می کنیم، پایه ی بوسه، ماهیچه ای به نام Orbicular Oris هستش که دورتا دور دهان رو احاطه کرده.حدود دو سوم از آدماها موقع بوسیدن یکدیگر سرشون رو به راست خم می کنن که به عقیده ی دانشمندا، رفتاریه که از زمان تولد در ما وجود داره. دلیلش رو خودتون پیدا کنین! تمام کسانی که حداقل یکبار بوسه رو تجربه کردن می دونن که احساساتشون در اون زمان، ارتباطی به دهان پیدا نمی کنه.، بلکه اعصاب دهانی پیام های عصبی رو از پوست صورت، لب ها و زبان به مغز منتقل می کنن تا در اونجا با تولید هورمون های مرتبط، به این فرایند پاسخ مناسب داده بشه.

اکسیتوسین که به افراد احساساتی مث نزدیک بودن، اختیار دادن (و در اختیار داشتن) و از این دست رو القا
می کنه.

دوپامین که نقش پردازش احساسات، لذت ها و دردها رو بازی می کنه

سروتونین که حالت و وضعیت روحی شخص بهش وابسته س.

آدرنالین که ضربان قلب رو بالا می بره و در عکس العمل های تقابلی نقش اصلی رو داره

با ترشح این هورمون ها، احساسی در افراد ایجاد می شه که با بالا رفتن سرعت ضربان قلب، نیاز به اکسیژن بیشتری رو طلب می کنه.

 

 

 

 

 

 

مساله ی دیگه، نقش پروتئین های سیستم ایمنی بدنه که باعث می شه افراد، بوسه های مختلف رو متفاوت احساس کنند. محققان ثابت کرده ن که زنان، بوسه ی مردانی رو ترجیح می دن که دارای پروتئین های سیستم ایمنی متفاوتی از خودشون باشن. اونا ممکنه که بتونن این پروتئین ها را در لحظه ی بوسه احساس کنن و به اصطلاح بچشن و از این طریق، شریک خودشون رو جذاب بپندارن.

منبع : howstuffworks

(34) دیدگاه

لخت و پتی

توهم روز»

طبق معمول، من یه مشکل بزرگ تو ذهنم گیر کرده…

به لاکپشتی که لاکش رو گم کرده  دقیقاً‌ چی میگن؟ لخت و پتی یا…خونه خراب؟!!

                      ist2_3052012_turtle_selling_his_shell

(15) دیدگاه

در همون راستای قبلی…

در راستای حمایت همه جانبه ی ملت شهیدپرور و انقلابی از حرکت جوشان فرزاد حسنی در برنامه ی اون شب کوله پشتی، بر آن شدیم که پاره ای از نظرات شما در پست فرار از خط قرمز را به دست تحلیل بسپاریم. (ببینید تحلیلگر ما چه دستان پرتوانی داشته که یه همچین موجوداتی رو زیر ذره بین تحلیل خودش برده!) قسمتی از این پاره ی مذکور را در این بحث گنجانده ایم. عددی که تو پرانتز بعد از هر مطلب نوشته شده، نمایش دهنده ی درصد دوستانیه که نظری متناسب و هم جهت با همون مطلب داشتن. توجه داشته باشین که قرار نیست جمع درصدهامون بشه 100، چون بعضی از کامنت ها تو نتایج مختلف اسفاده شدن.(تعداد کامنت های مورد بررسی:65)

نکته غیرقابل بحث: تو این تحلیل زیاد دنبال منطق نگردید. معمولاً توهّم و منطق در یک ظرف
نمی گنجند!

  1. اصولاً هروقت احساس کردید که تلویزیون داره چیزی خلاف عفت عمومی نشون میده، متوجه باشین که هیچ چیزی تغییر نکرده و فقط قراره یه
    پرده ی جدید از نمایش، رو صحنه برده بشه. ضمن اینکه
    آدم های یک سیستم محدود، نمی تونن بدون کمک بالاسری هاشون حرفی رو بزنن که قبلاً جزو محدوه ی ممنوعه بوده. بنابراین اینجا بحث فرد مطرح نیست، بلکه یه گروه از اشرار صدا و سیما و نیروی انتظامی نشستن فکر کردن که چیکار کنن تا به این نتیجه رسیدن.(24.6 درصد)

  2. من از فرزاد حسنی خوشم نمیاد ولی از این کارش خوشم اومد.در واقع با این کارش، یکی از اعضای بدن سردار رادان رو به مقدار متنابهی به خاک مالانده کرد! {حالا نمایش بوده یا نه} (35.3 درصد)

  3. آدم هایی ناموفق هیچوقت نمیتونن خودشون رو از سطح یه سیفون! بالاتر بیارن مگر اینکه پا بذارن اینور خطوط قرمز محیطشون. (6 درصد)

  4. یکی از روش های رسانه ای برای جلب نظر مخالفان، دور زدن مشکلات و انتقاد از خوده. این قضیه به وضوح تو هردو شب پخش برنامه دیده شد. در واقع برنامه هایی از این قبیل یه جور سوپاپ اطمینانن. (6 درصد)

  5. حسنی آدمیه که برای رسیدن به هدفش از هر راهی که ممکن باشه استفاده می کنه. تو این مسیر هم از توهین به طرف مقابلش هیچ ابایی نداره. بنابراین این که تونسته (مثلاً) از پس یکی مثل خودش بربیاد، اصلاً جای تعجب نداره. (3 درصد)

    p934

  6. تکرار مکرراتی که م ن و شما ، هرروز شاهدشون ه ستیم تو یه برنامه هیچ کاربردی برای ما نداره. صرفاً داغ دلمون رو بیشتر تازه می کنه. (3 درصد)

  7. موضوع چیه؟ اینجا چه خبر شده؟!! (1 درصد)

  8. تمام برنامه یه جور تسویه حساب شخصی بین کسایی بوده که ما نمیشناسیمشون.(4.5 درصد)

  9. شماها همه تون کثافت وبی تربیت هس تین، بی غیرتای بد بد!! (4.5 درصد)

  10. حسنی بالا بره پایین بیاد، موجود چرندیه! (7 درصد)

  11. چرا تیم ملی حذف شد؟ (2 درصد)

  12. لینک هایی برای دروغگو (3 درصد)

  13. بقیه موارد (0.1 درصد!!)

