آرشیو براینوامبر, 2007

آنالیزور شنگول نت باز!

این که کلی تحلیل کنی که اینجوری بنویسم چی میشه و چقدر زیاد استقبال میشه و چندتا کامنت برات میذارن و رو این حسابا، روی یه پستت کلی وقت بذاری، همه ش کشک خالص میباشد! به قول کودک متوهم، “باد هوا جزو عناصر یالنفک طبیعت بوده و همه ش شانس سرخود میباشد!” نمونه ش همین پست شیرشاه… قاعدتاً باید کلی طرفدار پیدا می کرد، اما زرتش به شدت قمصور شد! واسه همین الان که این صفحه رو (کدوم صفحه رو؟!) باز کردم که درباره ی فیلمی که همین الان دیدم صحبت کنم، در یک اقدام کاملاً متهورانه و شنگول مدارانه! تصمیم گرفتم که درباره ی اون ننویسم و همه ی شما و بیشتر خودم رو تو خماریش باقی بذارم! … فیلم قشنگی بود!

یک درجه بالاتر: دکتر وب 2، تو پست جدیدش سایت visulize رو معرفی کرده که پیشنهاد می کنم از دستش ندین.
سی و دو درجه بالاتر: محصول 1990 یا همون حدودا، ریچارد گیر و جولیا رابرتز. فیلمیه که الان دیدم. اگه تونستین حدس بزنین پست بعدی رو به دلخواه شما تیتر میزنم!

(7) دیدگاه

The Lion King : دایره زندگی

این چرخ زندگیه که می‌چرخه، و ما رو هم با خودش حرکت می‌ده. همسفر با امیدها، ناامیدی‌ها، عشق، وفاداری… تا زمانی که در مسیر نامطمئن پیش رو، مکان حقیقی خود را پیدا کنیم… مسیری روی دایره‌ی زندگی.

معروفترین کارتون والت دیسنی که احتمالاهمه‌تون تابحال دیدین، شیرشاه یا the Lion King هستش. کارتونی که از زمان نمایشش تا حالا بیشتر از 12 سال می‌گذره. اما فکر نمی‌کنم اصلاً بوی کهنگی گرفته باشه. حداقل برای من، هنوز همون تازگی اون موقع رو داره. جدا از جذابیت های تصویری غیرقابل انکار این کارتون که در زمان خودش از هر لحاظ، پیشرفت محسوب می‌شد، جنبه‌ی موزیکال فیلم مایه‌ی موفقیتش بود. آهنگسازی بی‌نظیر Elton John، ترانه های جذاب Tim Rice به همراه موسیقی Hans Zimer که همگی جزو بزرگان م112707-1809-thelionking1.jpgوسیقی دنیا محسوب می‌شن، سی‌و‌دومین انیمیشن والت دیسنی رو به ارزشمندترین اونها تبدیل کردن. موسیقی متن این فیلم و یکی از آهنگ‌های اون به Can You Feel the Love Tonight تونستن اسکار بهترین ‌های سال 1994 رو در زمینه موسیقی بگیرن.

خلاصه‌ی فیلم

در سرزمین خیالی Prideland در بخشی از آفریقا، جایی که شیری به نام Musafa بر جنگل فرمانروایی می‌کنه، بچه‌ی شیری به نام Simba متولد می‍شه و به عنوان پادشاه آینده‌، توسط میمون عاقلی به نام Rafiki به حیوانات جنگل معرفی می‌شه. Scar، برادر جوانتر موسافا که با تولد سیمبا، دیگه شانسی برای رسیدن به مقام پادشاهی برای خودش نمی‌بینه، از همون ابتدا سعی می‌کنه که سیمبا رو به کام مرگ بکشونه. در این بین، سیمبا که علاقه‌ی زیادی به نشون دادن شجاعتش داره، بارها دردسر درست می‎‌کنه طوریکه پدرش بهش می‌گه که شجاع بودن به معنی این نیست که خودشو به دردسر بندازه. اما بالاخره یکی از نقشه‌هایی که اسکار می‌کشه، عملی می‌شه و اون موفق می‌شه که موسافا رو از بین ببره و البته جریان رو طوری شبیه‌سازی می‌کنه که سیمبا فکر کنه که خودش باعث مرگ پدرش شده و باید از پرایدلند فرار کنه. بعد از ناپدید شدن سیمبا، اسکار با فرض کشته شدن اون حکمرانی پرایدلند رو به دست می‌گیره. سیمبا با تیم دونفره‌ی Pumba و Timon آشنا میشه و با زندگی اونا زیر چتر فلسفی HakunaMatata آشنا می‌شه و در کنار اونها بزرگ می‌شه تا این که یکروز با Nala، دوست دوران کودکی‌ش روبرو می‌شه که از قلمروی اسکار بیرون اومده. نالا از سیمبا می‌خواد که به پرایدلند برگرده و حق خودش رو پس بگیره، اما سیمبا که هنوز خودش رو به خاطر مرگ پدرش سرزنش می‌کنه از این درخواست سرباز می‌زنه؛ اما بالاخره با راهنمایی‌های Rafiki و روح پدرش و تحریک تیمون و پومبا، علاقه‌مند می‌شه که با اسکار مبارزه کنه… با سیمبا به عنوان شاه و نالا به عنوان ملکه، دوران تازه‌ای برای پرایدلند شروع می‌شه.
فیلم، با معرفی Kiara فرزند سیمبا، به پایان می‌رسه تا چرخ زندگی” به چرخیدن ادامه بده.

احتمالاً برای شما هم آهنگ‌های این فیلم، جزو محبوب‌ترین آهنگ‌های دوران کودکی‌تون محسوب می‌شن. بنابراین، این شما و این هم نوستالژی شیرشاه …

Circle of Life

آهنگ دایره‌ی زندگی، دو نسخه داره؛ آهنگ ابتدای فیلم که تم آفریقایی داره و با صدای Carmen Twillie و روی صحنه‌ی معرفی سیمبا اجرا می‌شه و آهنگی که با صدای التون جان اجرا شده و در Soundtrack فیلم قرار گرفته. فکر می‌کنم همه این آهنگ دومی رو بارها شنیده باشن. و باز هم فکر می‌کنم که آهنگ اولی خاطره‌انگیزناکترین! آهنگ فیلم باشه (چون درست در اولین صحنه‌ی فیلم فریاد زده می‌شه.)
این آهنگ (اولی)، نامزد بهترین آهنگ سال اسکار 1994 شد.

دانلود کنید 1. Circle of Life (Intro)
Circle of Life (Elton John) 2.

