آرشیو برایآگوست, 2007

این روزای پیک نیک…

تو این یکی دو روز، حسابی سر خودمون رو با اینور انونور رفتنای خارج از حد گرم کردیم جوری که الان که دارم اینا رو می نویسم، اصلاً کوچکترین علاقه ای ندارم که پامو از خونه بیرون بذارم! خوشبختانه کلاس زبان هم به لطف تعطیل شدن امروز (پنجشنبه) مالیده شد و دیگه بسط میشینم تو خونه!

دیروز ظهر با جمعی از دوستان و اینا رفتیم طالقان یا بهتر بگم اونطرف طالقان، کنار دریاچه طالقون. جای فوق العاده جالبیه و جون می ده برای چادر زدن و عکاسی. ما هم برای اینکه شرایط یه پیک نیک استاندارد رو به جا آورده باشیم، سر ظهر با تمام ادوات لازم به همراه دوتا ماشین و نه نفر آدم دیگه رهسپار مقصد دور شدیم.

نمی دونم تا حالا اصطلاح Potluck به گوشتون خورده یا نه؟ Potluck ،به وعده ی غذایی ای گفته می شه که در اون، هرکسی غذایی با خودش میاره و بین همه به اشتراک می ذاره. اصولاً هم یه کلمه ی اختصاصی پیک نیکه. تو این پیک نیک، همه غذاها رو یکی خرید، همه وسایل رو همون یکی آورد و یکی از ماشین ها هم از مایملک اون یکی مذکور بود!! به یاد داشته باشین که بنزین، هنوز سهمیه بندیه!

انقدر که این کلمه ی پیک نیک رو تو چارخط بالا استفاده کردم بد نیست که چارکلمه هم راجع به ریشه لغویش براتون بگم:

ادبیات فرانسه قرن هفدهم برای اولین بار شاهد استفاده ی این کلمه به شکل مشابه امروزیش بود. Pique-Nique به گروهی اطلاق شده بود که مشروب مود علاقه شون رو با خودشون به یک رستوران آورده بودن تا سر غذا استفاده کنند. Pique مخفف کلمه Piquer به معنی برداشتن یا انتخاب کردنه و Nique معنی چیزای کم اهمیت رو می ده. {گرچه من متوجه اینکه “چیز کم اهمیت” چیه، نشدم!}

300px-Potluck06

جالبه که بدونین که بعد از انقلاب فرانسه در سال 1789، درهای پارک های لندن به روی عموم مردم باز شدند. به این صورت پیک نیک رفتن به پارک ها در اون زمان رواج پیدا کرد.

panthدر اوایل قرن 19 میلادی، گروهی از شهروندان لندنی، گروهی رو تاسیس کردند که مجمع پیک نیک نام داشت. اعضای این مجمع همدیگه رو در Pantheon در خیابان آکسفورد ملاقات می کردند. روال کار دقیقاً Potluck بود و میزبان خاصی، تو این برنامه ها پذیرایی نمی کرد. این روال تا سال 1850 یعنی تا زمانی که بانی اون زنده بود جریان داشت و بعد از اون فراموش شد.

پیک نیک ها، گاهی به عرصه ای برای اعتراض های مدنی یا سیاسی تبدیل میشن. بطور مثال در آگوست 1989، اعتراض هایی از این دست در جریان متحدسازی آلمان های شرقی و غربی صورت گرفت و مردم در دوطرف مرز مجارستان و اتریش تجمع کردند. 300px-Discursivepicnic

بزرگداشت چهارم جولای در آمریکا (روز استقلال)، روز Bastille فرانسه در سال 2000، دوشنبه ی فرشته یا Pasquetta در ایتالیا از معروفترین روزهایی هستند که مردم به پیک نیک های دسته جمعی می روند.
{سیزده بدر خودمون هم که دیگه جای توضیح نداره}

(8) دیدگاه

عبارتی که دنیا رو به فکر فرو برد!

داشتم ویکی پدیا رو میگشتم که به یه توضیح جالب راجع به عنوان کتاب آخر هری پاتر رسیدم. همونطور که می دونید (یا به همون نسبت هم ممکنه ندونین!)، عنوان اصلی این کتاب Harry Potter and Deathly Hallows هستش که از همون موقعی که قطعی شد، سر ترجمه ش نظرات مختلفی مطرح شد که با توجه به معانی مختف کلمه Hallows در فارسی، تا قبل از انتشار کتاب می تونست برای این عنوان استفاده بشه. اما مشکل اینجاست که الان بعد از گذشت یک ماه از انتشار جهانی کتاب، هنوز نمی شه برگردان جالبی براش آورد. قدیسان مرگبار، حفره های مرگ!، اولیای مرگبار و… چیزایی هستن که به عنوان ترجمه، اینور اونور می بینیم. اما شاید واسه تون جالب باشه که بدونین مشکل ترجمه عنوان این کتاب، فقط مختص ما و زبان فارسی نیست و خیلی از زبان های دیگه هم برای ترجمه ش به مشکل برخوردن. مثلاً یه انتشارات سوئدی به رولینگ نامه ای نوشت و در اون ازش درخواست کرد که یه فکری به حال این مشکل بکنه. رولینگ هم یک عنوان دیگه برای کتابش معرفی کرد که می تونه برای زبان های دیگه، کار ترجمه و آسون کنه:

Harry Potter And Relics of Death

این عنوان، که ترجمه ش می شه “هری پاتر و یادگاری های مرگ”، بهترین ترجمه ایه که با توجه به ماجراهایی که تو این کتاب می گذره می تونه براش استفاده شه. امیدوارم که تو انتشار ترجمه ی این اثر که دیگه کم کم باید منتظر بیرون اومدنش باشیم، به این مورد هم توجه بشه.

xinsrc_152030429125684327911

(13) دیدگاه

وقایع نگاری یک اعتراض

امروز که داشتم می رفتم کلاس، از ضلع جنوب غربی ونک که می گذشتم، توجهم به توده ی نسبتاً بزرگی از مردم جمع شد که دور ون گشت ارشاد جمع شده بودن و داشتن یه چیزی رو تماشا می کردن. سروصدای دعوا از اون وسط میود. پیش خودم گفتم بازم اراذل و اوباش نیروی انتظامی، گیر دادن به مانتو روسری چارتا بیچاره ی دیگه و الان بحث سر خط کش مورد استفاده برای اندازه گیری دور کمره. اما جلوتر که رفتم دیدم یه پسر قدبلند چارشونه به همراه دوست دخترش (یا زنش یا نامزدش… هرچی!) رو نقطه ی جوش داره قل می زنه و مشغول داد و بیداده.نکته جالب اینجا بود که مخاطبش یکی از مامورای نیروی انتظامی بود و با لحن خیلی تندی داشت بهش اعتراض می کرد. به نظرم اومد که مامور مذکور، از مامورای راهنمایی رانندگیه و ظاهراً موقع عبور این دوتا، به دختره چیزی گفته بود یا شاید درصدد ارشاد براومده بود که پسره بهش برخورده بود و اومده بود شاخ و شونه می کشید. حلقه ی مردم هرلحظه شلوغ تر می شد. صدای پسر هم بلندتر. دختره هم به پشتوانه ی دوستش با فریادهای دلخراشی، مامور رو مورد لطف خودش قرار می داد….از همه جالب تر مردم بودن که نزدیک محوطه دعوا می شدن، یه چیزی در راستای باریکلا گفتن و تحسین کردن آقاپسره می گفتن و می رفتن.