خوب… حالا اگه درصدا رو جمع بزنین میشه 100!!

 

(24) دیدگاه

فرار از خط قرمز

هنوز چیزایی رو که به چشم دیدم و به گوش شنیدم نمی تونم باور کنم. هنوز نمی تونم قبول کنم که یه مجری تلویزیون جمهوری اسلامی، تو یه برنامه ی زنده، با یه مقام ارشد نیروی انتظامی جوری حرف زده که انگار داره با معاون سازمان جوکاری چلغوزآباد حرف می زنه! آیا واقعاً مهمون برنامه ی کوله پشتی امشب، همون سردار رادانی بود که همه جا از موضع زور و قانون جنگل با مردم صحبت می کرد؟ یا بذارین بهتر ببینم، این همون فرزاد حسنی ای بود که همه مون از دستش شاکی بودیم و بابت برنامه های نچسبش، مورد حمله قرارش می دادیم؟

متاسفانه خیلی دیر، تلویزیون رو روشن کردم تا متوجه بشم که برنامه ی ناموفق کوله پشتی* با حضور سردار رادان، راجع به موضوع تکراری مبارزه با مفاسده. اما خیلی زود فهمیدم که این یکی، با شب شیشه ای ای که دو ماه پیش با همین مهمان، به یه برنامه ی کم و بیش جنجالی مبدل شده بود، خیلی فرق داره. این دفعه، مجری بود که رو مهمون مسلط شده بود و زمام کار رو بدست گرفته بود و این چربش مجری به مهمان به حدی بود که می شد اونو تو گفتار و رفتار متقابل سردار رادان دید. ولی نه …جریان از چربش و این حرفا گذشته بود؛ صحبت بازخواست همراه با تمسخر بود که فرزاد حسنی در مقابل مهمان پرکبکبه ش پیش گرفته بود. بذارین یه مرور کنم: از ساده ترین تیکه ی مجری شروع کنیم که تو یه صحنه، رادان رو “سردار طلایی” خطاب کرد و بعد رو اینکه اشتباه کرده تاکید کرد و گفت “از بس که دوستش دارم. شما; چی؟ من که شک دارم؟!!!”. یه جا بود که انگار که می خواد به رادان درس ادبیات بده، در پاسخ “عرض کنید” رادان گفت “اینجاها نمی گن عرض کنین، می گن بفرمایید!” بعدش هم جای دیگه ای از مصاحبه یکی دو جمله به اصفهونی گفت که نمی تونم به اطمینان بگم که منظور داشته یا نه. آیا می خواست رو اصفهانی بودن رییس پلیس « تهران » تاکید کنه یا چیز دیگه؟ با توجه به این نکته که چند لحظه بعد هم خاطره ای از اصفهان رفتنش رو تعریف کرد و گفت “شهر شما”!… نمی دونم. بستگی به برداشت من و شما داره.

صحبت های داغی که راجع به مشکوک بودن آمار پلیس در زمینه ی رضایت مردم از برنامه ی مبارزه با مفاسد رو ازش می گذرم و فقط به این جمله ش بسنده می کنم که گفت “اینهمه اعتراض و ناراحتی مردم از بابت طرحتون، فقط 20 درصد از اونا رو شامل میشه ؟!” (نقل به مضمون)

اما چیزی که به خاطرش زبونم بند اومده بود لحظاتی بود که بحث سر برخورد سلیقه ای پلیس با “ناهنجاری ها” بود و رادان طبق معمول مصاحبه های گذشته ش، داشت پاراگرافی رو که در باب مصادیق بدحجابی حفظ کرده بود، بازگو می کرد که یهو فرزاد حسنی، سر صحبت رو بدست گرفت و شروع کرد به گفتن چیزایی که تو تلویزیون که بی سابقه بود هیچ… جزو لیست سیاه صدا و سیمایی ها هم محسوب می شد: “آیا سردار رادان، فیلم دختری رو که با لگد پرتش می کنن تو ماشین پلیس دیده یا نه؟… دیدین یا نه؟!!!” و تکذیب رادان رو در حالیکه می شد دروغ رو از چشم هاش خوند ازش گرفت و ادامه داد “چرا مامور شما باید دختر مردم را در حالیکه داره ناله می کنه و جیغ می کشه ،پرت کنه تو ماشین؟ این چه وضع برخورد پلیس با مردمه؟ آیا درسته که با دختری که مثل بید می لرزه اینجوری برخورد کنین؟” و در قسمت دیگه ای از حرفاش ماجرای صحبتش رو با یکی از مامورین پلیس بیان کرد که “تو بچه داری؟…با دختر مردم جوری برخورد نکن که بعداً یه پلیسدیگه همون برخورد را با بچه ی خودت داشته باشه” بعد شروع کرد به تعریف خاطراتی از خودش در مواردی که مامورای پلیس بدون دلیل باهاش برخوردهای زننده ای رو داشتن. به یه مورد اشاره کرد که “با دوستم تو مسیر اصفهان بودیم، پلیس جلومونو گرفت و با بدترین رفتار، ما و ماشین رو بازرسی کرد و به یه شیشه ی دلستر گیر داد که…” و شروع به درآوردن ادای مامورای پلیس مذکور کرد؛ تو این لحظات، حسنی رسماً شویی رو به راه انداخته بود که بیشترین تاثیر رو تمام مخاطبین برنامه ش گذاشت و در حضور رییس پلیس تهران، آبروی نداشته نیروی انتظامی رو به حراج گذاشت. و البته با زیرکی خاصی هم وجهه ای منطقی و مستدل به حرفهاش داده بود. این وسط، در مقابل مقاومت ضعیف رادان در برابر صحبت هاش –که اونو به احساساتی شدن متهم کرد- مردم رو به عنوان شاهد تمام این اتفاقات وسط کشید! کاری که اصلاً و ابداً به یاد نمیارم که در چنین ابعادی تو رسانه ی ملی صورت گرفته باشه.