Hakuna Matata

112707-1809-thelionking2.jpg

Hakuna Matata یک عبارت سواحیلیه که میشه اینجوری معنیش کرد: ” هیچ‌چی برای نگران‌بودن وجود نداره” یا به طور خودمونی “زندگی رو عشقه!”این آهنگ که در فیلم توسط Timon و Pumbaa خونده می‌شه به سیمبا یاد میده که باید گذشته‌ش رو فراموش کنه و فقط رو زندگی الانش تم

رکز کنه. این جمله، به یک عبارت کلیدی برای سیمبا تبدیل می‌شه و البته درسیه که ظاهراً ما هم باید از این فیلم بگیریم! این آهنگ، نامزد عنوان بهترین ترانه سال 1995 جوایز اسکار شد و بعدها در رده‌بندی بهترین موسیقی‌های فیلم در رده‌ی 99 (از صد عنوان) قرار گرفت. تیم تولید فیلم اعلام کرد که ایده‌ی استفاده از Hakuna Matata رو از یک از سفرهاشون به تانزانیا در آفریقا برداشتن.

دانلود کنید Hakuna Matata

 

I Just Can’t Wait to Be King

112707-1809-thelionking3.jpg

شادترین آهنگ فیلم، آهنگیه که در اوایل فیلم و در جشنواره‌ای از رنگ‌های زنده و فضای شلوغ پلوغ اجرا می‌شه و انرژی فیلم رو تا بالاترین حد ممکن افزایش می‌ده. اگه یادتون باشه، این آهنگ در جایی که سیمبا و نالا، طوطی خادم موسافا رو سرکار می‌ذارن و حیوانات جنگل رو به خدمت بازیگوشی‎هاشون میارن خونده می‌شه. مضمون ترانه هم همونطور که از عنوانش معلومه درباره‌ی علاقه و انتظار سیمبا برای رسیدن به آینده‌ایه که در اون به پادشاهی می‌رسه.

حالا که صحبت از طوطی کارتون شد، بد نیست بدونید که دوبلور معروفی مثل روان آتکینسون (یا همون مستربین) به جای اون صحبت کرده. پس بد نیست که یکبار از این جنبه‌ی قضیه به آهنگ گوش بدین.

دانلود کنید I Just Can’t Wait To Be King

 

Can You Feel the Love Tonight

pdvd_889.jpg

 

برنده‌ی اسکار بهترین آهنگ سال؛ اما این هم دو تا نسخه داره که یه نسخه‌ش رو قاعدتاً باید رو اکثر کامپیوترها پیدا بشه! ورژنی که التون جان خوند و برنده‌ی جایزه‌های اسکار و گلدن‎گلاب و بهترین اجرا در مراسم Grammy شد. اما اونی که در میانه‌های فیلم خونده می‌شه و به جای صدای کلفت التون خان، یکی دو تا صدای لطیف روش شنیده میشه، توسط Kristle Edwards اجرا شده. جالبه بدونید که در ابتدا قرار بود که این آهنگ با صداهای تیمون و پومبا خونده بشه، اما به خاطر موافق نبودن التون جان مبنی بر اینکه آهنگ جنبه‌ی طنز داشته باشه، تصمیم گرفته شد که خود سیمبا و نالا اونو اجرا کنن، اما این هم رد شد تا با شروع کوتاهی از اون دوتا کاراکتر مضحک! خواننده‌هایی خارج از صداهای اصلی فیلم، اونو بخونن

دانلود کنید 1.1Can You Feel the Love Tonight
2.Can you Feel the Love Tonight - Elton John

شاد باشین و متوهم! که بهترین پارادوکس دنیاس!

(19) دیدگاه

متحرک های ایستا

به این تصاویر دقت کنید:بهشون میگن تصاویر ایستای متحرک. یه جورایی که چی بگم، رسماً با چشماتون یه قل دو قل بازی می کنن! فقط یادتون باشه که خیلی سر این تصاویر کارشون به بیمارستان کشیده. بنابراین زیاد بهشون خیره نشین.

randolph3.jpg

trippy.jpg

watermellons.jpg

randolph2.jpg

نمیرسیم بهتر از این آپ کنیم؛ شما موقتاً ببخشید تا پست بعدی!

(9) دیدگاه

مهندس، کولاک مینماید!

اکنون که دست به کیبورد میبرم و انشای خود را می تایپم، ساعت در حوالی خیلی بعد از نیمه شب میباشد و من بسیار هنر نموده ام که آن را نوشتن می نمایم. زیرا که ساعت 23:35 به خانه رسیده و شام نوش جان کرده و یکی دوتا کار ضروری مثل رفتن به توالت و اینها انجام داده و بعد چند وبلاگ خوانده ام. طبق یک اصل احمقانه ولی حقیقتی کاملاً تلخ، اگر برای بعضی ها کامنت نگذاری، سر هم نمیزنند چه برسد که دست بزنند. و من از این نکته بسیار دلگیر میباشم و داغ دلم مثل نون بربری ساعت 7 صبح میباشد!

امروز در محل کار، مقادیر زیادی کار مهندسی انجام داده و یک تلویزیون از این گنده ها را داخل جعبه قرار داده و آن را نایلون پیچی کردیم. زیرا که میخواستیم آن را برای نمایشگاهی که برای گول مالیدن سر بچه های مردم و خود مردم برگذار میشود استفاده نماییم. این نمایشگاه که در محل نمایشگاه غیربین المللی کانون ادب کردن کودکان و خرسان جوان وجود دارد، در خیابان حجاب قرار گرفته میباشد و من برای آنکه LCD شان را وانت نبرد، با آن سوار شدیم و به سمت مقصد رهسپار شدیم. از آن طرف هم خانوم معلم که او را ده دقیقه قبل سوار تاکسی کرده بودیم، 5 دقیقه بعد از ما به نمایشگاه رسید و نتیجه این که به خیابان های تهران اطمینانی نمیباشد. بیشتر از آن به راننده های آن!

در نمایشگاه، ما تا ساعت 9.30 بیکار نشستیم تا جای کامفیوترها معلوم نماییده شوند اما نشدند. پس از آن کار مهندیسی من ادامه یافت و با استفاده از آن، بروشورهای موسسه را تا نمدیم و ضمناً پرچم هم آویزان کردم! سر ساعت 10 همه ی چراغ ها در تاریکی مطلق فرو برده شدند چون که آقای ریشوی نمایشگاه اینا گفت که از این به بعد را ممکن نمیباشد! و وقتی ما و بقیه که هنوز نصف کارهایمان را هم نکرده بودیم، به او اصرار کردیم، او برای ما ناز نمود و پس از آن، ما به او در دلمان فحش بی تربیتی پرت نمودیم که آن کارگر واقع نمود و نیم ساعت دیگر وقت داد تا آشغال هایمان را جمع کنیم.