فکرشو بکنین، اون همه پلیس که اونجا وایساده بودن، هیچ جوری نمی تونستن پسره رو ساکت کنن و فقط کاری که می خواستن انجام بدن، دور کردنش از اونجا بود. گو اینکه چند نوبت هم دستاشو گرفتن که به سمت ون ببرن، اما پسره با قلدربازی مقاومت کرد، بحث دادگاه و شکایت رو پیش کشید و فضا رو ملتهب تر کرد. اما تو همین لحظات یه مر پشمالو که قیافه ش به شدت به مامورای اطلاعات می خورد (حدس می زنم البته) از کجا پیداش شد و گفت می خوای شیکایت کنی؟ برو بکن…من شاهد بودم اینجا چی شد؟ چرا حرف مفت می زنی؟! مردی برو شکایت کن. اینجا صداشو بلند کرده…. تو این وضعیت نمیدونم پسره اوضاع رو خطرناک دیده بود که بیخیال شد و دست دختره رو گرفت و رفتن. منم دیگه اونجا نموندم رفتم اینطرف خیابون که و وقتی صورتم رو برگردوندم دیدم دوباره اوومدن و دارن سروکله می زنن….

چرا وقتی پای دور هم بودن و پای هم وایسادن میشه همه در میرن؟

(7) دیدگاه

درباره مجموعه ی هری پاتر: بخش اول- دنیای جی. کی.رولینگ

مجموعه ی هری پاتر، به عنوان یکی از محبوبترین کتاب های دنیا و درآمدزاترین کتاب برای نویسنده ش، شاید یک داستان کاملاً مستقل و منحصر به فرد رو داشته باشه، اما مسلماً داستان ها و کتابهای دیگه ای هم بودن که به نوعی، الهام بخش ج.ک.رولینگ در خلق حوادث و جریانات مختلف داستانش به حساب میومدند.

درباره شخصیت های کتاب های هری پاتر، کلی حدس زده شده و تئوری های مختلف بررسی شده و… که ملهم از چه کاراکترهای دیگه ای هستن. از طرف دیگه هم، اونها رو با شخصیت های کتاب های معروف هم مقایسه شدن. من تو بخش اول این نوشته درباره ی الهام گرفته شده ها (Influences) و تو بخش دوم درباره ی مقایسه هیا انجام شده (Analogous) مطالبی رو می نویسم که امیدوارم به دردتون بخوره. ضمن اینکه با توجه به زمان نگارش این مطلب، هنوز ترجمه ی رسمی کتاب آخر هری پاتر به بازار نیومده، از این جهت ممکنه مطالب برای بعضیها تا حدودی گنگ به نظر برسه. اگر نمی خواین درباره ی این قسمتها چیزی بخونید، می تونین از روی قسمت های آبی رنگ بپرید.

rowling.jpg

تو یکی از مصاحبه ها، رولینگ در پاسخ به سوالی راجع به منبع الهامش گفته “من هیچوقت دنبال این نگشتم که ببینم ایده ی هری پاتر و شخصیتهاش چطور به ذهنم راه پیدا می کنن، ولی هرچی بوده، خوشحالم که ایده ها اومدن و تخیل من هم خوب کار کرده!” البته رولینگ، لیستی از کتاب های موردعلاقه ش که الهام دهنده ی او تو بوجود آوردن برخی از شخصیت های کتابش شده رو معرفی کرده که من اینجا میارمش:

· ایلیاد

در جریان یه مصاحبه، وقتی به رولینگ گفتن که نجات بدن سدریک دیگوری شبیه ماجرای مشابهیه که توکتاب ایلیاد اتفاق افتاده، جواب داد “خوب اون به خاطر اینه که منبعش ایلیاده. اون کتاب، کتابیه که تو 19 سالگی، منو واقعاً تکون داد. بی احترامی به بدن مرده…این چیزی بود که وقتی هری، سدریک رو نجات داد بهش فکر می کردم”

· انجیل

تو یه مصاحبه ی دیگه در سال 2004، مصاحبه گر از رولینگ پرسید که آیا به خدا اعتقاد داره؟ جواب رولینگ این بود:

هر دفعه که این سوال رو ازم پرسیدن من گفتم بله،اعتقاد دارم؛ خیلی خوشحالم که سوال و جواب جلوتراز این نرفته، چون اگه بخوام خیلی راحت راجع به این قضیه صحبت کنم، خواننده های باهوش من می تونن حدس بزنن که داستان چطور تموم میشه. با این همه، تعدادی از خواننده ها و علاقه مندان به خطوط پررنگ مذهبی که در کتاب هفتم اومده اشاره کردن. مثلاً این که هری در اواخر کتاب میمیره و یه بار دیگه برای نجات بشر، به دنیا برمیگرده؛ مثل مسیح (برای مسیحی ها و مهدی برای مسلمانان و البته ناجی ای که در تورات ازش اسم بردن). جالبه که عنوان فصل مذکور تو کتاب هفتم King’s Cross (صلیب پادشاه) هستش که می تونه یه استعاره از صلیب مسیح باشه. یا مورد دیگه، استفاده از آیه ی انجیله که می گه “… و آخرین دشمنی که باید مغلوب بشه، مرگه” که باز هم به ظهور عیسی ارجاع داده می شه. یا جمله ی “جایی که گنج تو قرار دارد، قلب تو هم همانجاست” از انجیل متی، که اشاره به ارزش های واقعی زندگی داره.

· مکبث

جمله ی “…ممکنه (ولدمورت) اصلاً پیشگویی رو نشنیده باشه” به گفته ی رولینگ، ایده ای بود که از مکبث شکسپیر گرفته شده بود. “ اگه مکبث، پیشگویی جادوگرها رو نمی شنید، آیا دانکن رو نمی کشت؟ آیا این تقدیرش بود، یا خودش تقدیرش رو رقم زد؟ پیشگویی، باعث شد که اتفاقی که قرار نبود بیفته، پیش بیاد.