جالب اینجا بود که حسنی انقدر خونسرد و بدون ترس، درحال ارسال انتقادهای وحشتناکش به طرف مرد روزهای تابستانی تهران! (لقبی که در همین برنامه به سردار رادان داد!!) بود که تو یک نوبت، متوقعانه از رییس شبکه درخواست کرد که وقت برنامه ی بعد رو بهشون بدن تا برنامه رو ادامه بدن؛ چیزی که البته بلافاصله بااضافه شدن 20 دقیقه تائید شد!

برنامه امشب (شنبه) ناتمام موند تا فردا شب هم رادان رو مهمان برنامه ببینیم. موضوع بحث فردا، اراذل و اوباشه. احتمال میدم که با پخش امشب، برنامه ی فردا خیلی محافظه کارانه تر اجرا بشه. گرچه با روحیه ی دوقورت و نیم- وارانه ی مجری جوان برنامه، امکان پیشامد هراتفاقی رو برای برنامه ی فردا هم میشه داد.

مصاحبه ی فرزاد حسنی رو با مجله چلچراغ از اینجا بخونید

* این که می گم برنامه ناموفق کوله پشتی، صرفاً مقایسه ایه بین محبوبیت این برنامه با مجموعه ی شب شیشه ای و گستره ی مخاطبین این دو برنامه. حداقل در حال حاضر.

(97) دیدگاه

نقد فیلم » Spider-man 3

اسپایدرمن 3: یک کامیک فیلم اکشن پرسرو صدا

جداً که این هالیوودی ها تو ضایع کردن قسمت های اول هر فیلم دنباله داری استادن! هرچی که یه کم فروش درست و حسابی داره، فوری فکر ساختن قسمتهای بعدیش می افتن بدون اونکه فکر یه فیلمنامه ی قوی باشن. تو فیلمهای معروف هالیوود، تمامی کارتون های دیسنی همچین سرنوشتی پیدا کردن. دزدان دریایی کارائیب 3، شرک 3، ماموریت غیرممکن 3، ماتریکس 3، آمریکن پای 2 و خیلی دیگه از فیلم هایی که قسمت اول پرفروش داشتن، از استقبال عمومی کمی برخوردار شدن. البته فیلم هایی هم بودن که برعکس عمل کردن؛ مثل دوازده یار اوشن، شرک 2 و اسپایدرمن 2.

بعد از اسپایدرمن 2، که فیلم پرسروصدایی شد و نظر منتقدها و مردم را با هم به سمت خودش جلب کرد، قسمت سوم این مجموعه یه پسگرد تو سری به حساب میاد. حداقل می تونیم با یه مقایسه ی ساده به این نکته برسیم که کاری که اسپایدرمن 2 به راحتی با کمترین تعداد کاراکترهای سوپرقهرمان در فیلم انجام داد رو مردعنکبوتی 3 با تعداد زیاد کاراکترها و داستان های موازی به سختی از پسش برمیاد و حتی به نظر خیلیها، تو انجامش شکست می خوره. اگه بخوام خیلی ساده ببینیم، باید بگیم که کارگردان یه جورایی تو جمع کردن داستان های متنوع فیلم، به زمین سفت خورده! در واقع قسمت سوم، اگر به فروشی نسبی دست پیدا کرده، مدیون جلوه های ویژه ی جذاب و صحنه های اکشن دیدنی ایه که هرچند نسبت به زمان فیلم، کم تعدادن اما تاثیرگذار و ماندگار دراومدن. با این حساب، نباید بی انصافی کرد و این جلوه های تصویری رو که این بار با استفاده از CGI ساخته شدن رو مصنوعی یا پیش پا افتاده تلقی کنیم.

در طرف دیگه و در مقابل جلوه های چشم نواز تکنولوژی، فیلمنامه ی تقریباً سرهم بندی شده ی فیلم به شدت تو ذوق می زنه. اشکالات منطقی ای که به فیلمنامه وارده، شامل عدم وجود یه خط سیر مشخص، شخصیت های یک بعدی و جریان غیرمنطقی در داستان می شن که به اضافه تدوین نه چندان جالب فیلم، اونو تا حد یه اکشن سطحی پایین آورده.

اکثر منقدین، طرفدارن اکشن و دوستداران کامیک بوک ها معتقدند که مجموعه ی دو قسمت اول اسپایدرمن، بهترین فیلم هایی هستند که از روی کامیک بوک های معروف ساخته شدن و با همین طرز تفکر، اسپایدرمن 3 به انسجام موجود، به شدت لطمه زده. این یکی، برخلاف دوتای اول (و بخصوص دومی) اصلاً اون اصالت و ظرافت های هنری رو نداره. شخصیت ها خیلی سطحی در اومدن و اکثراً بدون هیچ دلیل متقاعدکننده ای، تغییر رویه میدن. مثلاً نگاه کنید به شخصیت هری که چندین بار در طول داستان دچار تحول شخصیتی می شه؛ حتی اگه یکی دو مورد از این دگرگونی ها رو هم قابل قبول بدونیم، کلاً خیلی با عقل جور درنمیاد (به خصوص که در فیلم های قبلی، عادت کردیم که برای هر اتفاقی دلیل نسبتاً قانع کننده ای پیدا کنیم.

از اون بدتر، جاهایی از فیلمنامه س که بعد از یه ساعت جنگ و گریز تنش بین کاراکترها، برای اینکه داستان بتونه پیش بره، یه سری دیالوگ بی ربط و غیرمنتظره وسط میاد تا یه اپیزود جدید را پایه گذاری کنه. مثلاً بعد از درخواست کمک پیتر پارکر از هری که به رد کردن تقاضای کمک پیتر از طرف هری منجر میشه، خیلی بی هوا! مستخدم منزل هری –که قبلاً اصلاً ندیده بودیمش- میاد و میگه “من خیلی چیزا تو این خونه دیدم که نگفتم” و فلان و بهمان! همین کافیه تا مثلاً ما توجیه بشیم که هری قراره به کمک پیتر بره. یا در سکانس های پایانی، جایی که مرد شنی درحال طلب استغفار از پیتره، نمیتونیم (یا حداقل من نمی تونم) باور کنم که پیتر پارکر انقدر مهربون بشه که دعواهای سراسر فیلم رو یادش بره و بگه “من می بخشمت”! حالا بگذریم از این موضوع که بعد از دو فیلم تازه نقش قاتل عمو بن رو عوض می کنن تا سوژه دست فیلنمامه نویس بیفته!