در راه بازگشت، ما هفت نفر آدم گنده، سوار یک پراید فنقل مربوط به یکی از ما گنده ها شدیم و بطور اتومایتیک، در هم پرس شدیم! …بالاخره من به خانه رسیدم و اکنون باید نگاهی به فردایی مزخرف تر، پرت بنمایم که باید در ساعت 6 صبح از خانه بیرون شوم تا به نمایشگاه رسیده تا اینبار کارهای غیرمهندسی را انجام نمایم. به سلامت برای خودم!

(13) دیدگاه

فیلم هفته:CashBack

یه نکته‌‌ی مفید فیلم‌فروش سر خیابون ما، اینه که فیلم هایی میاره که هر سلیقه‌ای رو راضی می کنه و در واقع تنوع عناوین و ژانرهای تو بساطش زیاده. نکته‌ی دیگه اینه که فیلم هایی که عکس انگشت نما و تو چشم دارن به وفور تو چنته ش یافت می‌شود. یکی از همین فیلم هایی که توجه من رو جلب کرد و مجبور شدم که بیشتر بهش التفات خاص مبذول بدارم، همین فیلمیه که امروز میخوام راجع بهش صحبت کنم.


گاهی عشق بین ثانیه ها پنهان می شود، پس مواظب باش که دمی از زندگیت را از دست ندهی.

                                  Cash Back

cashback1.jpg

کارگردان
شان ایلیس
بازیگران
شان بیگراستاف
امیلیا فاکس
محصول 2006 آمریکا
مناسب برای بالای 18 سال


Ben بعد از این که رابطه‌شو با دوست‌دخترش به هم می‌زنه، دچار بی‌خوابی شدیدی می‌شه که اونو به کار در یه فروشگاه شبانه‌روزی ترغیب می‌کنه. جایی که به قول خودش بتونه هشت ساعت جدید اضافه‌شده به زندگی‌ش رو بگذرونه. در اونجا اون ما رو به دنیای خیالات و تصورات خودش می‌بره و علاقه‌ی مفرطش رو به متوقف کردن زمان و ثبت زندگی ها و پرتره هایی از افراد مورد علاقه‌ش با ما در میون می‌ذاره. در این میان، رابطه‌ای بین Ben و Sharon، دختری که در همون فروشگاه کار می‌کنه شکل می‌گیره و Ben عشق واقعیشو در وجود او پیدا می‌کنه.

شاید داستان خیلی روتین یا جذاب به نظر نرسه، اما با وجود فانتزی بودن فیلم و فضای سورئال اون، فیلم تا حد زیادی وابسته به حوادثیه که ما تو زندگی واقعی بهشون برمیخوریم. خیلی‌ها این فیلم رو برداشتی از زندگی خودشون تلقی کرده‌ن. باید فیلم رو ببینین تا متوجه خوش‌ساخت بودنش بشین. دیالوگ های بسیار جذاب و زیبایی که بعضاً در قسمت های مختلف می شنویم، ارزش فیلم رو بسیار بالا میبره. البته جریان پیشرونده‌ی فیلم اونقدر شدید نیست که شما رو محو خودش بکنه. فیلم، قابل پیش‌بینیه و خیلی بالا و پایین نداره اما همین که هر لحظه منتظرین تا یکی از اون جمله های جذاب رو بشنوین کافیه که شما رو تا آخر با خودش همراه کنه. ضمن اینکه تمهیداتی که کارگردان برای پر کردن فیلمش از نظر تصویری در نظر گرفته، کار خودشونو کاملاً درست انجام میدن. می‌تونین منظورمو از پوستر فیلم متوجه بشین!

به طور کلی، همه‌چی حول بن و احساساتش در مورد دخترها میگذره. از همون صحنه اوایل فیلم که در کلاس هنر، Ben به جای کشیدن پرتره‌ی مردی که به عنوان مدل ایستاده، چهره‌ی دختر اونطرف کلاس رو می‌کشه مشخصه که چه بخش عمده ای از افکار بن رو جنس مخالف تشکیل میدن. حتی خودش هم در جایی از فیلم به این نکته اعتراف می کنه.
جالبه بدونین که این فیلم، در ابتدا به صورت یه فیلم کوتاه 18 دقیقه ای در سال 2004 به نمایش دراومد و نامزد عنوان بهترین فیلم کوتاه سال در مراسم اسکار شد. این فیلم بلند، از روی اون فیلم ساخته شده. کار این فیلم، از زمان شروع نگارش فیلمنامه تا پایان فیلمبرداری، کلاً 7 هفته طول کشید! چیزی که حتی بازیگران و عوامل فیلم رو شگفت‌زده کرد. در فیلم سکانس هایی وجود دارند که با هم فاصله‌ی دوساله‌ی فیلمبرداری دارند! اما Sean Ellis کارگردان فیلم به خوبی از پس اداره و ساخت فیلم براومده و اونو به یه فیلم موفق تبدیل کرده. موفقیت فیلم به حدی بود که جوایزی مثل بهترین فیلم و بهترین کارگردانی رو از جشنواره های معتبری مثل فیلم تورنتو و سن‌سباستین دریافت کرد. جوایزی که به نظرم به حق به این فیلم داده شدند.

111807-1617-cashback2.jpg

در کل، با یه فیلم رومانس جذاب روبروییم که از شاخه های مختلفی، احساسات رو به تماشاگر تزریق می‌کنه. قصه‌ها‌ی کودکی بن، یکی از نقاط مثبت داستانه و شخصیت جالبی رو به اون میده. پی‌ریز جالب داستان که استفاده از کوچکترین لحظه ها برای رسیدن به عشق واقعیه، اونو از سایر فیلم های مشابهش جدا می‌کنه. مث بقیه‌ی فیلم هایی که اینقدر ازشون تعریف می‌شه، دیدن این فیلم رو بهتون توصیه می‌کنم.

زمان خیلی سریع پیش می‌رود؛ اما خبر خوب اینکه تو خلبانش هستی.

(11) دیدگاه

مقادیری عکس متوهمانه ی نازنین!