· یکی از ویژگی های داستان های هری پاتر، پیچش ناگهانی ماجراها در انتهای کتاب ها است. خود رولینگ، این ویژگی داستانش رو به علاقه ی زیادش به نوشته های جین آستین و مخصوصاً داستان اِما نسبت می ده.

· Paul Gallico یکی دیگه از نویسنده هایی که رولینگ بهش علاقه منده و معتقده که در داستان معروفش، Manxmous، مرز بین جادو و واقعیت رو نمی شه تشخیص داد.

· مقایسه بین ورود هری از ایستگاه نه و سه چهارم به ایستگاه قطار هاگواتز و ورود به نارنیا از طریق گنجه ی لباس ها در کتاب
وقایع نگاری نارنیا، نکته ایه که رولینگ با گفتنش نشون می ده که طرفدار کتاب های سی اس لوییس هم بوده: “نارنیاگرچه در اصل یه دنیای دیگه س اما در دنیای جادوگری هری، شما به دنیایی درون همین جایی که توش زندگی می کنین وارد می شین و اتفاقات مشترک بین دو دنیا، طنز مطالب رو تشکیل می دن.

· داستان معروف شمشیر در سنگ، یکی از مهمترین منابع الهام داستان هری پاتره. شمشیر در سنگ، اولین قسمت از مجموعه داستان هایی که T.H.White برای کودکان، درباره ی زندگی وی مرگ کینگ آرتور نوشته. آرتور، یه پسر یتیم با موهای ژولیده س که مرلین جادوگر رو ملاقات می کنه، کسی که همیشه یه جغد همراهشه و رفتارش دقیقاً مث رفتاریه که رولینگ تو کتابش در توصیف دامبلدور میگه: یه کم گیج و حواس پرت! یه پیرمرد علاقه مند به کتاب با یه ردای بلند و ریش سفید بافته شده که تا پایین کمرشون می رسه.

نویسنده های دیگه ای هم هستن که رولینگ اونا رو از نویسنده های مورد علاقه خودش نام برده، مث Rody Doyle، Dodie Smith و … . در ژانویه 2006، رولینگ لیستی از 10 کتاب برتر، کتاب هایی که هربچه ای باید خونده باشه رو ارائه داد که بین اونا می شه اسم کتاب هایی مث چارلی و کارخانه شکلات سازی، بلندی های بادگیر، رابینسون کروزوئه، دانیل دوفو و قلعه حیوانات رو دید.

(5) دیدگاه

نتگرد در تهران

1. دیشب در پی نتگردی های فراوان، تو خونه بحثی درگرفت که (هیچ ربطی هم به نتگردیها نداشت!) مبنی بر اینکه ساختمون های اکباتان از بالا شبیه چی هستن…؟ یه عده می گن که این ساختمون های رو طوری کنار هم ساخته بودن که از بالا شبیه عبارت “جاویدان شاه” یا یه همچین چیزی بشه و بعد از انقلاب با اضافه کردن ساختمون یا کم کردن چی چی (دقیقاً نمیدونم چی!!) اون عبارت رو از بین بردن. همین موضوع باعث شد که برم تو گوگل مپ و بگردم دنبال ساختمون های اکباتان تو نقشه. در کمال کم باوری (یه چیزی مث ناباوری، با غلظت کمتر!) با زوم خیلی خوبی پیداشون کردم. میشه از توشون حروف خاصی رو تشخییص داد که واضح ترینشون حرف “ن” هستش.

Untitled-4 Untitled-2 Untitled-5

نظر شما چیه؟

2 . چندوقت پیش لینکی رو دیدم که توش یکی از دوستان خوش ذوق، از اون بالای کره ی زمین گرفته بود صاف اومده بود رو سر میدون ونک. چلیک چلیک عکس گرفته بود و گذاشته بود تو وبلاگش. منم دیشب که دنبال اکباتان بودم گفتم از خودم ذوق در کنم برم چیکس چیکس (که بااون یکی فرق داره) عکس بندازم بیام رو میدون آزادی! نتیجه ی این آلودگی صوتی رو می تونین به صورت تصویری تو ادامه مطلب مشاهده کنید.

untitled

ادامه مطلب »

(20) دیدگاه

جایگزینی برای اینترنت

“یوشیدا سوگا” وزیر ارتباطات ژاپن، چند روز پیش اعلام کرد که کشورش مشغول تحقیقاتی روی تکنولوژی ایه کهRJ-45-cable.jpg نسل جدید شبکه های کامپیوتری رو تا سال 2020 جایگزین اینترنت می کنه. این آقای وزیر این حرف رو وقتی زد که درحال مصاحبه با خبرنگارهای برزیلی تو کشورشون بود. Suga گفت تا پاییز امسال کمیته ای متشکل از نهادهای علمی و دولتی تشکیل می شه که درباره ی مشکلاتی که اینترنت درحال حاضر باهاشون مواجهه رو مورد بررسی قرار بدن تا شرایط ارتقاء فراهم بشه. مشکلاتی مثل محدودیت های روزافزون در دستیابی به سرعت های بالا و مساله ی امنیت دیتا که اجازه ی ظهور شبکه هایی با سرعت و امنیت بالای اطلاعات رو فراهم می کنه و همین طور ضعف شدید سیستم های کامپیوتری رو در مقابل حملات ویروس ها پوشش بده.

ژاپن امیدواره که با پیشگام شدن در تکنولوژی اینترنت آینده، نقش رقابتی پررنگی رو تو اعمال استانداردهای جهانی و قوانین حاکم بر اینترنت ایفا کنه و بازار سخت افزار و نرم افزار رو تو دستش بگیره.

Suga همینطور گفت که اونا از اوایل ماه آینده میلادی، نیروشون رو روی پروسه ی تبدیل آنالوگ به دیجیتال امواج تلویزیونی متمرکز می کنن و با فروش مبدل های
ارزون قیمت مخصوص تلویزیون های آنالوگ از دو سال دیگه ، قابلیت دریافت و پخش امواج دیجیتال رو به این تلویزیون ها اضاافه می کنن.

منبع: .newlaunches.com

(7) دیدگاه

اصول کاریابی مدرن

الان داشتم طبق معمول، نیازمندی های همشهری رو برای یه کار بخور و نمیر می سرچیدم که به یه آگهی تکان دهنده رسیدم!

یک شرکت در زمینه ی امور هتلداری نیاز به تخصصهای ذیل دارد…

یکی از اون تخصصها، امور رایانه بود و والبته کارهایی مربوط به شبکه:untitled.JPG

اون ستونی که توش خط تیره کشیده، مربوط میشه به حداقل سابقه کار موردنیاز.

