آرشیو برایژانویه, 2008
31,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 10:29
· طبقه بندی شده زیر آدمهای معروف, اطلاعات عمومی, تاریخی, دانلود, سینمای آمریکا, موسیقی ·Tagged موسیقی فیلم, یک دنیای جدید, کارتون, دیزنی

پوکوهانتس، یکی از معروفترین بومیان قرن 17 میلادی آمریکای شمالی و دختر رئیس قبیله Powhatan از قبایل مستقر در منطقه ویرجینیاسنت که با جان رولف ازدواج کرد و در سالهای آخر عمرش به شهرت رسید. وی در سالهای پایانی قرن 16 به دنیا آمد و در سال 1607، زمانی که 10 یا 12 سال بیشتر سن نداشت، جان اسمیت، یکی از رهبران گروه سفیدپوستانی که به محل زندگی شان آمده بودند از مرگ نجات داد. بنا به گفته های جان اسمیت، در حالیکه وی توسط افراد قبیله پوهاتان دستگیر و محکوم به مرگ شده بود، پوکوهانتس خودش رو روی او انداخت و طلب بخشش برای او کرد. با وجود برخی ابهامات، ه نسخه ی روایت شده توسط اسمیت، تنها مدرک قابل استناد بر وقایع به شمار میرود. داستان، هرچه بوده، باعث شد که که پوکوهانتس اغلب سفرهایی به شهر داشته باشد. در سال 1609، جان اسمینت توسط گلوله زخمی شد و مجبور به ترک ویرجینیا شد و به سمت انگلیس رهسپار شد اما خبر داده شد که در میانه راه، کشتی حامل او توسط یک کشتی فرانسوی از دزدان دریایی ربوده شده و چندی بعد، همراه با تمام سرنشینانش غرق شده. پوکوهانتس.، مرگ اسمیت رو تا زمانی که سالها بعد به انگلستان سفر کرد، باور کرد. در انگلستان و در سال 1614، او با جان رولف آشنا شد و با او ازدواج کرد.
در هیچ روایتی، از ارتباط عاشقانه بین پوکوهانتس و جان اسمیت صحبتی نشده است.
بعد از مدتی از سفر پوکوهانتس به انگلستان، او با یکی از مقامات انگلستان آشنا شد که باعث شد که به مسیحیت روی بیاورد و نام خودش را به ربکا تغییر دهد. یک سال بهعد، آنها صاحب پسری شدند که نام او را تامس گذاشتند.
در سال 1617، پوکوهانتس و جان اسمیت با هم دیدار کردند. دیداری که با برخورد بسیار سرد پوکوهانتس همراه بود و در ملاقات های بعدی، وی، اسمیت را بابت آنچه که او و قبیله اش برایش انجام دادند و او آن را ارزشمند ندانسته، سرزنش کرد. گو اینکه، اسمیت در نامه ای به ملکه، از آنچه پوکوهانتس در نجات جانش انجام داد خبر داد و درخواست کرد تا با وی محترمانه رفتار کنند. در همان سال ، رولف و پوکوهانتس سفری به سمت ویرجینیا را آغاز کردند اما در حالیکه کشتی فقط در حال پیمودن رودخانه تایمز بود، پوکوهانتس به مریضی سختی مبتلا شد که نتوانست از آن حان سالم به در ببرد و در مارس 1617 درگذشت.

از روی سرگذشت پوکوهانتس تا بحال یک انیمیشن (Pochahontas-1994) و یک فیلم (New World-2004) ساخته شده که اولی رو خیلی ها باید دیده باشن. در فیلم “ دنیای نو هم“که نامزد دریافت جایزه ی بهترین فیلم درام اسکار 2005 شد و بازیگران بنامی مثل کالین فارل و کریستین بیل و کریستوفر پلامر در اون ایفای نقش کردند.
این فیلم، داستان کاملتری از زندگی پوکوهانتس رو به تصویر کشیده، کاری که انیمیشن دیزنی فقط برای بخشی از اون انجام داد. گو اینکه بعدها و در سال 1998، قسمت دوم کارتون پوکوهانتس که به زندگی او در انگلستان میپرداخت، اکران شد اما محبوبیت قسمت اول اون رو تکرار نکرد.
یکی از نقاط قوت کارتون پوکوهانتس، مثل همه کارهای دیزنی، موسیقی و ترانه های فیلم بود که کاملاً در خدمت قصه ی فیلم بودند و در واقع، اونو بسیار ارزشمند کردند، چیزی که بعضی از مدیران استودیوی دیزنی رو وادار کرده که ارزش این انیمیشن رو تا حد شیرشاه و حتی بیشتر از اون بالا ببرن. آلن منکین که آهنگساز فیلم بوده ، تونست جایزه بهترین موسیقی فیلم سال رو ببره. ضمن اینکه ترانه ی Color of the wind، که توسط Vanessa Williams اجرا شد، بهترین ترانه سال در مراسم اسکار شناخته شد.
(راستش من متن ترانه رو همراه با یه مقادیری توضیح، تو وبلاگ قبلی نوشته بودم، اما الان هرچی گشتم دیدم خبری ازش نیست! گوگل هم که هیچ قرابتی با بلاگفا نداره! میگه هست…ولی نیست!) به هرحال از اینجا میتونین ترانه رو بخونین و از لینک پایین هم که آهنگ ها رو دیافت کنید. (آهنگ دوم، موسیقی مربوط به میانه فیلمه که توسط Judy Kuhn اجرا شده و به نظر من از آهنگ اسکار گرفته ی پایان فیلم قشنگ تره. آهنگ سوم هم که مربوط به دوئت پایانبندی میشه و توسط Shanice و Jon Secada اجرا شده.