کودک متوهم» آقای آمیر به من اجازه داد تا این پست را من از خودم در نمایم و به استضحار چشم خواننده های عزیز برسانم! من هم سعی می کنم که آن را با کلمات قلمبه ای که به دهان من گشاد می نماید پر ننمایم (فقط سعی می کنم!) . خانوم معلم هم حالش خوب است. گفتم که همینجوری آگاه شوید!

این دکتر مزیدی هرچقدر هم که وب 2-پرست باشد و زندگی ش دور فیس بوک و پلاگین های وردپرس و غیره و غیره چرخش نماید، بازهم بعضی جاها، آس های جالبی رو می کند! ایشان تو جدیدترین پستشان (که البته تا الان احتمالاً اکسپایر شده میباشد)، سایت fffound رو معرفی کرده. این سایت حاوی مقادیر بسیار زیادی عکس میباشد که هرسلیقه ای را - یحتملاً - راضی می نماید. من، سلیقه ی متوهمانه ی خودم را برای معرفی این سایت به شما نشان میدهم، اینجوری:

shoes

Case Open

painted tree

07c79275bb09b45f3c4bc33003e231ccc8c9c9aa_m.jpg621b5d84f1f0498a417398bf7a35e13f339f85cf_m.jpg1aa927d7148f2d8d70d1f05f396b53a01c98381e_m.jpgcd350fd4fb57a7181a5e9d9f50d3a7c3600c6e04_s.gifab2edf95b96fca94c0a80c929ab484652938b747_m.jpgDeath rabbit

و …

از کاربران دایال-آپ اینا عرذخواهی می کنم که عکسها یه کم زیاد میباشند. همانطور که در مغازه های اسباب بازی فروشی و با یک فونت خوشگل روی کاغذ مینویسند “انتخاب شما حق ماست”، توانا میباشید که دکمه ی اون بالا را در هرلحظه ی ممکن فشارنمودن نمایید! از این که خود سایت رو باز کرده و محتویات بعضاً بی تربیتی آن رامشاهده ببینید خیلی بهتر میباشد! (من برای خودم کلی ستاد امر به معروف و اینها میباشم. لطفاً من را جدی بگیرید!)

با تشکر…کودک متوهم
24آبان 86 (برای ثبت در پرونده!)

(7) دیدگاه

آینده ای که ما میسازیم.

راستش میخواستم اسم این پست رو بذارم ” وقتی لطف جای خودش رو به وظیفه میده” اما بهتر دیدم که اون چیزی که بهش اعتقاد دارم رورو با نه به صورت آمرانه یا منفی بلکه با دیدی خوشبینانه و
آینده نگر،عنوان کنم.

مساله اینه»
احترام به حق و حقوق دیگران. موضوعی که زیادی برای شنیدن، تکراری به نظر میرسه، اما اونقدر مهم و حیاتیه که به نظرم باید در لیست کارهای روزانه ی ما قرار بگیره. میشه مطمئن باشیم که نیمی از مشکلات امروز ما به رعایت نکردن این حق برمیگرده. از مساله ی بزرگی مثل ترافیک بگیرین تا مسائل جزئی و ظاهراً بیربطی مثل انداختن پوست تخمه تو جوی آب، همه و همه برمیگرده به این نکته که نمیخوایم قبول کیم که دیگران مث ما در لذت بردن از زندگی شهری، سهم دارند.

چند وقت پیش، یکی برام تعریف می کرد که تو سوئد ، مردم، صبح اول وقت که با ماشین به سمت محل کارشون راه میافتن و سر وقت یا حتی زودتر هم به مقصد میرسن، جای پارک های خالی نزدیک به در رو انتخاب نمیکنند، بلکه کمی دورتر پارک می کنن و پارکینگ های نزدیک تر رو برای کسانی که به هر دلیلی دیرتر به سر کار میرسن، خالی باقی میگذارن.
شاید فکر کنین که اون جای پارک حق شماست و با این کارتون فقط دارین به دیگران لطف می کنین و سرشون منت میگذارین. اما شاید هم بهتر باشه کمی در برداشتمون از کلمه “حق و حقوق” تفاوت بدیم. شاید بد نباشه به این فکر کنیم که من مسافر، موظفم که از راننده تاکسی بخوام که منو در جایی پیاده کنه که مزاحم رفت و آمد ماشین های دیگه نباشه؛ حتی اگه اون محل، فاصله ی زیادی با جای موردنظرم داشته باشه. شاید بهتر باشه که من راننده خودمو موظف کنم که راحتی خودم یا حتی همراهانم رو به راحتی دیگران ارجح ندونم.
اما خوب، حالا اگه کسی این وسط حق من رو ازم گرفت، با ماشینش، وسط خیابون، جلوی من ترمز کرد، تو نوبت سوار شدن به تاکسی، اتوبوس، صف نون و … به نوبت من اعتنایی نکرد و خودش رو ارجح دونست، بهتر نیست که من حق از دست رفته مو از دیگران نخوام و خودم اونو بدست بیارم؟ فکر نمیکنین اونجوری حتی خودمم احساس بهتری پیدا می کنم؟
فکر می کنم که همه ما در درونمون، احترام به دیگران و به حقوق اونا رو خیلی جدی و مهم میدونیم و به شدت تمایل داریم که اونو رعایت کنیم، اما شرایط جوری پیش میره که فکر می کنیم راهی برامون نمونده جز اینکه سهممون رو از حق دیگران برداریم؛ اما یادمون باشه دست بالای دست بسیار است.
مگه غیر از اینه که پیشرفت یک کشور، در گروی پیشرفت مردم و فرهنگشونه؟ پس خواهش میکنم از همین امروز، سعی کنیم که آستین بالا بزنیم و خودمون کشورمون رو بسازیم …

5413415-md.jpg

(12) دیدگاه

کودک متوهم Ctrl شده!

شنبه:
امروز با خانوم معلم محل کار، مشغول گشت و گذار در شعبه های مختلف شرکت شدیم تا ضمن آشنا نموده شدن با اانواع کنده شدگی های کابل ها از پشت پرینترها، از مزایای آشنایی با خانوم معلم های دیگر هم بهره مند شویم! به چشم خانوم معلمی، همه ی آنها کمی خنگ میباشند!

بعدازظهر، خانوم معلم میاید و به من میگوید که تو باید انشای روزانه بنویسی تا ببینیم در آخر ماه چند عدد مرد حلاج بوده ای! و من از دوران نوزادی، از انشا نوشتن بدم می آمده و می آید و به همین دلیل همه ی آن را به صورت بولت وار مینویسم.