به نظرم باورپذیرترین نکات و صحنه ای فیلم مربوط به مری جین هستن که بار رومانس فیلم رو به دوش می کشه. اگرچه اونم واسه خودش چیزایی داره که خیلی منطقی نیستن اما اونا رو می شه براشون یه جوری استدلال آورد. در کنار اینها، سکانس الواتی پیتر پارکر و سکانس مربوط به جونا جیمسون سردبیر در دفتر کارش (به خصوص صحنه ی یادآوری منشیش برای خوردن مسلط شدن به اعصابش) جزو قسمت های جذاب و خنده دار فیلم هستن.

در مجموع، این قسمت از اسپایدرمن، زیادی رنگ و بوی کمیک بوک به خودش گرفته و یه جورایی میشه اونو کپی نقاشی های کتاب ها به روی پرده ی سینما محسوب کرد. این هم به احتمال زیاد، نتیجه ی کار عجله ایه فیلمنامه نویس هاست که نتونستن سلیقه ی تعداد بسیار زیاد طرفداران رو راضی نگه دارن. البته بازم می گم، اکشن و جلوه های ویژه ی فیلم، اونقدر ارزش داره که به خاطرش پول سینما رفتن (و برای ما پول خریدن یه کپی از DVD فیلم) رو بدیم. شاید من یه کم تو این نقد، تند رفته باشم و یادم رفته باشه که بگم بعنوان یه فیلم Adventure، از دیدنش لذت بردم.

یه نکته ی دیگه اینکه، برعکس اون دوتای اول که بعد از تموم شدن فیلم، من برای قسمت بعدیش لحظه شماری می کردم، این یکی همچین حسی بهم نداد. شاید به این خاطر که داستان تو این یکی، کاملاً بسته می شه و موضوعی رو برای انتظار باقی نمی ذاره. اگرچه از همین الان باز هم منتظر می شم که ببینم تو اسپایدرمن 4 که سال 2009 اکران می شه و این بار فیلنامه نویس خودش رو هم عوض کرده چه شخصیت هایی اضافه می شن و بالاخره پیترپارکر به دختر رویاهاش می رسه یا نه!

اطلاعات فیلم در سایت سینمای فکسون

پیوست: در پی یک کامنت گذارده شده برای همین پست، من مجبور به شفاف سازی شدم:

اسپایدرمن 3 مثل هرفیلم دیگه مبتنی بر کامیک بوک های معروف، اثریه که اصولاً جوون ها و غالبً پسرها (منظور جنس مذکر!) بهش علاقه نشون میدن. گرچه دخترها (منظور جنس مؤنث) هم بدشون نمیاد که حالا به هردلیلی طرفدار این ژانر باشن. اما مساله ای که هست اینه که خیلی نمی تونیم این دسته بندی رو به سن ارتباط بدیم. البته نه اینکه هیچ رابطه ای بین تماشاگران یا خوانندگان کامیک با سن اونها نباشه، اما گستردگی بازه سنی طرفداران این قبیل کارها، ما رو از چنین انتسابی نهی می کنه. برای این که بهتر متوجه منظورم بشین، توجهتون رو به گستره ی آماری این فیلم برای کاربران سایت IMDB جلب می کنم. می تونین ببینین که سن غالب بینندگان فیلم، دو رنج 18-29 و 30-44 سال هستند که بینشون بالای 90 درصد از این تماشاگرا، آقایون بودن.

http://www.imdb.com/title/tt0413300/ratings

نتیجه ی اخلاقی: اسپایدرمن نه بچه گونه س، نه متوهمانه! چون اصولاً جماعت بالای 40 سال، توهم حالیشون نمیشه! مشکل از جای دیگه س!

نتیجه ی شفاف سازی: همیشه گلرنگ (یا هر کوفت دیگهای که برای تمیزکاری مناسبه!)

(6) دیدگاه

توهمات بی جواب

  • اگه دیروز میگفتیم فردا، میشد امروز، پس چرا امروز نمی تونیم بگیم که فردا، می شه پس فردا؟! مگه نه اینکه هرکدوم از قیود زمان را یه زمان بردیم جلو؟

    • قیود زمان فقط حرف بیخودین! در عمل هیچ کدوم درست کار نمی کنن!
    • چی بگم والا؟!
    • به دلیل اینکه دیروز رو کاشتن, درنیومد!
    • به دلیل اینکه فردایی را متصّور نیست!

  • اگر از ترس، دوبار نصفه جون بشی، میمیری؟

    • نصفه جون دقیقاً تعریف نیمه عمره و هر دفعه نصفه میزان کاهش یافته ی قبلیه. در نتیجه یه نصاعد حسابی داریم که هیچ وقت به یک نمیرسه.

  • اگر یه حیوان درحال انقراض، درحال خوردن یه گیاه درحال انقراض باشه چیکار می کنی؟

    • حیوان درحال انقراض رو می کشی
    • گیاه درحال انقراض رو از بین می بری.
    • از اون لحظه یه عکس می گیری، بعد می ذاری طبیعت کار خودشو بکنه. گور بابای جفتشون!
    • جفتشون رو نابود می کنی که بعداً عذاب وجدان نگیری!
  • وقتی یه کلمه رو با پاک کن پاک می کنیم…کجا میره؟!

    •         پاک می کنی، هوا میره…نمیدونی تا کجا میره! 
    •        به سرزمین لغت های گمشده!
    •       مسلماً میره به خورد پاک کن!
    •       انا لله و انا الیه راجعون!

(12) دیدگاه

ممنون می شم که خفه شی!