دانلود کنید:
Colors of the Wind (Vanessa Williams - End Title)
Colors of the Wind (Judy Kuhn)
If I never knew
فید وبلاگ ما (یعنی من را!) را به ریدر خود افزوده نمایید!
پیوند پایدار
28,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 12:14
· طبقه بندی شده زیر روزمرگی
نوشته های توهمنامه تابحال، تا حدود زیادی افکار منو تصدیق کنن. دنیایی پر از پریشانی، دنیایی از روی بی خیالی، لذتهای بچگانه و به معنای واقعی توهمآمیز… . خیلی دور از دنیای واقعی که توش نفس می کشیم. گرچه، از همزیستی با توهمات خیلی ناراضی نیستم، اما ایزوله شدن اون از واقعیات، محیط رو یه جورایی مصنوعی کرده.
میخوام اعتراف کنم. به چیزی که دیگران در من میبینن ولی خودم ازش بی خبرم. یا ترجیح میدم که نسبت بهش بی خیال باشم و نبینمش. چیزایی که تمام ابعاد زندگیمو تحت تاثیر قرار دادن و با این که حس می کنم یه چیزی این وسط ناقصه اما نمیتونم ببینم چیه. راستش، میخوام بدترین وجوه شخصیتی خودم رو بازگو کنم، با وجود اینکه میدونم شمایی که اینجا رو میخونین، نیومدین تا آیات ناامیدی یه متوهم رو روخونی کنید:
- من آدم بی خیالی هستم. اونقدر که خیلی وقتا دیگران رو از بابتش عاصی می کنم.
- من آدمی که هستم که (البته اگه بشه اسم آدم رو روم بذارن) نمیتونم (یا شاید نمیخوام) احساسات خودم را با دیگران به اشتراک بذارم. نمیخوام دیگران رو در چیزی که فکر می کنم شریک کنم. گرچه هستند معدود دوستانی که از این مورد مستثنی هستند ولی عموماً غیر از این نیست. شاید واسه همین هیچ وقت دوستی نداشتم که جلوش وایستم و بهش بگم دوستت دارم. گو اینکه همیشه بعضایا هستند یا بودن که که خیلی دوست داشتم براشون این کلمات رو بیان کنم
راستش اولین بار کسی این رو بهم گفت خیلی جا خوردم، چون واقعاً خودم رو اینجوری نمیدیدم. اما حالا که فکر میکنم، میبینم که چه قلب بزرگی داره. (مرسی).
کلاً آدم درون گرایی هستم. بنابراین خیلی در ارتباط بیرونی با افراد موفق نیستم. شاید به همین خاطره که دوستی از دوستی های طولانی مدت به همراه ندارم.
فکر می کنم اولین قدمی که برای مبارزه با این خصلتم برداشتم، چت بود. (واقعاً که چه قدم اندیشمندانه ای!) ولی بعد از مدتی کنار کشیدم. تنها دوستم در اون مدت یه دختر دم بخت بود که برای درد دل کردن تو اون مدت، دیواری کوتاه تر از من کسی رو پیدا نکرده بود! گرچه هنوزم نمیتونم بگم که آیا واقعاً دختر بود یا از این پسرایی بود که ملت رو سر کار می ذارن!
- نمیدونم چرا هدف دقیقی از زندگی برای خودم تعریف نمی کنم. هدف های کوتاه مدت زیاد داشته م. اما چیزی که بخواد اینا رو بهم وصل کنه…. نه.
وبلاگ نویسی چاره ی بعدی بود که به فکرم رسید. این که بتونم از این طریق دوستان نداشته ام رو بدست بیارم و به قولی، یه جورایی جبران مافات کرده باشم. اما ظاهراً اتفاقی که باید میافتاد هم به وقوع نپیوست و من تقریباً اینجا هم شکست خوردم. وبلاگنویسی بعد از دوره ی یادداشت های شبانه برام تبدیل به یه وسیله برای جذب مخاطب بیشتر به هر طریقی شد. شاید فرق من با اونایی که از روش های معمول این روزها برای خودشون بازدیدکننده جور می کنن، در این باشه که فرقی نداریم!
- بعضی از این فیلم های ساده و بدون پیچیدگی که زندگی آدما رو به سادگی به تصویر می کشن که میبینم، خودم رو فقط می تونم جای شخصیت دست و پاچلفتی فیلم قرار بدم. خوب…شاید به خاطر اینکه من یه همچین شخصیتی دارم. یا اینکه دیگران منو اینجوری میبینن.
….
باری…زندگی تو دنیای مجازی خیلی چیزا رو از دیگرانی که میان و میرن مخفی نگه میداره. چیزایی که با یک دو دقیقه خوندن نوشته های پرآب و تاب راجع به فیلم و کارتون و موسیقی و غیره و غیره بدست نمیان. ولی شاید اگه کسی روانشناس تر از این حرفا باشه، بتونه از عمق نوشته هام بهشون برسه.چه فرقی می کنه که امیر رو با ” آ ” بنویسیم یا با ” ا” ؟! قضاوت در این موارد رو به عهده ی ذهنهای خاکستری میذارم! (البته مقدم تمام کسایی که میل به روانشناسی هم دارن گرامی میدارم!)
نوشته های توهمنامه تابحال، تا حدود زیادی افکار منو تصدیق کنن. دنیایی پر از پریشانی، دنیایی از روی بی خیالی، لذتهای بچگانه و به معنای واقعی توهمآمیز… . خیلی دور از دنیای واقعی که توش نفس می کشیم. گرچه، از همزیستی با توهمات خیلی ناراضی نیستم، اما ایزوله شدن اون از واقعیات، محیط رو یه جورایی مصنوعی کرده.