نمیدونین احساس تعجب شدید ناشی از دیدن این خط تیره همراه با احساس شعف و پیروزمندی! ناشی از پیدا کردن یه کاری که توش سابقه کار نخواستن، چقدر باعث جنگول بازی و ارسال جیغ های مادون بنفش به فضای اطرافم شده بود! اما خوب از اونجایی که هرآغازی، پایانی داره، پایان این برهه ی زمانی خیلی زود رسید و در واقع بیشتر از سه ثانیه طول نکشید! می دونین که همه چیز دنیای امروز برحسب نانوثانیه کار می کنه و پیشرفت تکنولوژی و سرعت و اینا. به ادامه ی عکس توجه کنید:

untitled2.JPG

اصول مکشوفه»

1 - اصولاً هیچ اتفاقی بدون دلیل نمی تونه پیش بیاد.

1.6 - اصولاً تو یه هتل، یا باید متاهل باشی یا اینکه با خانوم های محترم و غیرمحترم خطبه ی عقد موقت رو جاری نموده باشی که یه وقت فکر نکنی اتاق خالی مفت و مجانی گیرت اومده. خوش به حال پسرای نوع سوم! چه برخورد نزدیکی بشه اون برخورد!

2 - اصولاً اگه یه چیزی مطابق سلیقه ت دراومد، مطمئن باش که یه اشکالی تو کارش هست.

2.99 – پیف…!! (مراجعه شود به بند بعدی)

فروض پیشگیری و درمان»

3 – سعی کنید بعد از بروز اتفاقات مشابه در فضای نمونه ی اطراف شخص خودتون، برای اینکه بوی سوختگی یه قسمت مهم از بدنتون مث من فضای رو معطر نکنه، با خنده ماجرا رو ختم بخیر کنین….فراموشش کنین و هرگز چیزی رو که خودتون تا ته نخوندین، واسه دیگران بلندخوانی نکنید.

4 - هرچه سریعتر آثار جرم رو پاک کنید بدین صورت که مثلاً بچسبین به تاهل. کلّی اثرات مفیدفایده دارد و تازه بوی خوب هم می دهد! صغر سنی،مشخص نمودن هرچه سریعتر جنسیت و یاد گرفتن دو رکعت نماز شب، از دیگر موارد مربوطه هستند که متناسب با نوع آگهی می تواند دماغ آنهایی را که چیز نیستند، چیز کند!

5 - به هیچ خط تیره ای اعتماد نکنید، احتمال دارد درغیراینصورت، همان خط تیره از یک طرف به یک جایتان وارد شود. اونوقا خر بیار باقالی بار کن! (…ماکزیمم اینه که بره تو هیپوتاپالاموس فوقانی جاخوش کنه. اتفاق خاصی نمی افته!)

5 - قبل از اینکه در هر آگهی اصل مطلب رو بخونین، برین ببینین شرایطش بهتون می خوره یا نه. مثلاً اگر توانایی نازایی ندارید، دنبال اجاره آپارتمان نگردید! حتماً خونه باشه و مطمئن بشین که صاحبخونه هم ندارین.
انواع مشاوره، در این مورد انجام می گردد.

(4) دیدگاه

the cursed 114

Yone Minagawa زن ژاپنی که به باور بسیاری، کهنسالترین انسان زنده ی روی زمین بود، اوایل هفته جاری (13 آگوست 2007) درگذشت. وی متولد چهارم ژانویه ی 1893 بود و در هنگام مرگ 114 سال و 221 روز، سن داشت.

 

او بعد از مرگ همسرش، خرج پنج فرزندش رو با فروش گل و سبزیجات در یک معدن ذغال سنگ می داد. تا سال 2005 به تنهایی در فوکوئوکای ژاپن زندگی می کرد و بعد از آن در یک خانه ی سالمندان نزدیک به محل زندگیش مقیم شد.یون، آدم خوش قلبی بود که گاهی با جوک های ساده ای که برای دیگران تعریف می کرد موجبات خنده ی اونا رو فراهم می کرد. عاشق برپا شدن مهمانی ها و جشن های تولدی بود که آدم ها رو دور هم جمع می کرد.آبنبات از موارد مورد علاقه ش بود گرچه معمولاً اونا رو به دیگران می داد. پیرزن خیلی فعالی بود و حتی در سن 114 سالگی هم روی صندلی چرخدار در فعالیت های جمعی ای مثل مجالس رقص شرکت می کرد!

تا اوایل سال 2007، عنوان کهنسالترین، در اخیتیار زنی آمریکایی بود که او هم 114 سال داشت. در واقع با مرگ Emma Tillman، در اواخر ژانویه، عنوان فوق برای 7 ماه به Yone تعلق داشت. قبل از خانوم تیلمن، یک زن ژاپنی دیگه که او هم 114 ساله بود، رکورددار بود.

خانم میناگاوا در حالی از دنیا رفت که تمام فرزندانش غیر از یکی، قبل از او درگذشته بودند. شش نوه، 12 نتیجه و 2 نبیره، نسل های بعدی این زن ژاپنی محسوب می شوند. هم اکنونEdna Parker ، یکی پیرزن آمریکایی دیگر با 114 سال سن، رکورددار مسن ترین فرد جهان است.

 

خارج از چارچوب:

  • خوب ما چند وقت پیش خبری رو داشتیم که تو کاشان، یک پیرزن 126 ساله در کمال صحت و سلامت داره زندگیشو
    می کنه. منتها این مساله ی نبودن مدرک رسمی برای سنشون و اعلام نشدن آن به مرکز آمارهای جهانی، باعث شدن که کماکان تو حاشیه بمونیم و هیچ کدوم از رکوردهای مهم دنیا دست ما نباشه. (خواهشاً رکوردهای رضازاده رو پیش نکشین! اون بحثش جداست.)

  • دقت دارین که تمام رکورددارهای این چندوقت اخیر، خانوم ها بودن؟! این نظریه ی دقمرگ شدگی
    شوهران

    رو بیش از پیش تقویت می کنه!

  • نکته ی جالب، تو سن مرگ این سه چهار نفره آخره که همگی در 114 سالگی فوت نموده اند. ظاهراً هیچ کدوم دلشون نیومده که قلب رکورددار قبلی رو همراه با رکوردش بشکنه! یا شاید هم 114 یک عدد نفرین شده س که تو این دوره زمونه به جون آدما می افته!