الان که دارم اینا رو می نویسم یه کم مونده به بازی سوم ایران که باید با مالزی بازی کنه بنابراین شاید نوشتن من تو دقایق باقی مونده تا شروع بازی، یه جور وقت تلف کردن باشه. اما خوشبختانه گشتی که دیروز تو شهر زدم کلی سوژه دستم داد. در واقع دیروز با بچه ها رفتم فیلم “پارک وی” که به قول تهیه کننده هاش اولین فیلم ترسناک ایرانه (چرند گفته دیگه!) ولی چیزی که مهم بود این بود که ما با صحبت هایی که از قبل راجع به این فیلم شنیده بودیم، منتظر صحنه های خنده دار بودیم. اما در کمال غیرمترقبه! تمام صحنه های ترسناک یا خشن فیلم، واقعاً چیز خنده دار توشون نبود. البته تمام سکانس های فوق الذکر می شد بهتر از چیزی که هستن دربیان اما همین هم برای فیلمی که جزو اولین فیلم های این سبک محسوب می شه خوبه . فیلمبرداری، نورپردازی، صدابرداری دالبی (که کم کم داره تو فیلم های ایرانی هم باب می شه)، همه خیلی خوب دراومده بودن و به نظر من، فیلمنامه هم کم اشکال بود. به نظرم کارگردانی نسبت به بقیه ی پارامترها ضعیف تر بود که همین هم یه سر و گردن از خوابگاه دختران بالاتره (البته من کارشناس نیستم… فقط نظر کارشناسی می دم!)

بعد از سینما اومدیم بیرون و در حالیکه ساعت حدوداً 9 بود. رفتیم سوار اتوبوس از این پولیا بشیم. منتها چیزی که جالب بود این بود که ظاهرش، هیچ شباهتی به اتوبوس های خصوصی و هیچ تفاوتی با اتوبوس های شرکت واحد نداشت. ما که نشستیم خالی بود ولی موقعی که راننده دلش اومد ماشین رو راه بندازه که کیپ تا کیپ پر مسافر بود. بعد هم که از اون جلو شروع کرد به اخذ پول تا بره به اون ته برسه. خلاصه اینکه تا اتوبوس راه افتاد ما تو گرمای افتضاح ساعت 9 شب تهران، پختیم!

من ونک از اتوبوس پیاده شدم تا طبق معمول برم سوار تاکسی های پاسداران بشم و برم بشینم سریال تیکه پاره ی پرستاران رو نیگا کنم! اما بعد از 15 دقیقه وایسادن، یه ماشین پاسداران نتونستم پیدا کنم. ساعت داشت 10 می شد که 4 نفر جمع شدیم و از یکی از تاسکی های یه مسیر دیگه خواستیم که ما رو به مقصد رهنمون کنه. از راننده که پرسیدم چی شده که گفت هیچی سهمیه بنزینمونو ندادن. ماشین هایی که این موقع هم میومدن اینجا بیشترشون آژانسی بودن که اونا هم دیگه نمی تونن بیان! همین.

همین!

نتایج ماخوذه:

1 – تعداد اتوبوس ها و تاکسی ها مناسبه، شما تو این جامعه زیادی هستی.

2 – شرکت واحد هم آدمه دیگه، ما آدما هم که در همه حال باید به هم کمک کنیم!

3 – این یک نتیجه نیست، یک پیام غیرآموزشی است: از خونه ت بیرون نرو. چشماتو ببندد…گوشاتو بگیر…اگر هم امکان داره ممنون میشم که خفه شی!!

(17) دیدگاه

طناز من ای ناز من ای ناز!

توهّم روز» من طنز می نویسم. منظورم اینه که من طنز می نویسم؟ یعنی آیا از خوندن اراجیف من، احساس قلقلک هرچند ناچیزدر قهقرای وجودتون بهتون دست می ده؟ اگر جوابتون منفیه، پیشنهاد می کنم که چرا می خونید؟ یعنی واقعاً چرا؟! کارشناسان محیط زیست یک دلیل خط شکن برای این مساله ارائه می دن که تمام اصول روانشناسی رو زیر سوال برده. اونا به این قضیه اذعان کردند که تاثیر گذشت زمان در یک محیط بسته نسبت به همون تاثیر در یک محیط خفه، تاثیر خوبیه! من به نوبه ی خودم، از کسانی که این تاثیر رو به نوبه ی خودشون رو من گذاشتن، کمالِ قربون دایی!

پنج شیش سال پیش و بعد از بسته شدن تاسفبار هفته نامه ی تماشاگران، اولین شماره های مجله ی چلچراغ روی دکه های روزنامه فروشی اومد. دیدن اسم های گنده ای مثل ابراهیم نبوی، ابراهیم رها، منصور ضابطیان، آرش خوشخو، امیرمهدی ژوله و… در کنار نام های تازه ای مثل شرمین نادری، معصومه ناصری و سجاد صاحبان زند و بزرگمهر حسین پور و بزرگمهر شرف الدین (که بیشترشون الان واسه خودشون اسم و رسمی دارن) تو یه مجله ی تازه کار خیلی جذاب و وسوسه کننده بود. مجله هم انصافاً کار ترتمیز و نویی از آب دراومده بود و با اینکه از نظر محتوایی با تماشاگران فرق داشت اما همون اوایل برای من تونست تا حدودی جای خالی تماشاگران رو پر کنه.

نمی خوام وارد این بحث بشم که اون موقع چه جوری بود و الان بعد از پنج سال به چه شکل در اومده. اما حس طنز قدرتمند امیرژوله (یکی از نویسنده های برره) به همراه قدرت قلم ابراهیم نبوی (که البته همون اوایل انتشار مجله از ایران رفت) و از همه مهمتر نوشته های بی نظیر ابراهیم رها، خیلی سریع چلچراغ رو در حد یه مجله متفاوت و جوون پسند مطرح کرد. امیرژوله، بعد از خلق یه شاهکار ادبی! به اسم دست نوشته های کودک فهیم، کم کم از چلچراغ کنار رفت و نویسنده های جدیدی مثل جلال سعیدی، حسین یعقوبی و… ، مثلاً جاشو گرفتن.

 

اما صحبت من سر “ابراهیم رها” س. کسی که از مجله مرحوم گزارش فیلم می شناسیمش و مخصوصاً مطلبی که بعد از جریان 18 تیر 77 نوشت. شاید بتونم به جرات بگم اون مطلب که تو شرایط سیاسی اون روز نوشته شد - و برخورد صدا و سیما با اون جریان را به باد تمسخر گرفت-  یکی از دلایلی بود که به بسته شدن گزارش فیلم منجر شد. اونجا، رها نشون داد که چه طنزپرداز بااستعدادیه .بعد از گزارش فیلم و  بعد از یه دوره وقفه، تو چلچراغ شروع به نوشتن کرد.