ببخشید که یه کم زیاد حرف زدم. امشب شب مهمی برای من بوده و هست. اتفاقاتی که امشب افتاد باعث شد که به خیلی چیزا فکر کنم؛ باعث شدن که کلی حرفای نگفته رو از زبون خواهر کوچکترم بشنوم و اینکه راجع به من چی فکر می کنه. (گو اینکه دیگه قطعاً باور دارم که کوچیکی بزرگی به سن نیست…به عقله). و بالاخره به اینکه از این به بعد چطور میخوام زندگی کنم. آیا قراره خودم رو تغییر بدم یا قراره همون ملیجکی باقی بمونم که فکرش صرفاً راضی نگه داشتن دیگرانه در حالیکه در درونش چیز دیگریست؟

بسته به طرز تفکرم از این به بعد، ممکنه سر در وبلاگ رو یه تابلوی دیگه بزنم…شاید هم به کلی به یه خرابه ی دیگه اسباب بکشم. گرچه دومی خیلی نامحتمله. مدت کوتاهی نخواهم نوشت و فقط دوست دارم نظرات شما رو بدونم. احتمالاً تا اون موقع، شاتل، وردپرس رو از قیلتر دربیاره.
صبح بخیر، ظهرتون به سلامت و شب خوش.
پیوست: دوست داشتم این پست رو همون سه روز پیش که نوشته بودمش آپ کنم اما به دلیل مشکل شاتل با وردپرس و بعد هم مشکل شاتل با پول من! نتونستم. به هرحال جفتشون حل شد ولی بازم به شدت دوستدار خوندن نظرات شما هستم.
پیوند پایدار
28,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 12:01
· طبقه بندی شده زیر اخبار روز, اینترنت, وبلاگ, وردپرس
خبر جدید: دیروز نه پریروز به شاتل زنگ زدم و جریان فیلترینگ رو بهشون گفتم. مطابق انتظار اظهار بی اطلاعی کردند و گفتند که اگه از طرف مخابرات اعلام نشده باشه برطرفش می کنن. منم یه کم قر قرم رو بیشتر کردم که اول اینترنت رو قطع می کنن بعد وردپرس رو فیلتر؟ کلی معذرت نخواست و گفت رسیدگی می کنند.
تو این سه چهار روز انگار که یه چیزی رو ازم گرفته باشن، اصلاً دپرس شده بودم. اینکه نمیتونستم حتی با Https هم وبلاگ ها رو باز کنم خیلی وحشتناک بود. (البته دلیلش، سرعت پایین SSL بود که نمیذاشت وبلاگی رو باز کنم. صدقه سر ADSL ایرانی!)
الانه سر مرخصی هستم و دارم هی وردپرس رو فرت و فرت باز می کنم!! خوش به حالم!
پیوند پایدار
25,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 11:55
· طبقه بندی شده زیر اینترنت, وبلاگ, وردپرس
نامردا نگذاشتند به یک سال بکشه…
جیگرم را آتیش زدند یک قلپ بنزین هم روش!
کلید خانه ام را گرفتند وگذاشتتنش تو قیلترشکن سر خیابون!
نمیدونم چرا همه میتونن بیان…ولی من نمیتونم {برم؟… بیام؟}
پیوست: اینجا کسی پیدا میشه که اینترنت شاتل داشته باشه و بدون قیلترشکن وبلاگ های وردپرس رو باز کنه؟ از صبح جمعه تمامشون (به غیر از بامدادی تا حالا که چرخ میزدم) قیلترن. اصلاً پاک، اعصابم ریخته به هم. اگه بشه (نمیشه؟)، تا دو صفحه بهشون (به کیا؟!) فحش میدم!
پی پیوست: کسی میدونه من چرا هنوز به جای ف-یلتر از قیلتر استفاده می کنم؟ مگه دیگه فرقی هم می کنه؟
افترپیوست : تا حالا پارس آنلاین، فرخ نت و آسیا رو چک کردم، هیچکدوم با وردپرس مشکلی نداشته ن. شما چی می یوزین؟
پیوند پایدار
24,ژانویه , 2008 روی ق.ظ 1:39
· طبقه بندی شده زیر روزمرگی, مینیمال, وبلاگ
چه کنم …؟ مینیمالم هم نمی آید!
.
.
.
اوه چرا! یکی اومد … ولی مسخره برام ترمز هم نزد!
پیوند پایدار
20,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 11:28
· طبقه بندی شده زیر توهم, شخصی, کودک متوهم
گفته میشود سوسک حیوان کثیفی میباشد و پر از آلودگی و اینها. اما من به عقیده ام معتقدم میباشم که اگر آن را با شامپو حنا، دختری در مزرعه حیوانات شست و شو نماییم ، کلی تمیز می نماید! به همین ترتیب، اگر یک ذهن آلوده و خاک گرفته را با سنگ پای حمام سابیده نماییم، می توان از آن در یک ارتباط پیچیده از نظر رواشناختی بالینی استفاده نمود.منظور از یک ذهن آلوده، ذهن حاوی ویتامین اچ آی وی و زبان بی تربیتی میباشد که در بیشتر موارد، با چشم چیزی که به آن هیز گفته میشود قاطی نموده شده است! در این موارد، فرد صاحب اعضای فوق، یا باید در زمان بیکاری به سر ببرد و یا اینکه خود بیکاری باشد که بتواند به دقت روی آثار جنبده ی متبرج تمرکز نماید و آن را مورد لطف جانسوز خود عنایت کند!
من همه ی این گنده گوزی ها را بیان نمودم تا بگویم که چه حرّاف متبحری میباشم. گرچه البته امروز به دو کیس قابل مطالعه برخورد نمودم که عقلم بهشان رسیده ننمود! اولین کیس، همکاران بدی بودند که با آنها به ناهارخوری رفتیم و آنها از سر ناهار تا منتهاعلیه آن، درباره ی جنبنده ی متبرج پشت پیشخوان که پول ها را از ما میگرفت بحث انجام کردیدند. و بعد در تمام راه برگشتمان، به جنبندگان دیگر، تیکه پرت نمودند و من از این که با آنها بودم خجالت کشیدم!