یکشنبه:
امروز مشکلات بسیار جذابی که پیش آمد و هیچ کدام را موفق به حل نمودنش نشدم، (مثل رایانه ای که به غیر از اینتر، هیچ دکمه دیگر روی آن کار نمی نمود و بعد از آمدن خانوم معلم، معلوم شد که زیر Ctrl آن آشغال؛ لانه کرده بود و آن را با تیپ پا از آنجا بیرون انداختیم!

سر ظهر نیز، مقادیری از سطور این Excel احمق! حذف شده بودن و با توضیحی که یکی از خانوم معلم های اونجا داد من یه کاری رو انجام دادم و در نهایت، چیز به عمل دراومد که ای خانم محترم، اصلاً یه چیز دیگه میخواسته! و من کلی دماغ سوز شدم و حتی بیشتر!

فعلاً در وضعیتی به سر میبرم طرفین، خود را کنترل می نمایند تا به دیگری چیزی پرت نکنند! منتظر میباشم که من را دوتا پس گردنی آبدار بزنند و با احترام فراوان به بیرون شوت کنند! خدا بخیر نماید…

راستی کسی نمیتونه بگه نیم فاصله رو چطوری مثل بچه آدم استفاده میکنند؟ بصورت بچه متوهم، از ترکیب Ctrl+Shift+2 استفاده می کنم! که این روش داخل فایرفاکس گرامی، یک Tab جدید باز می کند و در نتیجه نیم فاصله ام به قیرقیژ میرود!! مرسی.

(11) دیدگاه

آهنگی تقدیم به همه‌ی تنبل های دنیا؛ حتی شما دوست عزیز!

چی میشد شب شنبه…اگه می‌شد بشینم، چشم روی هم بذارم، خوابای خوب ببینم، چشممو که باز کردم، خودمو توی، جمعه‌ی بعد ببینم!

110907-1459-1.jpgC’est la vie*
Shania Twain
Up!
The Album.

 

 

 

ظاهراً C’est la vie در فرانسه به معنی That’s life یا “بیخیال” یا “زندگیه دیگه…” و سایر عبارت های محاوره ایه که ما به شکل هم معنی استفاده می کنیم.

    باز دوباره شنبه شده
    تنم چه کم‌جنبه شده!
    نمی‌ذاره بیرون بیام
    از تخت نرمم!
    It must be Monday! What a dumb day!
    Can’t drag my butt outta bed

    یکی منو بیدار کنه
    قهوه‌ی داغ حاضر کنه
    نمیشه بیشتر بخوابم،
    …سر کار نرم؟!
    Somebody stop me–I need another coffee
    Like a hole in my head

    وقتی…
    زندگی تو لوپ تکرار می‌مونه،
    ممکنه بد فاتحه تو بخونه!
    ولی خوبه که آدم،
    قدر زیبایی هاش رو هم بدونه
    When everyday begins this way
    Gets you down and can drive you mad
    The daily grind can freak your mind
    But life isn’t all that bad


    Chorus:
    اما
    نذار ناامیدی تو دلت بشینه
    آخه کیف زندگی به همینه!
    مث کوهه، مث دریا…
    یه روز بالا ، یه روز پایینه.

    Don’t let it get to you
    C’est la vie! That’s life,
    and that’s how it’s gonna be
    C’est la vie! Hold tight,
    it comes right eventually. Oh–ho–

     

    چی میشد شب شنبه…
    اگه می‌شد بشینم
    چشم روی هم بذارم
    خوابای خوب ببینم
    چشممو که باز کردم
    خودمو تو
    جمعه‌ی بعد ببینم!
    If only I could sleep in–
    and wake up on the weekend
    Oh, what a dream that would be, yeah

    اما حیف که نمیشه
    کلاه به این گندگی
    بگذارم روی سرم
    باید باهاش بسازم
    از زیر کار هفته‌م
    با تنبلی در نرم!
    But fat chance for that one–
    it ain’t gonna happen
    Better get back to reality
    I could be a slob or keep my job


    این راه پیش رومونه
    حتی زندگی ممکنه،
    بد فاتحه تو بخونه!
    ولی چه خوبه که آدم
    قشنگیاشم ببینه
    That is the choice we have
    The daily grind can freak your mind
    But life isn’t all that bad

    اما باید بسازی
    زندگی رو یه جوری
    خرجتو در بیاری هی
    غر نزنی “چه جوری؟!”
    Everybody’s got to do it!
    Everybody’s got to earn their way
    Uh, come on now
    You gotta work your own way through it
    Everybody’s got their dues to pay

     

    Repeat Chorus

    اما
    نذار ناامیدی تو دلت بشینه
    آخه کیف زندگی به همینه!
    مث کوهه، مث دریا…
    یه روز بالا ، یه روز پایینه.
    Yeah, yeah
    C’est la vie! That’s life, and that’s
    how it’s gonna be
    Uh, come on now
    C’est la vie! Hold tight,
    it comes right eventually. Oh–ho–
    C’est la vie

     

    (Pop Version)دانلود
     		
    (Arabic Version)دانلود
     		

    110907-1459-2.jpg

    ورژن عربی (از سازهای عربی استفاده کرده و تم 8/6 داره)
    ورژن پاپ هم که سبک روتین موسیقی پاپه.
    هر دو نسخه‌ی این آهنگ قشنگ هستن. اما انتخاب رو به عهده‌ی خودتون می‌ذارم. حجم فایل ها زیاد نیست، بنابراین می‌تونید دوتاشو دانلود کنید.

    هفته‌ی خوبی داشته باشین!

    (10) دیدگاه

    بیچاره مردم دنیا…!

    (همه‌ی دوستانم به من نصیحت می‌کنند که وقتی کلمه‌ای را بلد نمی‌باشم، آن را بیان ننمایم، اما من معتقد می‌باشم که شنونده خود به خود عاقل می‌باشد!)

    17 آبان 86 »»

     

    رییس‌جمبور: من —- دارم، مردم دنیا —- می‌باشند!

    1. آقای رییس‌جمبور چه چیزی دارند؟
      الف) روده‌ی راست
      ب)عقل سلیم

      ج) یه چیز گنده
      (عضوی که مرتبط با عمل جرات در کردن است)
      د) شیاف مخصوص
      ه) توهم فانتزی
    1. مردم دنیا چه چیزی می‌باشند؟
      الف) خر
      ب) (همه) دو زنه*
      ج) (از) نوادگان الیاس
      د) اسهال
      * در فلسفه رییس، زنان جزو مردم نمی‌باشند بنابراین گزینه‌ی دوم نمیتواند با دوشوهره جایگزین شود. ضمن اینکه اصلاً این مساله از بیخ شرع ایراد دارد.