(6) دیدگاه

تنهایی را دوست ندارند، اما دودستی به آن چسبیده اند…

امروز هوا ابری بود. من هوای ابری رو جزو موارد مورد علاقه ی خودم می دونم، اما مث اینکه این دفعه بدجوری رو خودم تاثیر گذاشته بود. داشتم می رفتم پیش چشم پزشکم ولی در تمام طول راه مث کسایی که کشتی هاشون غرق شده، نشسته بودم و به سرنوشت محتومم فکر می کردم.

amazine-shadows-002

تنهایی…

احتمالاً احساسیه که بارها تجربه ش کردین. اما در مورد من، برمی گرده به زمان هایی که تو محیط هایی قرار می گیرم که جماعت داف و زاخار خیلی برای هم قربون صدقه در می کنن! مثلاً همین هفته. بگذریم از این که کجاها رفتم و چیا دیدم (گو اینکه همچین خبری هم نبود) اما همون هایی که دیدم هم کافی بود تا اون زخم کهنه ای که سعی می کنم خودم رو نسبت بهش بی تفاوت نشون بدم، سر باز کنه و خین ازش تراوش کنه روی اقصی نقاط بدنم!

من به یه عقیده ی احتمالاً مسخره (و احتمالاً منطقی برای بعضی های دیگه) پایبندم و اونم اینه که داشتن دوست دختر (برای ما و برعکسش برای دخترا) یه جور سربار اضافه تو زندگیه…باعث می شه که یه درگیری و مشغله ذهنی بزرگ بیفته جلوی آدم و سایر جنبه های زندگی رو تحت تاثیر قرار بده. به همین خاطر هم تا جایی که تونستم (و مثلاً هم درحال تونستن هستم!)، دور دوست دختر رو خط کشیدم. البته ازین نکته می گذرم که اصولاً در عرصه ی
دال دال یابی آدم موفقی نیستم و کاری رو که پسرای این زمونه تو سه سوت انجام می دن (روی مخ طرفشون خراب می شن!) رو نمی تونم اجرا کنم. حالا یا برمیگرده به بی عرضگیم یا اینکه اعتقاد قلبیم بهم اجازه نمیده که از هر روشی برای هدف مذکور استفاده کنم. بارها پیش اومده که از کسی تو دانشگاه یا جای دیگه (بگیم مثلاً یه بانک تو خیابون دولت!) خوشم اومده و دوستان و یاران گرامی منو تشویق کردن که از فلان روش (مثلاً NLP!) مخ سوژه ی مذکور رو استاد نمایم…اما نکردم.

…و بدین صورت تو سرگردانی اسفباری، بین اصول مرده شور برده ی خودم و اصول عرفی و اقتضای سنی و اینا، درحال دو دو زدن هستم. و البته موقعیت هایی مث حال و روز من تو این روزها خیلی سریع، تاثیر پست مدرن خودش رو رو روح بدبخت من میذاره به طوریکه اینبار مجبورم کرده که سر به وبلاگ (مث بیابون) بذارم و درد خودم رو فریاد بزنم. آاااااااااااااه!

پی وست: وااااایییییییییییی!!!

(3) دیدگاه

توضیح یک توهّم کاملاً مفصل

نکته: دوستانی که توهمات من رو تو وبلاگ قبلی نخوندن، بهتره به این نکته ی اساسی توجه کنن که توهمات خالص من به درد هرکسی نمیخوره، یعنی اینکه ممکنه دوخط رو بخونین و احساس وقت تلف شدگی بکنین یا بگین این چرا انقدر پرت وپلا نوشته؟! درصوری که علایم فوق در شما بروز کرد سریعاً در وبلاگ رو ببندید! و قبلش هم صلوات بلند ختم کنید!

امروز بعد از کلاس بحث مفصلی داشتم با یکی از دوستان…یک همکلاسی …یک همرشته…یک هم سلیقه…یک بقل دستی…یک موردی که هیچ وقت دو نشد! به عبارت بهتر و برای فهم بیشتر مطلب، شما رو دعوت می کنم به دونستن این موضوع که همه ی اینها یکی نفر بودن و اگر فک می کنین که به این نکته واقف بودین باید بگم که با وقوف مذکور، بهم توهین کردین و منم شخصاً می تونم شما رو از خوندن ادامه ی بحث منع کنم. مسلماً دلیلش رو می دونین…چون اینجا وبلاگ منه…جای منه….خونه ی من…آپارتمان من…و خلاصه هر خراب شده ای که هست ،در اختیار منه و اختیارش رو من دارم و من صاحب اختیارش هستم و البته اونقدر مهربون هستم که بهتون اجازه بدم که اینجا بمونین. حتی با وجود اینکه می دونم بهم توهین شده! می دونین…من احمدی نژاد نیستم که بگم باهاتون مهروزی می کنم که شما برین حالش رو ببرین، اما در حال حاضر هیچ خر دیگه ای هم نیستم که بخوام سولوشن دیگه ای تری ارائه بدم و اصولاً راه حل یا سولوشن برای آدمای منحرفه و کسانی که باعث می شن پایه های مستحکم اسلام به لرزه دربیاد. البت همونطور که می دونین زمین در جایی که مومنان هستن… نمی لرزه. به هرحال این دسته از افراد رو یا باید از سر یا از ته دار زد و بهشون اجازه تنفس از هیچگونه سوراخ طبیعی و غیرطبیعی رو نداد. چون همونطور که یکی از شاعران بزرگ قرن ما می گوید: هر نفسی که برون آید ممد حیات است و همه کاره ی مملکت ما یه کم و خورده ای قاط است، پس دولت زیردست او بسی اسقاط است (و این نثر، از سر شکسته نفسی چقدر جوات است)

و برای کسانی که تونستن جلو زبون قوه خلاقیت خودشون رو بگیرن و برای این چند خط هم که شده، درباره ی چیزی فکر نکنن و از همه مهمتر اجازه دادند که ما (در اینجا منظور دیگران است) برایتان تصمیم بگیریم (یعنی اونها تصمیم بگیرند) - قاعدتاً اگر در این قسمت با مشکلی روبرو شدین، ناخن خارش به موهای خود نکشید، چرا که نشان دهنده ی اینه که همه چی مرتبه و شما بالاخونه رو با موفقیت دادین به اجاره! - آره داشتم می گفتم برایتان تصمیم بگیریم که اصولاً چی خوبه و چی ناثواب و شما اصلاً هیچ نگرانی به خود راه ندهید که ممکنه چیزی این وسط بودار باشه. و صدالبته اگر هم به چیز بودار فکر کردید، سریعاً لنگه جوراب یکی از آیات عظام رو بهتان می دهیم که هم خیلی خوشبو است و هم خیلی هم خواص تقویت کننده دارد. اگر افاقه نکرد هم، می دهیم همان رو تا ته بکنن تو حلقتان!…