کیس دوم را هم نمیگویم چون صاحابش امشب گفت صدایش را درنیاورم! فقط برای درج در پرونده ای که به آن آرچیو می گویند، قابل ذکر می نمایم که موضوع، درباره ی خرس های خیلی گنده ای بود که هوس توله خرس بودن به سرشان زده و کودک درونشان هی سیخ می کرد! و من گفتم که این خیلی خوب میباشد که از کودک درونتان کمک گیری نمایید تا کمی زندگیتان بالا و پایین شود و مورد تنوع قرار گیرد، اما مواظب ریشترش بوده و باشید. گاهی بد می تکاند!
پی وست: امروز خیلی به آمیر سیخ کردم که بگذارد من بنویسم، آن هم بعد از کلی وقت که با شلاق به دیوار آویزان شده بودم! بنابراین از همینجا از وی تشکر می کنم و با اولین پی، کلی پاچه خواری برایش ارسال می نمایم تا باز هم اینجا را از حقایق فیلسوفانه، سیراب نمایم!!
امضا: کودک متوهم.
پیوند پایدار
19,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 6:45
· طبقه بندی شده زیر مایکروسافت, کامپیوتر ·Tagged منوی رایت کلیک, ویندوز, پرینتر, رجیستری
احتمالاً تا حالا لااقل یه بار براتون پیش اومده که بخواین از محتویات یه شاخه (یا بهتر بگیم، دایرکتوری) روی هاردتون پرینت داشته باشین. مثلاً لیست آهنگهایی که میخواین روی CD بریزین یا مجموعه پرونده هایی که قراره آرشیو بشن یا سایر موارد از این دست مسائل.
روشی که میتونه برای این مساله به ذهن خطور کنه، اینه که تو منوی رایت کلیک دایرکتوری اصلی، یه گزینه برای پرینت گرفتن از محتویات اون شاخه تعریف کنیم تا کار چاپ رو در سه سوت ثانیه انجام بده! اما برای اینکار باید یکی دوتا کار کوچیک دیگه هم انجام بدیم.
یک دانه فایل دستهای بسازیم که حاوی دستور پرینت به شکلی که ما میخوایم باشه. من این فایل رو اینجا گذاشتم که کارتون راحت بشه. برای اونایی که رو احتمال مخرب بودن ذهن من شک دارن و نگرانن که ویروسی، Spyware، چیزی بخوام به خوردشون بدم. این دستورات رو میذارم اینجا خودشون برن بچ فایل درست کنن!
@echo off
dir %1 /-p /o:gn > “%temp%\Listing”
start /w notepad /p “%temp%\Listing”
del “%temp%\listing”
exit
این فایل رو در زیرشاخهی System32 در فولدر ویندوزتون کپی کنید. (البته هرجای دیگه ای که بخواین، میشه ولی تو مرحلهی باید آدرس کاملش رو وارد کنید.)
بعد از اینکه این کارو کردین شما رو به دو دسته تقسیم میکنیم! اونایی که اب XP کار می کنن و اونایی که با ویستا زندگی میکنن. البت از دستهی اول، اونایی که خیلی دوست دارن همه کارشون رو از رجیستری ویندوز انجام بدن هم وارد دستهی دوم میکنیم.
برای آدمای دسته اول:
1 – Folder Option رو باز کنید.
برای باز کردن Folder Options، Start رو زده، وارد Control Panel بشین و Folder Option رو انتخاب کنین.
2 – در File Type Tab (بالای پنجرهی باز شده)، دنبال Folder File بگردین.(دقت کنید که Folder رو که زیر File Folder قرار داره، انتخاب نکنید.)
3 – یک عمل جدید با نام Print Directory Listing تعریف کنید.
روی دکمه Advanced کلیک کنید، تو پنجرهی باز شده New رو بزنید و تو قسمت Action بنویسین Print Directory Listing. تو قسمت Application used to perform action اسم فایل رو که Printdir.bat باشه وارد کنید. (اونایی که هوس کردن فایلشون رو جای دیگهای ذخیره کنن، اینجا باید آدرس کامل محل فایل رو بنویسین)
همهی OK ها رو بزنید و نتیجهی کارتون رو امتحان کنید.
بعد از انجام این کارها، اگر به احتمال “اینقدر” درصد، موقعی که میخواین فولدری رو باز کنید، یه برنامهی دیگه مث برنامهی Search باز شد، کارای زیر رو هم انجام بدین.
4 – تو منوی Run بنویسین Regedit و تو پنجرهی باز شده دنبال کلید Default در آدرس HKEY_CLASSES_ROOT\Directory\shell بگردین و مقدارش رو برابر None قرار بدین.
برای آدمای دسته دوم:
این روش رو که خودم ازش استفاده کردم، روش تغییر مستقیم Registry بوده و میباشد و ضمناً خیلی سریعتر از روش بالا است.
1 – Registry Editor رو باز کنید و دنبال کلید HKEY_CLASSES_ROOT\Directory\shell بگردین.
2 – روی Shell رایتکلیک کنید و از منوی New، New Key رو انتخاب کنید. اسمش رو بذارین Print Directory Listing یا هرچیز دیگهای که دوست دارین تو منوی رایتکلیکتون نشون داده بشه. یه کلید دیگه هم به نام Command زیر این کلید جدید بسازید.
3 – روی default در پنجرهی سمت راست کلیک کنید و آدرس فایل Printdir.bat رو وارد کنید (که برای ما، اینجا همون اسم فایله.)
4 – Registry رو ببندید و نتیجهی کار خودتون رو امتحان کنید. (روی یه فولدر تو کامپیوترتون رایتکلیک کنید و ببینید که آیا گزینهی Print DirectoryListing وجود داره یا نه. اگه مسالهی خاصی نباشه، شما بدون Restart باید بتونین از امکان Print دایرکتوری استفاده کنید.