 

تو چلچراغ، ابراهیم رها – که هنوز که هنوزه، سر حقیقی بودن یا مستعار بودن اسمش بحثه! – انقدر نامنظم و پروقفه کار کرد که یه مدت، همه سرنوشت ژوله رو برای اون هم محتمل دونستن.الان هم دیگه نمیتونیم جزو بدنه ی اصلی چلچراغ حسابش کنیم. گرچه هنوز هم یکی دو صفحه ای که در هر یکی دو هفته می نویسه، جزو قسمت های پرطرفدار مجله س. الان یکی دو هفته س یه صفحه راه انداخته که ضرب المثل های معروف ایرانی رو به ترتیب حروف الفبا تفسیر می کنه. اونم چه تفسیری! به این پاراگراف در مورد “برای کسی تب کن که برات بمیره!” توجه کنید:

به کسی رای بده که کاری که تو دوستداری انجام بده. (نه خداوکیلی حرف بدی نزدم که) یعنی خودت را برای کسی… کن (شما فرض کنید، مثلاً فدا) که حاضر باشد برایت یه قدمی بردارد….

یا مثلاً برای ضرب المثل “به کوچه علی چپ زدن” که خیلی جالبه:

آدرس را اشتباهی دادن. خود را به آن راه (کدوم راه؟ همون راهی که…آی بله!) زدن. از دوستان پرسیدن این گرانی دلیلش چیست؟ پاسخ دادند به خاطر کارهای دولت خاتمی. گفتند چرا اینقدر معتاد داریم؟ پاسخ دادند آقای خاتمی. سوال کردند ترافیک…جواب دادند دولت خاتمی…پرسیدند داداش حالت خوبه؟ گفتند دولت خاتمی! این یعنی این که یک فردی خودش را به کوچه علی چپ بزند و انگار نه انگار که با او هستی! فهمیدید؟

دو کتاب شب نشینی در جهنم و دو قطعه عکس 4*6
به اضافه کتاب دوئل از جمله مجموعه نوشته های این آقا در زمینه ی طنزه.

رها، یه ستون ثابت روزانه هم تو رزونامه ی اعتماد داره که به نظرم اینجا، باز هم به قول خودش داره درّافشانی می کنه و طنزهای سیاسی فوق العاده ای می نویسه.. از اینجا می تونید مطلب امروزش (25 تیر) رو بخونید.

این رو هم اصلاً و ابدا و هیچ جوره و به جان خودش و اینا، از دست ندین:
نامه ای به یانگوم


(13) دیدگاه

قوانین جذابیت

دیشب همه مون (متشکل از من و خانواده و خاله و دخترخاله و پسرخاله های مامانم و دختراشون و پسراشون!) خونه ی دایی مامانم که البته الان شده خونه ی زن دایی مامانم دعوت بودیم (شرح حال دایی مامانم رو تو وبلاگ قبلی نوشته بودم.عمرشون رو دادن به شما) خونه شون یه آپارتمان از این خونه ویلایی های تو ولنجکه و از اونایی که سکوت محله ش، روح آدم را می نوازد بیست و چهارساعته. اینا، یعنی زن دایی مامانم اینا، یه پشت بوم دارن، بزرگ و چند تیکه، یه قسمت رو گذاشتن واسه دیش ماهواره و تا اینجایی که دیدم هم به جای کولر از یه سیستم تهویه مرکزی بالای خرپشته شون استفاده می کنن. بقیه ی پشت بوم رو استفاده کردن برای نشیمن و مبل و میز و صندلی و تاب و اینا گذاشتن برای خودشون و مهموناشون و تقریباً هردفعه که تو فصل مناسبی به خونه شون میریم، تو پشت بوم ازمون پذیرایی می شه. شاید به همیچین خونه هایی رفته باشین. مهمترین پارامتر زیبایی تو این مکان ها، استفاده از نورهای مناسب و رنگی مثل آپاژور و شمع (و گل و پروانه) به همراه گلهای شاداب و و کلاً گیاهان تزئینیه که به محیط طراوت می ده. همه ایناها البته نیاز داره که با یک نمای قابل قبول از شهر مکمل بشن و در صورت امکان، از آب نماها و فواره های تزئینی هم استفاده بشه. (اینو که نوشتم، یاد فیلم اجاره نشین ها افتادم! ولی خوب اینایی که می گم از اون پشت بوم خیلی بهتر و قشنگتره.) نکته ی مهم دیگه، سروصداس که می تونه تمام زیبایی های تصویری رو تحت تاثیر خودش قرار بده. بنابراین تو یه محله ی شلوغ که صدای سبزی فروشو نمکی، تاطبقه ی هقتم ساختمون طنین انداز می شه، نمییشه زیاد فکر اینجور برنامه ها رو کرد. استافده از آهنگ های مناسب این محیط هم می تونه نتیجه ی مثبت داشته باشه.

همه اینارو گفتم که برسم به بحث شیوه روایت داستان ها! این که بتونی از یه موضوع نسبتاً عادی زندگیت، کلی مطلب بنویسی که جذابیت نوشتاری ایجاد کنن، یه هنره. اصولاً باید خیلی کاردرست باشیکه بتونی با نوشته هات، تخیل خواننده رو بازی بدی و اونو تا آخر مطلب با خودت همراه کنی. من تو داستان بالا فقط یه پاراگراف و فقط هم درباره ی یه موضوع از ماجرای دیشب خودمون توصیفات نوشتم. اگر بییشتر از این می نوشتم، ممکن بود که شمای خواننده، سریع خسته بشین واز روش بپرین .تو وبلاگ نویسا، من یکی دو نفر رو می شناسم که به خوبی از عهده ی داستان نویسی به این سبک برمیان. سهیل (دلقک) که واقعاً تو نوشتن ماجراهاش استاده و آدم رو محو نوشته هاش می کنه؛ البته مدتیه که به نوشته هاش سر نزدم و در واقع همین که وقت کنم به وبلاگ های همسایه م یه نگاهی بندازم و مطالبشون رو بخونم و کامنت بذارم، کلی کار کردم. غیر از دلقک، یکی دو وبلاگ نویس دیگه هم هستن که دارم کم کم با نوشته هاشون آشنا می شم.

