قربون دستم برم که هرچی میکشند بزرگان، از فرمانشان میکشند. اونم زمانی که فکر میکنی که فلان قسمت فلان جا، خلوت ترین جای اونجاس و بعد با یه ترافیک عظیم از ماشین هایی روبرو میشی که بسیاز زیاد میباشند و در میان زیادی زورافزون آنها، یکی سر دوربرگردون استاپ زده و راه رو بند آورده. شما هم عین کمال خونسردی میکشین که از کنارش برین تو منفذ مربوط و اساساً میمالین در سپر عقب ماشین جلویی و یکی دوبار هم عقب جلو میکنین تا یه اثر هنری جذاب روی درهای ماشینتون نقش ببنده. بعد هم یارو از ماشینش بیاد پایین ببینه مال خودش چیزی نشده، پس باید تو رو دستت بندازه.
بعد که رفتم سر کلاس و برای استاد پیانوم ماجرا رو تعریف میکنم ، واسه من تقویمش رو پیش میکشه و میگه نیگا کن، امروز روز نحس هفتهس. واسه همین این بلا سرت اومده. باید ازین به بعد حواست باشه چه روزی چه کاری بکنی!
با این که آدم خرافاتیای نیستم ولی ظاهراً بهتره قبول کنم که در این مورد، حق با اونه.
فعلاً که حسابی عنقم.
خدا تا آخر شب بخیر کنه.


اول
این یعنی چی؟
آدم اینجوری آپ میکنه؟
آمیر» چی یعنی چی؟ آدم چه جوری آپ می کنه؟!
Comment با پونی — اکتبر 11, 2007 @ ب.ظ 10:24
آره. برای من هم نحس بود.
آمیر» امیدوارم که مشکلت زودتر حل بشه.
Comment با Atousa — اکتبر 11, 2007 @ ب.ظ 10:45
بی دقتی یا بدشانسیت رو پای نحسی روز نذار! راستی کلاس پیانوت چه طو پیش می ره؟! یه آهنگ بزن بشنویم:)
آمیر» خوب فعلاً که خوبه…ببین آهنگ هم بلدم بزنم: دارام دارام دارام دارام دارام دارام دارام دارااااام…!!!( انقدر بی احساس نباش، آهنگ پلنگ صورتی رو دکلمه نمی خونن!!
Comment با kochebagh — اکتبر 12, 2007 @ ق.ظ 5:33
با این اوضاع میشه حدس زد که کلاست هم چطور بوده آمیر! (-:
… راستی چه استاد خوبی داری!
(;
آمیر » کلی دق دلیمو سر پیانو ها خالی کردم خوب شدم!
Comment با هادی — اکتبر 12, 2007 @ ق.ظ 10:21
درست ترش مامانداناست نه ؟ من دارم دچار بحران هویت از نوع سومش می شم به دلم موند به جای مانی ، مانانا ، باندی ، نانی ، بانانا ( بیا موزم شدم ! ) دانا مانا ( این یکی مختص عمو جانمه ) ، ماندی و در آخر ماماندی … ولی این خودش نشون دهنده اینه که من تا چه حد موجود دوست داشتنی و محبوبیم ! ( پیاده شو با هم بریم ! ) … مرسی امیر آقای گل یه پارچه سنبل …
پنجشنبه نحس؟؟؟؟؟ اوممممممممممم ؟؟؟ نه راستش خیلی وقته که دیگه روزام نحس نیستن امیر ، از وقتی یاد گرفتن آروم باشم آروم آروم … مثل دریای شاد و آروم تو یه روز درخشان و آفتابی ! و اجازه ندم هیچ کس و هیچ چیز این آرامشو مختل کنه و از وقتی که تمام اشخاص و عوامل منفی رو از زندگی ام کیک کردم…
درسته زندگی جریان داره ولی سوال اینه ما همیشه با زندگی در جریانیم ؟
بله هستیم چون این شرط زنده بودن ما آدماست
آیا با جریان زندگی پیش می ریم ؟
نه همیشه!
آمیر» من آمیرم. امیر مال اون دنیاس
قابل شما رو نداشت
Comment با ماماندی — اکتبر 12, 2007 @ ق.ظ 10:54
به گمانم این استعداد هنری ات رو از مادربزرگ مادربزرگ ات به ارث بردی !
آفرین خوشحال شدم که خوندم پیانیست هم هستی !
( تو پیانو بزن منم باله می رقصم ! )
من نقاشی رو ترجیح می دم تقریباً از دوم راهنمایی نقاشی کار می کنم هر چند یه بازه زمانی کارم متوقف شد
رابطه ات با نقاشی چطوره ؟
آمیر» کمیک هم جزو نقاشی به حساب میاد؟ دوازده سیزده سال پیش یه چیزایی می کشیدم! ولی الان اصلاً
Comment با ماماندی — اکتبر 12, 2007 @ ق.ظ 10:57
بهترین کار اینه که از خونه خارج نشی. من دیروز رو فقط تو تخت خواب بودم. امروزم برنامه مشابه دارم!
آمیر» تو فعلاً ایده های اضافیت رو بده این طرف همکاری کنیم. از دیروز تا حالا کلی خندیدم از دستت!
Comment با شبستان — اکتبر 12, 2007 @ ب.ظ 12:39
تسلیت میگم! خود تصادف نسبت به مصیبتی که باید تو صافکاری و نقاشی بکشی چیزی نیست!خدا صبرت بده
Comment با lukadium — اکتبر 12, 2007 @ ب.ظ 11:24
من الان كلا باهات قهر تشريف دارم چون ماشين رو برداشتي بردي و له و لورده كردي اوردي خونه .. من چقدر گفتم تو بهتره ماشين رو با خودت بيرون نبري هاننننن؟ پسره حواس پرت امشب از شام خبري نيست
Comment با olis — اکتبر 13, 2007 @ ق.ظ 12:14
یا انقدر معروفی یا انقدر ضایع تصادف کردی که گوگل عکسشو اونداخته! :دی
Comment با محمد جعفر — اکتبر 15, 2007 @ ب.ظ 8:06