روش مسالمتآمیز:
روش دیگهای که برای پرینت سریع و به قول دوستان، بدون درد و خونریزی وجود داره اینه که در منوی Run، آدرس شاخهای که میخواین از محتویات پرینت بگیرین رو با فرمت زیر وارد کنید:
COMMAND /C DIR directory_name >PRN
مثلاً اگه میخواین محتویات درایوِ D پرینت بگیرین، دستور زیر رو وارد میکنین:
COMMAND /C DIR D:\ >PRN
غذای شما آماده ست. لطفاً با خیال راحت صرف کنید!
پیوند پایدار
17,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 6:30
· طبقه بندی شده زیر سینمای آمریکا, فیلم, نقد فیلم
سوپرقهرمانی متولد میشود.
Next

Nicholas Cage
Julian Moore
Jessica Biel
Next، داستان نسبتاً ساده ای داره. کریس جانسون، مردیه که میتونه اتفاقات دو دقیقه بعد مربوط به خودش رو ببینه و با بهترین انتخاب های ممکن، اونا رو تغییر بده. البته این قدرت، شامل دیدن اتفاقات مرتبط با دختری که کریس دوستش داره هم میشه. عدهای تروریست روسی قصد دارن به دلیل نامعلومی کل کالیفرنیا رو با بمب اتمی به هوا بفرستن، ماموران FBI به شکل عجیبی به این قدرت کریس پی میبرن و سعی می کنن ازش برای پیدا کردن تروریست و جلوگیری از یه فاجعه استفاده کنن. کریس که نمیخواد زیر بار حرف زور ماموران
FBI بره، سعی می کنه که از دستشون فرار کنه اما درگیر شدن دوستدخترش در ماجرا و گروگان گرفته شدنش توسط تروریستها باعث میشه که همکاری با مامورین رو قبول کنه… تمامی اینها حوادثی رو پیش میارن که در قالب یک تریلر اکشن به تماشاگر عرضه میشه.
به غیر از بازی نیکلاس کیج، بقیهی بازیهای بازیگران فیلم چنگی به دل نمیزنه. حتی جولیان مور هم نتونسته از استعداد بازیگریش استفاده ی خوبی ببره. اما کیج، با وجود کاراکتری که بیشتر اتفاقات آینده شو میبینه و میتونه اونا رو تغییر بده، شخصیت یک آدم خونسرد و سوپرقهرمان رو به خوبی بازی کرده، گو اینکه در بعضی دقایق فیلم، شکستناپذیر بودن کریس جانسون و فلاشفورواردهای* مداومی که ظاهراً برای باورپذیرتر شدن حوادث اتفاق میافتن، به بازی نیکلاس کیج و به کلیت فیلم لطمه زده.
مسالهای که شاید خیلی بشه بهش توجه کرد، اینه که فیلمنامهی خیلی خوبی از اصل داستان، بیرون نیومده و در واقع از”جلوتر بودن کاراکتر فیلم از جریانات زمان حال”، سوء استفاده شده. بنابراین، هرجا که احتمالاً قراره فیلم به بن بست بخوره، بدون هیچ توضیح منطقی و فقط با توضیح اینکه “قرار بوده این اتفاق بیفته” خط داستانی رو عوض کرده.
ظاهراً فیلمنامه Next (که گری اولدمن، یکی از نویسندههاش باشه) اقتباسی ازداستان فیلیپ دیک به نام Golden Man هستش که با توجه به اقتباسهای قبلی از کتاب های دیگه فیلیپ دیک (مث گزارش اقلیت) ، باید بگیم که خیلی با فیلم خوشساختی روبرو نیستیم.
جلوه های ویژه ای که در صحنههای اکشن استفاده شده، تا حدی مصنوعی و غیرقابل قبول دراومدن. با وجود پیشرفت های کامپیوتری در زمینهی طراحی جلوه های ویژه، باید بگیم که این فیلم از استانداردهای حال حاضر عقب تره. با این وجود، صحنههای تعقیب و گریز و اکشن، هیجان لازم یه فیلم در این سبک رو دارن و به خوبی تماشاگر رو راضی می کنن.
کارگردان تا حدی سعی کرده که مسائلی مثل مسالهی جبر و اختیار انسان در برابر آینده، سوء استفادهی آدمها و سازمانها از همدیگه و این دست موضوعات رو هم وارد فیلم کنه، اما همهی اینها در سطح باقی می مونن. البته در طول فیلم با دیالوگهای بعضاً جالبی روبرو میشیم که فیلم رو از یه تریلر صرف کمی بالاتر میاره ولی در مجموع شاید بهتر باشه بگیم که طرفداران داستان های تخیلی و کامیک و مخاطبان نوجوان، مخاطبان اصلی این فیلم هستند. نکتهی آخر اینکه با وجود استقبال نه چندان عالی از این فیلم، کاراکتر کریس جانسون، قابلیت تولید دنبالههای مختلفی رو فراهم کرده و در واقع یک شخصیت سوپرقهرمان دیگه به شخصیتهای کمیک سینمای امروز اضافه شده.
Chris Johnson:
“Here is the thing about the future: Every time you look at, it changes, because you looked at it, and that changes everything else“
پیوند پایدار
15,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 10:32
· طبقه بندی شده زیر اینترنت, وردپرس ·Tagged فیس بوک, مزیدی
ما هم فیس بوکی شدیم رفت!
آخر سر تبلیغات منفی دوستان وردپرسی و غیره کار خودش رو کرد و ما رو وارد یک شبکه اجتماعی پیچیده کرد که انتهاش معلوم نیست.
امیدوارم سر راه، تابلوی راهنما داشته باشه!