***

این روزا تو دنیای ورزش روزای نسبتاً شلوغیه؛ از جام ملت های آسیا بگیر و تیم فوتبال شلم شوربای ایران تا والیبال جوانان جهان که ایران با بردن ایتالیا و ژاپن، حسابی شلوغش کرده تا جام ملت های آمریکا که فکر می کنم فقط فینالش مونده (و فکر می کنم طبق معمول برزیل و آرژانتین تو فینالش با هم بازی دارن)، سفر دیوید بکهام به آمریکا، مسابقات توردوفرانس، خبرهای اصلی این روزای ورزش هستن.

***

تیکه ای از آهتگ کارتون مستر هیک آپ (آقای سکسکه) رو دانلود کنید

(37) دیدگاه

بچه مثبت

من از اینکه بهم بگن بچه مثبت خوشم نمیاد. یعنی هیشکی خوشش نمیاد ولی ظاهراً واقعیت ها رو باید قبول کرد. البته این واقعیت نیست ولی فعلاً به عنوان واقعیت بهش نیگا می کنیم! الان دیگه مثبت بودن و دست به سینه نشستن و اینا خریدار ندارن. از اونم بالاتر،اصولاً در مورد چنین موجودی اولین نتیجه ی منفی اینه که دور و ورت از جماعت داف و زاخار خالی میشه و همه تو رو به چشم یه سوسول دماغو نگاه می کنن. اونوقت بیا و هرچقدر می خوای جیغ بکش که بابا من اونجوری نیستم به جان شما.

تو 5 سال دوران دانشجویی تو مشهد، من یه بار خونه عوض کردم که اونم به خاطر کار احمقانه ی صاحبخونه تو فروش ملکش در اواسط دوره ی اجاره بود. تو این چند ساله، چیزی که به اندازه تعداد آدم های بی سواد کشور عزیزمون شنیدم این بود که “این امیرآقا چقدر بچه خوبیه!! (با لهجه ی مشهدی متمایل به دهات های اطرافش بخونین.) ما دیگه هیشکی رو مث شما نمی تونیم پیدا کنیم که بشه مستاجرمون…امیرآقا…! امیرآآقا…! خوبی؟! …یه پنجاه تومن داری بدی به ما سر برج از رو اجاره کم کن! آمیرآقا…! اوهوییی…آمیرآقا..!!” بعدشم که سر برج میشد، همین پنجاه تومن رو باید تا سه ماه بعدش، قسط بندی از اجاره کم می کردم! خوب مثبت بودم دیگه… حرف گوش کن و یه دیوار کوتاه…! کاری هم نمی شد کرد. اما امان از روزی که نمی خواستم پول بدم…منظورم پول قرضیه! یه ساعت باید توجیهشون می کردم که پول ندارم یا چه میدونم هنوز از تهران واسم نرسیده، و از این قبیل مسائل.

به هرحال اون سالها گذشت و من برگشتم ولایتمون. هنوز که هنوزه و حتی اینجا هم منو با همون عنوان کذایی بچه مثبت حرف گوش کن می شناسن و البته خوشبختانه این بیکاری ناخواسته که حدود یه سال است که ما را خانه نشین کرده از ما تصویر یه پسر شکم گنده ی آس و پاس و بیکار را نزد دوستان و آشنایان تجسم میکند که بسی جای خوشوقتیست!!اصولاً مثبت بودن صفت توهین آمیزیه که به آدم وجه تک بعدی می ده. نیست؟ اصلاً بهم بگین واسه اینکه یه منفی بکشم چیکار می تونم بکنم؟! ای مثبت، ازت بدم میاد!!

 


(5) دیدگاه

پاسخ های همه جانبه

توهم روز » اگر بدونیم که سرعت نور 300 هزار کیلومتر در ثانیه س، سرعت تاریکی چقدره؟

پاسخ های احتمالی: (توجه کنید که این پاسخ ها نظم خاصی ندارند و براساس حرکات ناموزون در چاله های فضای ذهن نامتوازن بنده مرتب شدن! گرچه از سایت های نامربوط هم بسی کمک گرفته ام.)

  1. پاسخ منطقی: از اونجایی که تو تاریکی، همه جا تاریکه نمی تونیم تشخیص بدیم که سرعتش چقدره!
  2. پاسخ خیلی علمی: اگه نور با سرعت ثابت از کنار یه جسم عبور کنه، تاریکی با همون سرعت جاشو می گیره. وقتی نور در حال خروج از محیط اون جسمه، تاریکی در امتداد نور گسترش پیدا
    می کنه. قانون سوم نیتون هم می تونه برای این نتیجه، استفاده بشه.
  3. پاسخ بامزی وار: چه اهمیتی داره وقتی به این نکته دقت داشته باشی که وقتی تاریکه وقت خوابه! تو این وضعیت فقط بخواب!
  4. تودهنی به استکبار جهانی: تاریکی، سرعت نداره احمق!
  5. پاسخ روشن نمایانه: جواب 4 رو می شه به شکل مودبانه ای روشن کرد: تاریکی وجود داشته قبل از اینکه نوری بیاد. همونجا هست ولی زیر سایه ی نور و همونجا باقی خواهد ماند وقتی که نور عبور می کنه. (چه ربطی به سوال داشت؟!)
  6. پاسخ روحانی: خیلی بیشتر از نور؛ اگر اونو به معنی نادانی و جهالت بدونیم. کلاً تعداد آدم هایی که تو این قسمت به سر می برند خیلی زیاده و نتیجتاً و عقلاً و اصولاً سرعت تاریکی رو به شکل متاسفانه ای بالا می بره!