و ببخشید چند دقیقه که به دقیقه هم نکشید، خط رو خط شد. می دونین که…طبیعیه. از این اشکالا تو هر سیستم مخابراتی ای پیش میاد. مثلاً همین دیروز داشتم که نه می خواستم تلفن یکی از بچه ها رو جواب بدم که دیدم دوستی عزیز…برادری گرامی…همکاری محترم و خلاصه انسان متشخصی که مشخص بود درحال تقلید کردن لهجه ی یکی از رجال داهاتی بیزنس کلاسه به من گفت این گوشی رو بده به ننه ت! و من هم البته به دلیلی که عرض کردم، اصلاً و ابدا جا نخورم و گفتم ببخشید؟! و گفت مادرت…گفتم جان؟! گفت مادرت هست؟ گفتم شما؟ گفت خانوم لشکری یا یه همچی چیزی! گفتم اشتباهه… و ارتباط زیبا، جادار و مطمئن بینمون قطع شد و من رو هنوز در حسرت ادامه ی مکالمه نفسگیرمون باقی گذاشت ولی دیری نپایید که (این عبارت رو همین امروز یاد گرفتم!) تلفنم دوباره زنگ در بکرد و دیدم باز هم همون نامبر بیده و پس گوشی رو برداشتم و داد زدم آهای آقا کجا کجا؟!نکن تو هی غلط بیجا!! (البته این رو با لحن مخصوصی گفتم که متاسفانه یا خوشبختانه نفهمید، چون قافیه نداشت و صدالبته مث تمام فیلم های سینمایی کلیشه ای، صدایی که از اون طرف خط میومد صدای دوستم بود که می گفت “تو خانوم آوردی؟! چرا گوشیتو دادی بهش؟!” حال، من موفق شدم مقداری تعجب کرده و جا بخورم!

نمی دونم متوجه شدین جریان چی بوده یا نه ولی از اونجایی که قرار نیست که شما فکر کنین، اجازه ندارین که متوجه شین و…ولی خوب، چون این موضوع، موضوع مهمی نیست و از اون مهمتر اینکه از طول فاق مانتوی بانوان میدان های استکبارزده ی ونک و ولیعصر کم اهمیت تره، می ذارم این یکی رو از خودتون خلاقیت نمایی کنین. فقط ذکر این نکته ضروریه که آیا دقت کردین که این ماجرای بیچاره یک حیوان است و خیلی گاو است و چهارپا دارد! در این مورد خاص یک پاش منم! بنابراین سعی کنین به ابراز خلاقیت هاتونجهت گیری مثبت بدین و خیلی داستانهای تخیلی و تخمه ی آفتابگردان نسازین. چون خدای نکرده باعث سقط شدن حیوان از یک پا شده و موجبات نارضایتی انجمن حمایت از حیوانات رو فراهم میارین. قربون وزیر موخابرات!

و بحث مفصل من که در ابتدا آغاز شد، هرگز به سرانجام نرسید.

(14) دیدگاه

رابی ویلیامز: زندگی و آثار

دیشب آلبوم جدید رابی ویلیامز رو از اینترنت دانلود کردم. راستش من جزو طرفدارای این آقای خواننده ی انگلیسی 33 ساله نیستم، اما باید اعتراف کنم که آهنگ هایی داره که میشه اونارو جزو نقاط روشن موسیقی پاپ در 10 سال اخیر به حساب آورد. ضمن اینکه شخصیت نه چندان آروم رابی ویلیامز و جنجال هایی که گاه و بیگاه راجع بهش شنیده میشه، به همراه موزیک ویدیوهای خوش ساخت اون که از ماهواره و غیره می بینیم، باعث شدن که همیشه به عنوان یه خواننده ی پرطرفدار، تو خبرهای موسیقی جهان باقی بمونه. من می تونم بگم که تو هر آلبومی که از Robbie شنیدم، خیلی راحت حداقل دوتا آهنگ جذاب پیدا میشه که نیاز سلیقه های مختلف رو برآورده می کنه. دیدم بد نیست یه کم راجع به جناب ویلیامز بدونم، بنابراین رفتم ویکی پدیا تا ببینم چی پیدا می کنم. تو لینک مربوط به رابی ویلیامز، مطالب زیادی قرار گرفته بود که تقریباً همه ابعاد زندگی و هنرشو شامل می شد. گفتم شما رو هم تو خوندن بعضی از این مطالب شریک کنم:

ادامه مطلب »

(38) دیدگاه

Feelings ,Passions and Other stories

تو دنیای حقیقی، من دوستان زیادی ندارم؛ یعنی اینم نیست که با هیچ کی نشست و برخاست نداشته باشم.چرا.. اتفاقاً کم و بیش از هرفرصتی استفاده می کنم که با دوستای دوران دانشجویی برم بیرون. اما اونقدر آدم رفیق بازی نیستم که بگی به خاطر دوستاش از هرچیزی می گذره. دوستی مهمه…شامل ارزش های بزرگی می شه، اما ارزش های دیگه هم هستن که نمیشه به هرقیمت زیرپاشون گذاشت.
سر این موضوع هم همیشه با یکی از بچه ها بحث داشتیم. الان دیگه نزدیک پنج ساله که همدیگه رو میشناسیم و سال آخر دانشگاه رو با هم همخونه بودیم./

یکی از بدی های وبلاگ نویسی اینه که شاید توقع داشته باشی که تمام دوستای حقیقیت، جزو خواننده های مجازیت هم باشن، یا حداقل هرچندوقت یه بار بهت سر بزنن. اگه این قضیه پیش نیاد هم ممکنه فکر کنی که چقدر دوستای مزخرفی هستن! یا اینکه اصلاً به چیزی که اینجا می نویسی اهمیت نمی دن…

اما یکی از مهمترین مزیت های این جریان، اینه که تمام چیزایی رو که فکر می کنی خارج از مانیتور نمی تونی به زبون بیاری، اینجا می ریزی رو کاغذ (؟!) بدون اینکه نگران باشی دوستای حقیقی مذکور، ازش خبردار بشن. حالا چه خوب، چه بد.