فعلاً در حال اکتشاف محوطه هستیم!
پی نوشت : بعد از سلام و احوالپرسی، اولین کاری که کردم این بود که دنبال گروه وردپرس نویس های فیس بوک (یا فیس بوک نشینان وردپرس!) گشتم. البته تو جماعت همزبون عرض می کنم. ظاهراً بطور رسمی همچین گروهی وجود نداره (به غیر از وردپرس فارسی)، اما بطور غیررسمی، گروه وب 2 به سرکردگی فیس بوکر بزرگ، “مزیدی” موجود میباشد.( وقتی تو صحبتتون لغت کم میاد، نترسید، از خودتون بسازید!)
تو آشناها، غیر از خود دکتر، شبستان و خانوم دانشور و پریساخانوم بلاگ جزئیات رو تا حالا پیدا کردم.
–> مطلب آناهیتا دانشور درباره فیس بوک
–> نوشته ای از یک فتحی در مورد فیس بوک
اینجور که داره پیش میره، باید یک پست بلاگ نویسی پخش زنده راه بندازم و لحظه به لحظه اتفاقات فیس بوکی رو بنویسم! (از اینایی که یک پزشک راجع بهش مطلب خوبی نوشته. بخونید. راستی، علیرضا مجیدی (نویسنده یک پزشک) هم تو گروه وب 2 هست.
یه کم که به پروفایلم سرو و سامون دادم، لینکمو میذارم تو وبلاگ.
فعلاً.
پیوند پایدار
14,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 5:43
· طبقه بندی شده زیر وبلاگ, وردپرس
کافیه که آمار این چند وقت داشبورد وردپرس رو بگیرین تا متوجه بشین که از چی صحبت می کنم.
هنوز از اون روزی که تو وردپرس واسه خودمون ول میچرخیدیم و از جمع روشنفکرانه و با کلاس-مدارانه ی اون لذت میبردیم بیشتر از چند ماه نگذشته. انقدر که همه خوشبین بودیم که با این جماعت خوشفکر و بلاگرهای متفاوت نویس، وردپرس به کافه ای تبدیل میشه که همه از بحث های مطروحه توش لذت می بریم و تو اونا شرکت می کنیم. یه وب 2 ترتمیز…
اما ظاهراً نمیشه وردپرس رو که جزوی از جامعه ی مجازی اینترنته، از جامعه ی حقیقی که توش با هویت های واقعی زندگی می کنیم جدا کنیم. غیرخودی ها به شدت توش نفوذ کردن. غیرخودی هایی که بیشتر از خود خودی ها باهاشون ارتباط برقرار کردن. ارتباطی که با اینکه اکثراً یکطرفه س، اما وجود داره. وجودی که… وجودی که خودی ها رو کوچیک کرده و غیرخودی ها رو بزرگ. کافیه که آمار این چند وقته داشبورد وردپرس رو بگیرین (برای وردپرس نویس ها) تا متوجه بشین که از چی صحبت می کنم. کم کم مزیدی ها و سایرین از دور خارج میشن و بلاگرهای پ.و.ر.ن و فی-لترشکن دار ها و معلم های زیست شناسی و نمایندگان سریال های تلویزیونی و… که اسم بلاگر رو هم نمیشه روشون گذاشت بالا میان و با وجودی که همه دم از مقابله با عناصر اینچنینی میزنن که چنین می کنیم و چنان، باز هم هر روز یک وبلاگ انچنان، سر از نطفه یا هرجای دیگری بیرون می آورد و قد علم میکند. در حالیکه دیگران، آنهایی که خوب می نویسند ولی ادعایی بر دانش خود ندارند باید سیر رو به پایین بینندگان و خوانندگان خود را ملاحظه بنمایند.

زیاد لفظ قلم صحبت نمودم. ببخشین! آقا تو رو خدا وبلاگای اینجوری دیدین اون مارک Mature رو بهشون بچسبونید. به خدا چیزی نمیشه! اونایی که میخوان بازم برن ببینن، آدرسش رو که بلدن… دیگه لزومی نداره تو داشبورد وردپرس متوجه بشیم که جماعت وردپرس نشین، چه علاقه مندی های جذابی دارن! عزت زیاد!!
پی نوشت: ظاهراً قسمتی از صحبتام، یکی از دوستان رو رنجیده خاطر کرده. از همینجا باید صحبتم رو تصحیح کنم که منظورم، دقیقاً کسانیه که کار دیگری جز اشاعه ی پرت و پلا و محتویات غیراستاندارد بلد نیستند؛ وگرنه هرکسی به سلیقه ی خودش، میتونه قشری از جامعه وبگرد رو از نیازشون سیرآب کنه.
پیوند پایدار
12,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 8:53
· طبقه بندی شده زیر اشخاص بزرگ, مینیمال ·Tagged شهرت
هیچ وقت نباید منتظر کسب شهرت از کاری باشی که فکر می کنی مشهورت میکنه.
هنری فورد
پیوند پایدار
12,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 8:29
· طبقه بندی شده زیر طنز
جدیدترین خبر اینکه:
به دلیل کمبود گاز ، جهنم سه روز تعطیل شده است. مسلمین هر غلطی که میخواهند، بکنند!!
شنیده میشود:
با بارش بی سابقه ی برف در بغداد و نزدیک بودن کربلا به بغداد، سخنگوی امام حسین اعلام کرد که آب شرب مصرفی برای دهه محرم تهیه شده و تاسوعای امسال از این بابت نگرانی وجود ندارد!
گفته شده:
با توجه به سرمای هوای این چند روز و بعد از آن ایام محرم و سپس دهه فجر و بعد از آن عید نوروز، مملکت تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد!