    راهنمایی:

    1. کی خسته‌س؟
      الف) دشمن ب) مردم دنیا ج) آقای رییس جمبور د) جواد یساری

    2. اطلاع موثق چیست؟
      الف) نوعی خوردنیست که زوری به مردم دنیا میخورانند تا خر شوند و باقی بمانند.
      ب) نوعی مالیدنی‌ست که به یک جایی می‌مالند تا خسته‌های دنیا شارژ شوند و برعکس!
      ج) نوعی شیاف است که برای باز کردن ذهن ‌های بیدار استعمال می‌شود.
      د) بسته به موقعیت، هرسه پاسخ بالا صحیح است.

       

      جواب:
      110807-1650-1.gif


    (11) دیدگاه

    دست‌نوشته‌های کودک متوهم-2

    نگفته‌اند که این آی‌پی ها را کجا گذاشته‌اند، من نصف روز را دنبالشان گشتم!

    چهارشنبه: امروز روز اولی میباشد که من را به جایی که به آن محل کار می گویند، راه می‌دهند. دم دم های غروب ماه می‌باشد و خورشید مشغول سیخ کردن در چشمان معصوم من میباشد. ساعت 10 امتاحان صعب‌العبوری داشته و از آنجا به سوی محل کار رهسپار می‌شوم. این روش استفاده از فعل های گنده گنده را از روزنامه‌ی شرق یاد گرفته می‌باشم. اما الان که شرق نمی‌باشد. غرب هم که نمی‌بوده، بلکه الان جمهوری اسلامی می‌باشد! تازه، کیهان هم هست که از شرق هم گنده‌تر می‌گوزد!
    سر امتاحان، به جای آنکه به فکر اینکه مهسای کلاس آیلتس اینا در دوبی چه شلوارجینی پوشیده، باشم، همه‌اش درحال تولید توهّم در مورد محل کار می‌باشم. به خاطر همین هم امتاحان را پاس می‌شوم و می‌آیم بیرون!
    در محل کار با خوش‌رویی از من دعوت می‌شود که آی‌پی های اتاق مالی رو دربیاورم. اما از آنجایی که به من نگفته‌اند که این‌ها را کجا گذاشته‌اند من نصف روز را دنبالشان می‌گردم! بعد هم یک سیستم را که وقتی روشنش می‌کنیم دوباره روشن می‌شود، رفع خرابی می‌نماییم. اشکال از پافر ساپلای آن تشخیص داده شد، اما از آنجایی که در حین درآوردن باتری مادربورد توسط خانوم مهندسمان، پایه باتری شکست، دلیل خرابی سیستم، سوخته بودن مادربورد را اعلام می‌نماید!

    پینجشنبه: خبر خاصی نمی‌باشد، در ساعت 8 صبح به محل کار رسیده و محل کار خالی از موجود زنده را مشاهده مینمایم! البته خانوم آفدارچی حضور فعال خود را با یک عدد سلام به منحصه ظهور می‌رساند (همه‌ی دوستانم به من نصیحت می‌کنند که وقتی کلمه‌ای را بلد نمی‌باشم، آن را بیان ننمایم، اما من معتقد می‌باشم که شنونده خود به خود عاقل می‌باشد!)

    (2) دیدگاه

    دست‌نوشته‌های کودک متوهم-1

    خوب من برنامه ی امشب و فردایم را که قبلاً طبق اعلام، نموده بودم، تغییر دادم. دلیلش هم وجود یک عدد علی آقای صفوی بوده که یک اسم مستعار میباشد و خودش هم میداند که کی میباشد. اوشان، یه اینجانب توصیه های یک مقام معظم را نموده و گفتند که حالا که میخواهی به سر کار بروی، پوشک خاطرات خودت را همانجور نَشُسته دم در وبلاگ آویزان کن تا بوی دل انگیز آن را در سال های بعدی هم حس کنی و بخندی! البته من به او گفتم که در پوشک، چیز بی تربیتی موجود است و نمیشود آن را در معرض عوموم قرار داد، اما او گفت که این یکی اسانس آلبالو دارد و با آن فرق می کند. پس با دو رود به محمد و عال محمد که در اول اخبار به ما یاد میدهند، انشای خود را شوروع می کنم:

    فردا صبح یک امتحان دارم و آقامعلممان گفته که از روی پلی کپی هایتان بخوانید و جزوه ی من را (که خودش ننوشته، اما ما فکر می کنیم که خودش نوشته) بخوانید تا 1000 شوید. اما من را استرس، دودستی گرفته و رها نمیکند. چندبار هم به اوی لعنتی گفتم که من فردا میخواهم که به سر کار بروم و اینجوری که تو من را چسبیده ای نمیتوانم بروم ، اما گوش نمی کند. و من هرکسی را که میبینم سلام می کنم و میگویم که من “میرم سرکار، میرم سر کار….جیبام پر از کاغذ و خودکار” و میگوید آفرین و من هم جواب می دهم آفرین ندارد زیرا آنها از من سو استفاده ی غیرجنسی کردند و به خاطر اینکه تا الان ماموران دستگیرم نکرده اند و سابقه ی کاردار نشده ام و من نمیدانم چه کاری، پول تو جیبی کم میدهند. و من در دلم هی به آنها فحش میدهم که در همین لحظه خواهرم به من میگوید دهان مغزت را آب بکش و چرا فکرهای رکیک میزنی؟ و من فکر می کنم که به صورت دموتراتیک به آنها فکر کنم و اینکه قرار است که این یک ماه آموزمایشی را چگونه سپری نمایم.
    امروز بچه ی خوبی شدم و برای این که فردا با ناخون های کوتاه کرده و پیراهن تمیز به سرکار بروم، یکی از پیراهن شلوارهای کثیفم را اوتو می کنم. اما مامان جانم میگوید، دوزار پول توجیبی میدهند و تو برایشان انقدر پز پیراهنت را می نمایی؟ البته دوزار در زمان اوشان، بسیار بوده ولی الان نمیباشد. و من که کاملاً حرف گوش کن هستم، آن حرف مامانم را به گوش جان گرفته و یکی از پیراهن های دیگرم را که آستین کوتاه میباشد و کمی تا قسمتی تریپ اسپورت می نماید را انتخاب کرده و می کنم.
    در حال چت نمودن با یکی از بچه های محله ی بلاگ اسپات میباشم و او در حال یاد دادن زبان اینگارسی میباشد! در همین وضعیت، ناگهان قلب کوچکم را در دست گرفته و احساس خفقان مینمایم. تپش بی سابقه ی آن، من را سابقه دار می کند و نمیدانم که آیا این سابقه به درد شرکت های خوب خوب و پول تو جیبی های خوبتر می خورد یا خیر.
    در همان حال، با یکی از بچه های دوران مهدکودک چت میکنم و او میگوید مگر اوتجا چکر مکنی که قلبت به فشر اومد؟! و من حرف او را تیکه تلقی کرده و به روی خود نمیآورم. حیف که نمیداند در دل کوچک من چه میگذرد!
    ادامه دارد.