  7. پاسخ اقتصادی: می تونیم فرض کنیم که با توجه به قیمت آزاد بنزین می تونه نیاز ماشین های مردم رو تامین کنه و در نتیجه شب ها ماشین های بیشتری تو بزرگراه ها نور بالا می دن و در نتیجه سرعت نور بالا می ره.
  8. پاسخ دوستانه: دیوونه. بهت گفتم یه پارتنر واسه خودت جور کن که دیگه به این اراجیف فکر نکنی؛ مگه حرف گوش می دی؟!!
  9. جواب فلسفانه: بستگی به این داره که چه موقعی از سال باشه! من شب یلدا رو بیشتر می پسندم… من از اواسط تیر هم خوشم میاد… می دونی… {آره می دونم که الان با خودتون می گین که “تو اصلاً حرف نزن! متوهّم تیلیت، می خواد ما رو هم مث خودش خل کنه!”}

خوب، جواب شما چیه؟

 


(5) دیدگاه

وقتی عزرائیل متنوّع کار می کند!

دنیا اتفاق های عجیب زیادی رو به چشم دیده و تو ذهنش ثبت کرده. یکی از این دسته اتفاقات، مرگ های عجیبیه که برای افراد معمولی اتفاق افتاده و اونا رو به اشخاص معتبری در دفترچه خاطرات جهان مبدل کرده. تو گشت و گذاری که تو اینترنت داشتم به سایتی برخورد کردم که تا از عجیب ترین مرگ های دنیا رو لیست کرده بود. دیدم بد نیست شما هم این مرگ ها و آدم هایی که اینجوری گیر عزرائیل افتادن رو بشناسین! برای بزرگ شدن هر عکس روش کلیک کنین.

  • Frank Hayes (1923) 1#
  • 070607-1643-1.jpg
    یه اسب سوار حرفه ای که از بیماری قلبی رنج می برد. در اواخر مسابقه ی آخرش روی اسب سکته کرد تا عنوان تنها اسب سوار مرده ای که تونسته برنده ی مسابقه باشه رو به دست بیاره!
  • 2# (Wan Hu (1500s

    070607-1643-2.jpg

    • بر اساس این افسانه، در قرن 16، وان تصمیم گرفت تا از تکنولوژی پیشرفته اون زمان چین در زمینه ی آتش بازی و موشک هوا کردن، برای اینکه خودش رو به فضا پرتاب کنه استفاده کنه! بنابراین صندلی ای ساخت که به 47 موشک متصل شده بود. در روز پرتاب آراسته ترین لباسش رو پوشید و روی صندلی نشست. 47 خدمتکار، فتیله ی موشک ها را روشن کردند و پناه گرفتن. موشک ها با انفجار مهیبی منفجر شدند و وان به همراه صندلیش ناپدید شده بودند. این که وان کجا رفت هیچ وقت معلوم نشد.
  • 3# (Dick Shawn (1987

    070607-1643-3.jpg
    کمدینی که بر اثر حمله ی قلبی روی صحنه درگذشت، درحالیکه در نقش یه سیاستمدار در حال ادای این جمله بود: اگر انتخاب بشم هیچ وقت سر کار نمی خوابم! بعد کف سن دراز کشید و دیگه بلند نشد.

  • 4# (Alex Mitchell (1975
    070607-1643-4.jpg
    یک بنای 50 ساله در حالیکه داشت سریال goodies رو تماشا می کرد به خنده افتاد و از شدت خنده مرد! به گفته زن میشل که شاهد مرگ شوهرش بود، الکس بعد از 25 دقیقه قهقهه ی بی وقفه و بعد از این دیگه نتونست خنده هاشو کنترل کنه، خفه شد.
  • 5# (Adolf Fredrich (1771
  • 070607-1643-5.jpg
    پادشاه سوئد که بعد از صرف یک وعده غذایی متشکل از خرچنگ، خاویار، کلم آبپز، ماهی و شامپاین به همراه 14 نوع از دسرهای موردعلاقه ش! دچار مشکلات شدید گوارشی شد و چند روز درگذشت. بچه مدرسه ایهای سوئدی، فردریش رو با عنوان “پادشاهی که انقدر خورد تا مرد!” می شناسن.

  • 6# (Joseph W.Burrus (1990
    070607-1643-6.jpg
    یک شعبده باز آرزو به دل مانده که می خواست نمایش ” زنده به گور شدن” رو اجرا کنه. برای اینکار داخل یک تابوت شیشه ای شفاف رفت. تابوت رو داخل یه سوراخ قرار دادن و شروع به ریختن بتون نرم روی اون کردند. بعد از مدتی، کارگران متوجه شدن که بتون به داخل تابوت شیشه ای نفوذ کرده. تلاش اونها برای بیرون آوردن بوروس بی ثمر بود و او همونجا مرد.

  • 7# (Felix Faure (1890
    070607-1643-7.jpg
    رییس جمهور پیشین فرانسه، در هنگام معاشقه با منشیشون در دفتر کارش سکته کرد! خدا به همسرش صبر بده!
  • 8# Ray Chapman (1920

    070607-1643-8.jpg
    بازیکن حرفه ای بیسبال، زمانی که توپ ناشی از ضربه ی بازیکن حریف، با شدت به سرش برخورد کرد، نقش بر زمین شد و دیگه بلند نشد. شاهدان ماجرا تعریف می کنند که چپمن وقتی توپ به طرفش می آمد هیچ حرکتی نکرده. 12 ساعت بعد، چپمن در بیمارستان نیویورک درگذشت.

  • 9# (George Allen (1990
  • 070607-1643-9.jpg

    مربی فوتبال. بعد از اینکه یکی از بازیکنانش در جشن قهرمانی حسابی خیسش کرد، در اثر ذات الریه دو ماه بعد درگذشت.

  • 10# (Lee Seung Seope (2005 جوان 28 ساله ی کره ای، بعد از 50 ساعت بازی مداوم (World of warcraf و starcraft) جلوی کامپیوتر جان به جان آفرین تسلیم کرد! وی حدود شش هفته قبل از مرگش به همین خاطر از سر کار اخراج شده بود.

منبع: http://newsvoid.com/special/top10deaths.html

 

توهم روز » اگه خودم رو بکشم، آیا به اعدام محکوم می شم؟!

(14) دیدگاه

بادبان ها رو بکشید پایین