دم در یه جایی ساعت دو بعداظهر
- روز بخیر!
- البته که روز نیست ولی عیب نداره!….شما رو میشناسم؟
- من از طریق یه میمون با شما آشنا شدم. راستش اسمشو نمیدونم ولی گفت که با شما تو باغ وحش همکاره.
- ممم…خوب نمیتونم بگم که از اشناییتون خیلی خوشوقتم ولی با یه لیوان چای تو کافی شاپ چطورین؟
- من ترجیح میدم یه لیوان اسپرسو بخورم ولی پیشنهاد شما رو قبول نکنم.
در کافی شاپ در حال خوردن چای لیوانی
- گفتین متنشو براش خوندین؟ نمی خوام روز مصاحبه اتفاقی براش بیفته.
- (با تعجب) فکر میکنم قرصاتونو نخوردین. بهتون که گفتم حالش خیلی خوب بود. از ظاهرش برمیومد که بلده چی بگه.
- بله، البته! خودم بهش درس دادم. از جنگلهای کنار دریاچهی گینه نو آوردمش و گذاشتمش به عنوان دربون قفس گوسفندهای نژاد آرابیک. خود گوسفندها خیلی ازش راضی بودن ولی ما همشون رو علفپیچ کردیم.
- اوه…! فکر میکردم که متوجه نبودن که طرفشون چه جونوریه وگرنه عمرن میذاشتن باهاشون چه برخوردی بشه.
- اوه…فکر نکنید! از قبل از اینکه برم گینه نو، فکرشونو کرده بودم. بهشون کلی داروی خوابآور تزریق کردم جوری که هنوز هم فکر میکنن میمونه دربونشونه!
- مگه نیست؟
- نه!
- پس چرا بیرون در باغوحش دیدمش؟
- خوب میدونین؟ از کارش خوشم اومد بهش ارتقاء مقام دادم. الان دربون درباغوحشه. ضمناً کارهای خارج از اونجا رو هم برام انجام میده. ازش خوشت اومد؟
- اوه…خیلی! فقط حیف که…
- حیف که چی؟
- اوه هیچی. فقط شورتش سوراخ بود!
- خوب…اون نمیتونه مشکل بزرگی باشه. بخصوص اگه بدونین با همون سوراخ چقدر نگاه رو به خودش جلب کرده!!
- البته…!

میتواند ادامه داشته باشد.


سلام پسرم من همين دوروبرام اگه احيانا كسي اذيتت كرد بگو تا جفت چشاشو در بيارم؟
Comment با olis — اکتبر 2, 2007 @ ق.ظ 12:17
كسي كه مزاحمت نشده هان؟ تهديد .. كتك.. چيزي؟ من هستم!! نترس
Comment با olis — اکتبر 2, 2007 @ ق.ظ 12:18
آمیر خوبی؟ تو که از من حالت بدتر به نظر می رسه؟؟؟
).
منتظرم ادامه بدیش
آمیر» خوبم. دارم بهتر هم میشم. تو فکرشم.
Comment با حسین — اکتبر 2, 2007 @ ق.ظ 12:51
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!!!!! آآآآآآآآآآآآآآميـــــــــــــــــــــــــرووووووووووووووو بميــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم! چته ننه؟ من نبودم قرصاتو نخوردي؟ نكنه مثل اون دفعه همشونو با هم خوردي؟
آمیر» چه توهمی!!! خیلی فاز میده!
Comment با Atousa — اکتبر 2, 2007 @ ق.ظ 9:20
sometime you think about zoo where is a good place for making fun but there is no fun . you ask me why, son? i will tell you because there is no freedom for creatures. they are so sad ….don’t kid and joke about them , son …they are so alone …there is no real lover for them …we put them in cage just for our fun…we never respect to thier feelings and it torments them …can you get what i m saying son? ha? i m sure you can get it ….ich bin die konnen mir verstehen denn sie sind mine …ja ich bin siecher …
Aamir »so interesting that you’re so careful for them. But this concept is what exactly I need for my hallucinations. Something that helps me proceed in the way which you’ll find later.
Comment با eric — اکتبر 2, 2007 @ ق.ظ 11:36
weisst du was , ich denke sie mussen gross werden ….ja sie sollen dieser Problem verstehen …das ist Bedurfnis….
Comment با eric — اکتبر 2, 2007 @ ق.ظ 11:39
میدونی یه زمانی توی باغ وحشی یه جای دیگه دنیا یه شیر ماده بود….من عاشق این شیر بودم….همیشه یه گوشه محوطه خودش دراز میکشید …توی روزهای بارونی که اونجا کم نبود کمی بیرون دراز میکشید …بعد دوباره میرفت توی محوطه سرپوشیده …….تا اینکه بعد از یه مدت که من مداوم میرفتم اونجا یه بار متوجه اشک تو گوشه چشم این شیر ماده شدم…از مسئولش دلیل غمگین بودن این شیر ماده رو پرسیدم و اینکه چرا توی این محوطه تنهاست …گفت : این شیر ماده جوان بچه دار نمیشه برای همین همیشه غمگینه …..توی محوطه دیگه هم باشه …به بچه شیرهای دیگه حمله میکنه ……خیلی عجیب بود…بخصوص چشماش …
آمیر» چه دردناک. فکر میکردم شیرها مغرورتر از این حرفا باشن. ولی…ظاهراً اشتباه فکر می کردم.
Comment با eric — اکتبر 2, 2007 @ ق.ظ 11:45