    * این نحوه نگارش، مخصوص یک عدد کودک فهیم است که توسط یک عدد امیرژوله در مجله چلچراغ به رشته در میاید. بنابراین آن را دزدی نکرده ام و کپی رایتش را هم با 16x رایت میکنم.

    (8) دیدگاه

    ?? ??? ???????? ??????? (علامت سوال؟)

    دو روزه همه چی اینترنتم به هم ریخته. توجه کنید:
    پهنای باند ADSL م از 160 کیلوبیت شده 192، اما سرعتش در حد یه خط 56K پایین اومده!
    Kaspersky ، آنتی ویروس مورد علاقه‌م، انقدر بازی درآورد که پاکش کردم جاش Symantec ریختم.
    Windows Live writer هم همکاری نمی‌کنه از دوپست قبل، هرچی می‌نویسم می‌فرستم شکل علامت سوال درمیاد!! اینا رو الان با Word 2007 دارم پست می‌کنم.شما راه حلی ندارین؟
    یه مقادیری دست بردم تو Config فایرفاکس، سرعتش اومده بالا. تو پست بعد می‌گم شما هم دست ببرید! سه‌شنبه شب یا چهارشنبه صبح میذارم بخونین.
    پست بعدی رو هم برنامه ریختم که روز جمعه منتشر بشه. اختصاصی روز جمعه‌س‌ چون! عمراً اگه هیچ وبلاگی رو تو کل اینترنت پیدا کنید که انقدر برنامه‌ریزی شده باشه و فهرست مطالب بده دست خواننده هاش!
    اوه راستی! یه جا کار پیدا کردم!! اینو با هیجان نگفتم ها! چون می‌نیمم حقوق ممکن رو برای یه ماه آزمایشی می‌خوان بدن بهم. به جان خودم به فوق دیپلم ها همچین چیزی نمی‌دن! آخه 180 تومن هم شد درآمد 40 ساعت در هفته؟! ولی خوب…نزدیک خونه‌س.
    همین.

    (7) دیدگاه

    فیلم هفته:Children of Men

    دنیای بدون کودکان، دنیایی بدون آینده، دنیایی بدون امید.

    مدت‌ها بود دنبال این فیلم می‌گشتم و چند وقتی بود که گیرش آورده بودم. دنبال فرصتی می‌گشتم که بشینم اونو ببینم. این فرصت دیشب نصیبم شد و دیدمش. کاملاً متوجه شدم که چرا اینقدر از این فیلم تعریف کردن و اونقدر جایزه و تقدیر و تحسین دریافت کرده.

    خلاصه داستان» در سال ۲۰۲۷ نسل بشر عقیم شده و مدت هجده سال است که هیچ کودکی بدنیا نیامده است . در این زمان در کشور انگلستان یک حکومت فاشیستی برقرار است که با مخالفین و شورشیان بشدت برخورد می کند . در چنین اوضاعی مردی شکست خورده به اسم تئو فارون که تنها دوستش پیرمردی به اسم جاسپر است ، با جولین که در گذشته با او رابطه داشته برخورد می کند . جولین رهبر یکی از گروه های ضد حکومتی است که بیست سال پیش از تئو باردار شده و نوزادی بدنیا آورده اما تئو ناخواسته باعث مرگ این کودک شده است . اکنون جولین از تئو می خواهد که به او کمک کند جان زنی به اسم کی را که بشکل معجزه آسایی حامله شده نجات دهد زیرا اگر او بتواند کودکش را بدنیا آورد شاید دانشمندان بتوانند مشکل نازایی انسانها را حل کنند. تئو ابتدا علاقه ای به این کار ندارد اما با کمک جاسپر این زن را از کشور خارج ‌می‌کند تا شورشان و حکومت به او دسترسی نداشته باشند . (سایت سینمایی فکسون)

    ظاهراً فیلمی رو که داستانی مربوط به 20 سال دیگه داره، باید یه فیلم علمی-تخیلی به حساب بیاریم، اما فضای تیره و تاری که کارگردان به تصویر کشیده و برخلاف سایر فیلم های از این دست، پیشرفت‌های تکنولوژیک رو بسیار ناچیز به حساب آورده، اصلاً حال و هوای یه فیلم تخیلی رو به تماشاگرش منتقل نمی‌کنه. برعکس با پیشرفت هرچه بیشتر فیلم، اونو باورپذیرتر و ملموس‌تر از یه فیلم زمان آینده نشون می‌ده، تا جایی که در 30 دقیقه‌ی پایانی، هیچ نشانی از زمان در فیلم دیده نمیشه.
    فیلم، پر از صحنه‌هایی خشونت‌بار و تکان‌دهنده‌اییه که تماشاگر انتظارشون رو نداره. البته خشونت فیلم متناسب با موضوعشه و فضای جنگ و ناامنی رو خیلی خوب القا می‌کنه. همین که داستان از یه فضای دراماتیک، به یه فیلم ژانر جنگ تبدیل میشه، خودش نوعی شوک برای تماشاگر به همراه داره که شاید هضمش برای بعضی ها حتی مشکل باشه.