از تمامی شهروندان درخواست میشود:
تمام شعله های گاز خود را تا حد آخر روشن کرده و سایر وسایل گازی مثل شومینه، کولر، موتور و… را بصورت غیربهینه استفاده نمایند! کمک کردن به تعطیلی مدارس و دانشگاه ها یک وظیفه ملی میباشد.
پیوند پایدار
11,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 4:26
· طبقه بندی شده زیر اشخاص بزرگ, دانلود, سینمای جهان, فیلم, نقد فیلم ·Tagged میازاکی
تو این پست راجع به یکی از اون کارتون هایی که نشون میده که تو ایران، علاقهمندای زیادی پیدا کرده صحبت میکنم. کارتون Howl’s Moving castle (قلعهی متحرک هاول)، شاهکار دیگهایه از استاد انیمیشنسازی سینمای ژاپن، هایائو میازاکی که در سال 2004 در بسیاری از کشورها اکران شد و با توجه به شهرت و محبوبیتی که میازاکی از آثار قبلیش به دست آورده بود، تونست به موفقیتی بزرگتر از شهر اشباح، - فیلم قبلی این کارگردان - دست پیدا کنه. فاصلهی کم زمانی بین اکران فیلم در ژاپن و آمریکا و نامزدی اون در رشته بهترین انیمیشن اسکار 2005 هم مزید بر علت شد تا موفقیت فیلم از هرنظر تضمین بشه. به علاوه، برداشت آزاد میازاکی از نوولی به همین نام، نوشته دایانا واین جونز آمریکایی، باعث شد تا فروش فیلم روی پرده سینماهای آمریکا به نسبت شهر اشباح، فروش بهتری باشه. فیلم، در ژاپن رکورد فروش قبلی رو که در اختیار شهر اشباح بود شکست و عنواندار پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ژاپن شد. (عنوانی که ظاهراً بار دیگه فقط قراره با فیلم بعدی میازاکی در سال 2008 شکسته بشه)
سوفی، دختر جوانیه که همراه با دو خواهرش و نامادریشون در مغازهی کلاهدوزی و پابهپای شایعاتی دربارهی جادوگران و ساحره های شهر، مشغول گذران زندگی هستند. در یکی از روزهایی که جشنی در شهر برپاست، هاول، جادوگر خوشچهره ای که به ربودن قلب دختران جوان معروفه، سوفی رو از مهلکهای که توسط ساحرهای به نام ویست (Waist) مهیا شده نجات میده و اونو به سفری رویایی بر فراز شهر میبره. همون شب، سوفی در مغازهش توسط Waist نفرین میشه تا بقیهی زندگیشو در جسم یه پیرزن نحیف و قرقرو بگذرونه. سوفی که دیگه نمیتونه با اون ظاهر با خانوادهش زندگی کنه ، از خونه بیرون میزنه تا راه حلی برای مشکلش پیدا کنه. در حین جستجوش به قلعه عجیبی میرسه که حرکت میکنه و جای ثابتی نداره! سوفی وارد قلعه میشه و در کمال تعجب، با آتشی روبرو میشه که در اجاق شعلهوره و باهاش حرف میزنه و کلسیفر نام داره؛ همینطور، دری که رو به چند خروجی باز میشه و پسری به نام مایکل که بهش میگه که اون قلعه متعلق به هاوله. سوفی شروع به نظافت کردن قلعه میکنه تا زمانی که هاول برمیگرده و البته سوفی رو که الان ظاهرش کاملاً با سوفی روز قبل متفاوته، نمیشناسه. ولی بهش اجازه میده که اونجا بمونه. سوفی که سعی میکنه از اسرار هاول سر در بیاره متوجه میشه هاول در کودکی با کلسیفر قراردادی بسته و قلبش رو به اون داده تا آتش، کنترل قلعه رو به دست بگیره و اونو حرکت بده. از اون طرف هم هاول، آدمی بیاحساس باقی میمونه. کلسیفر هم که راز سوفی رو میدونه باهاش شرطی میبنده که در صورتی که بتونه اونو از قلعه آزاد کنه، طلسم پیری سوفی رو باطل کنه…. با گذشت زمان، اسرارهاول، کمکم برای سوفی فاش میشن و ایندو که حالا احساس عاطفی شدیدی نسبت به هم پیدا کردهن، سعی میکنن تا مشکلاتشون رو برطرف کنن.
اما این داستان به این سادگیها نیست که بشه با یه پاراگراف مثل بالا، توصیفش کرد. میازاکی سعی کرده، قصهی مطلوب خودش رو از رمان بسیار پیچیدهی دایان واین جونز بیرون بکشه، اما همین رو هم به سبک خودش، به شدت پیچیدهتر کرده. پایان فیلم، سوالات بسیار زیادی برای بیننده باقی میذاره و خیلیها رو مجبور میکنه تا به کتاب روی بیارن، اما کتاب هم کمک زیادی نمیتونه بکنه. کتاب و فیلم، تقریباً از اواسطشون، از همدیگه جدا میشن و دو داستان کاملاً متفاوت رو در پیش میگیرن
.