این هفته ای که گذشت، یکی از دوستام از مشهد اومده بود تهران.شاید بهتره بگم دوست یکی از دوستان! بهترترش اینه که بگم دوست دختر یکی از دوستام. البته خودش چیز دیگه ای می گه…این دوست دومی رو می گم! به هرحال ما دوران خوبی تو مشهد داشتیم و دور از هرگونه احساس غیرمتعارف، تو یه محیط صمیمی، با هم بودیم. خوب…البته خیلی دوستش داشتم. احترام خاصی براش قائلم ولی عجیب اینکه همون موقع هم می خواستم که همیشه پیشش باشم. از طرف دیگه، تو جریان رفاقت های چندین ساله، من هیچ وقت نمیتونم به رفیقم خیانت کنم و مثلاً دوست دخترش رو ازش قاپ بزنم! (البته از این اصطلاح اصلاً خوشم نمیاد ولی جور دیگه ای نمی تونم بگم) اما این دو سه روز و این یکی دوباری که دیدمش، احساساتی داشتم که فراتر از اون چیزایی بود که قبلاً هم بوده. احساس دلتنگی شدیدی که بعد از خداحافظی باهاش، بهم دست داد نمی تونست یه دلتنگی بین دوستان معمولی باشه. نمی خوام بگم عشق و اینا…نه، چون اونجوری بعدها مزه ی عاشقی از بین میره. گفتم بذار یکی دو روز بگذره، شاید از ذهنم بره بیرون. ولی الان بعد از دو روز از خداحافظی، بهتر که نشدم هیچ، بدتر هم شدم.
فکر می کنم که روز پنج شنبه یه تیکه از روحم رو از دست دادم (دیگه نه به اون حد ها! ولی بالاخره!).
نمی دونم چیکار باید بکنم که از شر این احساس احمقانه خلاص بشم.
یکی به من بگه من باید چیکار کنم؟! دارم دق می کنم.

پی نوشت: راستش در طول مدت نوشتن این مطلب به شدت دوست داشتم اسم تک تک اشخاص حقیقی رو بیارم. ولی نتونستم…

پ ن2 : دوستی ارزش های خودشو داره…نمیشه به خاطر چیزای دیگه، ارزش های دوستی رو زیرپا گذاشت.

پ ن 3» من آدمی نیستم که راحت بتونم احساسم رو به زبون بیارم. یعنی خیلی سخت…خیلی خیلی مشکل.

(8) دیدگاه

حیران گشته ام!

1 - کم حوصله تر از قبل شدم…
دیگه حوصله نمی کنم که اینور برم اونور برم، کامنت بخونم، کامنت بذارم.
لیک، در دل به خود می گویم گوربابای حوصله! گشادبازی رو بذار کنار و برو…! یه ملت چشم انتظارتن! (یه کم بیشتر تحویل بگیرین!)

2 - با این کورس های MSCE رسماً سرکاریم! خود مایکروسافت توصیه می کنه که لااقل 1 سال فلان جا، یه سال تو فلان قسمت و یه چند وقت هم تو بهمان مبحث، تجربه ی کار داشته باشین؛ بعد بیاین دنبال MCSE. ما یه کاره پاشدیم رفتیم کلاساش و هوارهوار پول میریزیم تو جیب مجتمع فنی. هیچ جا هم کار بهمون نمیدن.
یکی از دوستام هم هست که الان درگیر سربازیشه. چپ میره راست میاد (و احتمالاً برعکس) میگه سیسکو بهتر نیست؟ MCSE الان تقاضا نداره! منم که حساس… می گم آره!

 Cisco_new_logo
3 - خیلی علاقه مند شدم که تولیدکننده ی محتوا باشم. منظورم کاریه که دقیقاً “وب 2″ رو می سازه. نمونه ش پست لارا برانیگان، پست ماچ و بوس! و وقتی عزرائیل… . آدم رو تو دنیای کوفتی مجازی- که دیگه نمیتونم ازش دل بکنم- به یه چهره ی مولف بدرد بخور تبدیل می کنه! (بلانسبت آدم های بدرنخور!). به نظرتون نسبت به وبلاگ قبلی چقدر به این هدف نزدیک شده م؟
جالب اینجاست که خیر سرم کامپیوتر خوندم ولی هیچ ادعایی نمی تونم در این زمینه داشه باشم.

4 - اینشتین می گه: آدم باهوش، مشکلاتی که جلوش قرار می گیرن رو حل می کنه، اما آدم عاقل اونیه که اصلاً طرف مشکلات نمیره!
اگه تو گوش من یکی رفت… همینجا سور می دم!!

minton_d_einstein

(9) دیدگاه

پرت و پلاهای موازی

1 - چند وقتیه که روزشمار، گازش رو گرفته و با سرعت داره میره و پشت سرش رو هم نگاه نمی کنه. فکر اینکه دیگه نمی تونی دیروزت رو درکنترل خودت داشته باشی خیلی وحشتناکه. البته چیز تازه ای نیست، ولی برای من که تا چند ماه دیگه وارد ربع قرن زندگیم می شم اصلاً جذاب نیست.از این همه سال، چقدرشو مثبت گذروندم؟ چقدر ساعتشو تولید کننده بودم؟چند روزش رو مصرف کننده بودم؟
2 - دیگه الان به این نتیجه رسیدم که برای پیدا کردن کار یا باید پارتی داشته باشی، یا تو ایران زندگی نکنی! خیلی تلخه و البته ترسناک. تا دو ماه دیگه، دقیقاً میشه یکسال که از دانشگاه دراومدم و هیچ… هرجا میریم ما رو حواله میدن به “انشالله” و “اگر..” و “تماس می گیریم”! خدا عاقبت همه ی بیکارای مملکت رو بخیر کنه.

3 - چندروز پیش با دوستان رفتیم فیلم پاداش سکوت. اثر مازیار میری. فیلمی با تم جنگ، اما در زمان حال، که سرگذشت شخصی رو روایت می کنه که فکر می کنه که باید به خاطر کشتن همرزمش، قصاص بشه. قتلی که هیچ کدوم از همرزم های زنده ش تائیدش نمی کنن. فیلم به شدت تلخیه که مایه های سیاسی جالبی هم داره. البته صحنه هایی هم داره که بتونه قشنگ، آدم رو بخندونه و حال وهواشو عوض کنه. پرویز پرستویی نقش اصلی فیلم و رضا کیانیان، آتیلا پسیانی، مهتاب کرامتی و یکی دوتا بازیگر معروف دیگه هم سهمی در فیلم دارند.
تیزری هم که اول فیلم پخش کرد، واسه خودش کلی داستان داره. فیلم
“قاعده ی بازی” که یه لشگر از بازیگرهای قدیمی و جدید سینما رو تو خودش جمع کرده. یه کارگردان فیلم های جدی مث احمدرضا معتمدی، فیلمی کمدی ساخته که فکر نکنم لنگه شو تو سینمای ایران بشه پیدا کرد. من که منتظرم تا زودتر بیاد و فیلم مزخرف اخراجی ها رو بزنه کنار که لااقل یه کم آبروی از دست رفته سینمای کمدی ایران رو بهش برگردونه.

4 - ما هم در انتظار هستیم تا دانشجوهای بدبخت بیچاره ی امیرکبیر، سریعتر آزاد بشن. امیدوارم که شایعه هایی که راجع به روشهای شکنجه شون تو زندان پخش شده درست نباشن. روز به روز دریغ از دیروز. بعد از هم میهن، شرق هم که دوباره تو قیف شد. من این احمد نژاد جونم رو حسابی دوست می دارم که گفته تو ایران آزادی مطلق هستش! قربون مطلق گفتنش برم!