    کارگردان فیلم، آلفونسو کوارون، در کارنامه‌ش، فیلم‌های آرزوهای بزرگ، هری‌پاتر و زندانی آزکابان و فیلم منحصر به فردی مثل (و مادر تو هم…) به چشم می‌خورن که همگی آثار متوسطی به حساب میان (شاید هرکدوم از این فیلم‌ها برای دسته ای از تماشاگران، در حد شاهکار هم مطرح بشن اما واقعاً اینطور نیستند و نقص، زیاد دارن.) از این سه تا، دوتای اول، اقتباس‌هایی از آثار ادبی معروفی هستند که به فیلم برگردونده شدن. آرزوهای بزرگ، به عنوان اولین فیلم بلند کوارون، با وجود بازیگران معروفی مثل گوئینت پالترو و رابرت دنیرو، یه بازنویسی ضعیف از داستان مهم چارلز دیکنز محسوب میشه؛ فیلمی که فیلمنامه‌ش توسط خود کوارون نوشته شد. زندانی آزکابان هم علیرغم تعریف‌هایی که ازش شد، بسیاری از نکات کلیدی کتاب ج.ک.رولینگ رو حذف کرده بود. البته می‌شه گفت که سبک فیلمسازی خودش رو به این فیلم هم تحمیل کرده بود.
    فرزندان آدمیان هم یک اقتباس از روی کتابی به همین نام به حساب میاد. من البته این کتاب رو نخوندم اما با تکیه به اینترنت‌ می‌شه به این نکته رسید که از کل کتاب، فقط داستان اصلی اونو به عنوان پی داستانی فیلم خودش انتخاب کرده و جزئیات رو کاملاً تغییر داده. با وجور این تغییرات، اما با فیلم خوش‌ساختی روبرو هستیم که کوچکترین جزئیات رو زیرنظر داره و فیلم رو با وسواس خاصی پیش میبره. مثلاً در سکانسی در اواخر فیلم که تئو به دنبال کی می‌گرده، در اثر برخورد گلوله، قطرات خون روی دوربینی که در حال حرکت روی دسته می‌پاشه و تا چند دقیقه باقی ‌می‌مونه طوری که انگار روی چشمان تماشاگر پاشیده. اینطوری تماشاگر رو به وسط میدون جنگ میبره.

    صحنه ای از فیلم که گریه‌های نوزاد، جنگ رو متوقف می‌کنه و همه مردم و سربازها رو مبهوت نگه می‌داره، در نوع خودش شاهکاره. در واقع این جان‌مایه‌ی فیلم و اون چیزیه که همه به دنبال رسیدن بهش هستند.

    نمادهای جالبی رو هم در فیلم می‌شه دید، بطور مثال صحنه‌ای که در ساختمان در حال انهدام، مادر پسر کشته‌شده‌ی خودش رو در آغوش گرفته و بالای سرش درحال گریه س. این صحنه احتمالاً از روی عکس معروفی که در جنگ بالکان گرفته شده برداشته شده که در اون، مادر روسی فرزند خودش رو در بغل کرده. خود اون عکس، ارجاعی داره به مجسمه‌ی میکل‌آنژ که مریم مقدس، بدن ‌بی‌جان عیسی رو در آغوش خودش گرفته. بنابراین ما یک استفاده‌ی نمادین از یک حادثه‌ی واقعی و یک اثر هنری رو در یک برداشت میبینیم.

    کار بازیگران فیلم، واقعاً مثال‌زدنیه و همه فوق‌العاده بازی می‌کنن. کلایو اوون به عنوان نقش اصلی، یه بار دیگه ثابت می‌کنه بازیگر بزرگیه و کلر آشیتی در یکی از اولین نقش‌های سینمایی خودش فراتر از انتظار بازی کرده. عجیب اینجاس که بازیگرانی مثل جولیان‌مور و مایکل کین، نقش زیادی در فیلم ندارن و خیلی زود از جریان فیلم خارج می‌شن. شاید همین بتونه تائیدی باشه بر ارزشمند بودن فیلم و اینکه باید وقت گذاشت و اونو تماشا کرد.
    درباره‌ی کتاب (ویکی‌پدیا)


    (17) دیدگاه

    یوهاهاهاها! میخورمت!!

    امروز با امین رفتیم میدون فردوسی به آدرسی که داده بودن به عنوان یه تولیدی لوازم کوهنوردی. زنگ زدیم، بدون اینکه کسی جواب بده در باز شد! اول که وارد ساختمون شدیم، با یه خرابه که سالیان ساله کسی پا توش نذاشته روبرو شدیم. مث این خونه هایی که صاحباش از دست ارواح خبیثه فرار کردن. هرچی جلوتر رفتیم، تاریکتر و ترسناک تر میشد و حس اینکه واقعاً به یه خونه‌ی ارواح قدم گذاشتیم بیشتر در وجودمون بالا پایین می‌کرد. (این حرکت بالا پایین شدن، کاملاً برخلاف کلیشه های رایج ژانر وحشت انجام می‌شد و همین خودش باعث شده بود که ندونیم بعدش چه اتفاقی می‌افته!!) از پله ها رفتیم بالا و به یه در نیمه‌باز رسیدیم و تاریکی مطلق پشت اون. ظاهراً هیچ پنچره‌ای نداشت که اونقدر تاریک بود. نگاه کردیم و خواستیم با ترس و لرز در بزنیم تا شاید در کمال ناامیدی، یه موجود زنده از اون تو مث آدم جواب بده! اما قبل از اینکه فکرمون به مرحله‌ی اکشن برسه، در پشتمون با یه صدای دل‌هره آور و ترسناک، قیژی کرد و باز شد!

    4875668_profile_mbox_background

     من جرات نکردم تو اون لحظه برگردم و ببینم چه نوع تبری قراره رو سرم فرود بیاد! اما امین برگشت و بعد از چند ثانیه مکث به موجود سلام کرد. من که منتظر بودم با یه جواب قاطع دندان شکن تو مایه های “یوهاهاهاهاها!! می‌خورمتون! روبرو بشیم، با شنیدن یه صدای نرم و مهربون که متعلق به یه خانوم مسن بود، به شدت از جا پریدم…. البته از رو تعجب!

    خانوم مسنی که دم در وایساده بود و ما رو به داخل دعوت می‌کرد. داخل اون آپارتمان اصلاً هیچ شباهتی با اون محیط ترسناک بیرونش نداشت و برعکس، کاملاً هم ترتمیز و نورانی بود و با سرامیک‌های روشن، فرش شده بود. (می‌دونین که، خونه های جن زده، زیاد سرامیک مرامیک سرشون نمیشه! بیشتر سنگ های تیره و کثیف هستند!)
    به هرحال ما خریدمون رو که شامل بادگیر و باتوم و قمقمه و خرت و پرت های دیگه بود، کردیم و به سمت مقصد بعدیمون حرکت کردیم…

    راستی شما تا حالا تو موقعیت های اینجوری قرار گرفتین یا نه؟ تو اون وضعیت، سوتی هم دادین؟ یا اگه همچین ماجرایی براتون پیش نیومده، فکر می‌کنین چه صحنه‌ای بیشتر از همه شما رو بترسونه؟ خیالات خود را تا تاریخ پس‌فردا برای ما پست کنید!
    یادتون باشه که شما نقش اصلی هستین و نمی‌تونین کشته بشین! به بهترین خاطره یا توهم وحشت، یه عدد ماچ مجازی اهدا می‌شود!

    (11) دیدگاه