4.5 - یه جا خوندم که معاون دادستانی گفته دخترا دیگه بدون یه مرد به مراکز خرید و پاساژها نرن. این جمله چندتا ابهام داره ومن آقای معاون رو مخاطب قرار می دم!

الف) فرضاً که رفتن… از کجا می خواین بفهمین کی دختره…؟ نه واقعاً چه جوری؟ نکنه…… خوب البته دخترا صداشون نازکتر از پسراست! تازه موبایلشون هم رو جیبشون قلنبه نشده. تو کیفشونه! پس مشکل حل شد! (عمراً منم بخوام مث شما فکر کنم! بیخودی که متوهم نشدم!)

ب) مردش باید چطور مردی باشه؟ مرررررد بَبَیتی؟(مرد دیگه! فرق زن و مرد چیه؟!)….آقا باشه؟…. می تونه خانومی باشه که خیلی آقاست؟…. و اصولاً اگر اینا بود، اگه اومدین پرسیدین که نسبت شما چیه، چی باید بگن؟

ج) مراکز خرید اصولاً جاهای خویبه که شما به دخترای مجرد گیر بدین و امر به معروف از خودتون در کنید. اگه دخترا نیان اونجاها، شما چیکار می کنین خوب؟!

د) اوه…چه تیکه ایه!

5 - دیروز یکی از بچه ها، ماجرای عروسی ای که یکی از آشناهاشون تو لرستان گرفته بود رو تعریف می کرد. یه بار نوشتمش، ولی همه ش پاک شد. اونم موضوع جالبیه. به خصوص که اگه بدونین که عروس تا نصفه های شب رفته بوده گل بچینه! رسمه!! این ماجرا رو بعداً می ذارم تو ادامه ی مطلب.

(12) دیدگاه

درباره ی لارا برانیگان

کمتر کسی رو می شناسم که Self Control ، یکی از آهنگ های معروف دهه 80 رو نشنیده باشه. لااقل اگر اسم آهنگ براتون آشنا نیست، احتمالاً با شنیدن قسمتی از اون ، متوجه می شین که دارم درباره ی چه شاهکاری صحبت می کنم.
اما به احتمال زیاد، تعداد افرادی که می دونن کی این آهنگ رو خونده، به مراتب کمتر از اوناییه که اونو شنیدن. دلیلش هم اینه که اصولاً آهنگ های دیگه ش تو ایران شناخته شده نیست و زمان شناخته شدنش هم مدت هاست که منقضی شده.

لارا برانیگان(Laura Branigan=) در سال 1951 در حومه شهر نیویورک به دنیا اومد. گرچه موفقیت در دنیای هنر دوران نوجوانیش، هدف اصلی لارا به حساب نمیومد، اما بازی او در نقش اصلی یکی از نمایش هایی که در اواسط دهه 70 اجرا شد، باعث شد که نظرش نسبت به هنر و نسبت به آینده ش عوض بشه. در سال های پایانی دهه، او به عنوان همخوان، لئونارد کوهن رو که در اون زمان چهره شناخته شده ای بود، در چند تور اروپایی همراهی کرد. چند سال بعد هم کار خودش رو به عنوان یه خواننده ی سولو آغاز کرد.

موفقیت های لارا با آهنگ گلوریا در اولین آلبومش (1982) شروع شد. برای اینکه ارزش این آهنگ رو کاملاً متوجه بشین، باید به این نکته اشاره کنم که به تنهایی باعث شد تا آلبوم Branigan، ماه ها در صدر پرفروشترین آلبوم های اون زمان قرار بگیره. این آهنگ یکی از مهمترین آهنگ های دهه 80 به حساب میاد.

یک سال بعد، آلبوم دوم لارا با دو تک آهنگ پرطرفدار دیگه به بازار اومد. آهنگ های Solitare و How am I supposed live without you? آهنگ هایی بودند که البته موفقیت Gloria رو تکرار نکردن اما باعث شدن که جایگاه لارا به عنوان یه خواننده مقبول جهانی، تثبیت بشه. اما همه اینها به کنار، آلبوم Self Control با آهنگ اصلیش به همین نام، تمام معادلات بازار موسیقی رو در سراسر جهان به هم ریخت. این آهنگ بهترین کار لارا برانیگان به حساب میاد و البته در تمام کشورهای دنیا از اون به عنوان یه اثر فراموش نشدنی یاد می کنن. آهنگ های Ti amo و Satisfaction هم از آهنگ های دیگه ی این آلبوم سومی هستند که زیر سایه ی آهنگ اصلی، محو شدن.

آلبوم های بعدی لارا البته قطعاتی رو داشتند که تو 40 آهنگ برتر چارت قرار بگیره اما هیچ وقت نتونستند به پای آلبوم های قبلیش برسند. Hold me در سال 1985 و Touch در 1987 آخرین آلبوم های او در دهه 80 بودند. قطعه ی Power of Love که بعدها به بهترین شکل توسط Celine Dion بازخوانی شد، در آلبوم Touch قرار داشت.

دهه نود برای لارا، با آلبوم Laura Branigan شروع شد که در اون قطعه Unsion رو به عنوان قطعه آغازین اولین البوم انگلیسی سلین دیون، اجرا کرده بود. آلبوم Over my heart در سال 93 از آلبوم های دیگه این خواننده ی مشهور محسوب می شن. آلبوم های بعد از اینها، همگی تکرار آهنگ های آلبوم های قبلی هستند که خوب… موفقیت چندانی برای خواننده ش نیاوردند.

لارا برانیگان در سال 2004 و بر اثر یک عارضه مغزی درگذشت. عارضه ای که گفته می شد باعث مرگ چند تن از اعضای خانواده ش هم شده بود.

  • از نکات قابل توجه در کارنامه ی لارا برانیگان، موزیک ویدیوی Self Control بود که توسط یک کارگردان معروف سینما، یعنی ویلیام فردکین ساخته شد. این ویدیو در ابتدا، توسط MTV اجازه پخش داده نشد، اما بعد از ویرایش مجدد، پخش شد.

    موزیک ویدیوی Self Control را ببینید.

  • خواننده های معروفی، مثل مایکل بولتون، سلین دیون و شر، آهنگ های لارا برانیگان رو بازخوانی کرده اند.

  • لارا برانیگان، در دو فیلم سینمایی و تعدادی سریال های تلویزیونی بازی کرده.

  • سایت رسمی Laura Branigan

  • دانلود آهنگ Gloria

  • دانلود آهنگ Solitare

    منابع: English Wikipedia, Laurabranigan.com , allmusic.com

     


(5) دیدگاه

« داده های پیشین