پیرنگ های رومانس در فیلم میازاکی به مراتب بیشتر از قصهی وایان جونزه. میازاکی اونقدر ارتباط شخصیتها و کارهای اونها رو برای بیننده میپیچونه که توضیح سادهی پایان فیلم، دردی رو برای بیننده دوا نمیکنه. قراردادها و جریانات بین شخصیتها کاملاً مبهم باقی میمونن. در واقع، درگیریهایی که ذهن کاراکترهای فیلم رو مشغول کرده، به ذهن بیننده هم منتقل میشن. بطور مثال یکی از پیچیدهترین بخشهای فیلم، قسمتیه که سوفی به کودکی هاول برمیگرده. در اونجا هاول و کلسیفر رو در حال مبادله و بستن قرارداد میبینه. در یکی از درخشانترین سکانسهای فیلم، ستارهباران میشه، سوفی پی به حقیقت ماجرا میبره و هاول رو صدا میزنه و ازش میخواد که در آینده دنبال اون بگرده و پیداش کنه و بعد دوباره به زمان حال برمیگردیم. حالا بههمریختگی زمانی به شدت روی کلیت داستان تاثیر میذاره و میشه فهمید که چرا هاول در ابتدای فیلم، سوفی رو پیدا کرد و چرا داستان به این شکل جلو رفت. صحنهای که هاول در ابتدای داستان به سوفی میگه “آها ! تو اینجایی عزیزم…من مدتهاست که دنبال تو میگردم.” بنابراین فرض ما در خلاصهی داستان درست نیست و میشه گفت که از ابتدای حضور سوفی در قلعهی هاول، هاول از هویت واقعی سوفی خبردار بوده…
این، یکی از مثالهای پیچیدگی فیلم بود.
روایت جذاب میازاکی از اتفاقات، عشق ها، احساسات و دگرگونیها در کنار تصاویر بسیار چشمنواز که متناسب با داستان، با طراوات یا یا رنگ تیرگی میگیرن، کاملاً به دل میشینه و باعث میشه تا فیلم در همه وجوه خودش، ارزش بسیار بالایی پیدا کنه. بطور مثال، پیمانی که هاول و کلسیفر با هم بستن، خیلی از مسائل داستان رو توضیح میده اما فهم همین مسائل هم تا حدی وابسته به اینه که چندبار فیلم رو ببینین یا اینکه کل کتاب رو بخونین تا حدس هایی در این زمینه بزنین.
نکته دیگه اینکه بعضیها معتقدند که پایانبندی Happy Ending فیلم، ضربهی بدی به کلیت داستان و فیلم وارد کرده و پایان نامتناسبی داره. شاید این حرف تا حدودی درست باشه، اما باید اینم درنظر بگیریم که به هرحال هرپایانی غیر از این، میتونست منجر به یه فاجعه (از نظر مالی) بشه و هم اینکه داستان اصلی واین جونز، پایانبندی مشابهی داره.
با وجود ساخت فیلمی مثل پرنسس مونونوکه با اون ساختار نه چندان سرراست، باید بگیم که این فیلم قلعه متحرک هاوله که از نظر پیچیدگی ساختار روایی از همتای خودش پیش میافته. من شخصاً کارتون دیگهای رو به یاد نمیارم که در روایت، انقدر پیچیده و چالشبرانگیز بوده باشه و در عین حال، اینهمه طرفدار هم برای خودش دست و پا کنه. اما همین نشون میده که چرا داستانی که ظاهراً چیز خاصی برای گفتن نداشته، نامزد اسکار بهترین انیمیشن سال میشه. گرچه در رقابت با کارتونی مثل Happy Feet ظاهراً شکست میخوره، اما باید قبول کنیم که صنعت انیمیشن آمریکا با تمام زیباییهای تصویریش، نمیتونه چنین روایت جذابی رو برای بیننده های جدی خودش به ارمغان بیاره.
موسیقی فیلم
دانلود کنید: تم اصلی فیلم قلعه متحرک هاول
پیوند پایدار
8,ژانویه , 2008 روی ق.ظ 11:03
· طبقه بندی شده زیر Internet, اینترنت ·Tagged Colors, Desgin, Feed, Icon, RSS
پیوند پایدار
6,ژانویه , 2008 روی ب.ظ 11:24
· طبقه بندی شده زیر آدمهای معروف, دانلود, موسیقی ·Tagged کاوه یغمایی, راک, سکوت سرد
بعد از مدت ها، یه آلبوم موسیقی خوشساخت و با استانداردهایی فراتر از موسیقی حال حاضر ایران به بازار اومد تا بتونیم تو این آشفتهبازار، تجربهی شنیدن یه موسیقی متفاوت رو هم داشته باشیم.
سکوت سرد
کاوه یغمایی
بعد از آلبوم مترسک که کاوه در سال 1381 به بازار فرستاد و سیر متفاوتی از سایر آلبومهای بازار ایران طی کرد و فروشش از ابتدا تا اواخر سال 84 روند افزایش رو در پیش گرفت، و با تموم شدن سال 85، تقریباً خیلیها از اینکه پسر کوروش بار دیگه بخواد کاری با صدای خودش بیرون بده، قطع امید کرده بودن. مهاجرت بیسروصدای کاوه از ایران هم مزید بر علت شد و اونایی رو که به تدریج از جریان باخبر شدن کاملاً ناامید کرد. البته جدا از آلبوم مترسک که قطعاتش هنوز هم قدرت و تازگی خودشون رو حفظ کردهن، آهنگسازی کاوه تو آلبومهایی برای آریو و اسماعیل اسفندیاری و همینطور ظهور پدیدهای به نام سیروان خسروی که خودشو شاگرد کاوه یغمایی معرفی کرده بود ، تا حدی این زمان طولانی رو کوتاه کرد. از اوایل سال 86 زمزمههایی مبنی بر فعالیتهای کاوه برای بیرون دادن دومین آلبوم خودش در خارج از کشور شنیده شد تا اینکه یکی دو ماه پیش، حضور تلویزیونی کاوه در برابر دوربین برنامه زنده صدای آمریکا و پخش یکی از موزیک ویدیوهاش، تمام شایعات مبنی بر آلبوم جدیدش رو حقیقت بخشید و بالاخره چند روز پیش، این آلبوم یه عنوان یکی از اولینهای 2008 وارد بازار شد.
ظاهراً فاصلهی 5 سالهی بین دو آلبوم، اونقدر بر انتظار طرفداران و علاقهمندان تاثیر گذاشته بود که همه منتظر ورود یه شاهکار به بازار بودن. چیزی که از همهی جنبههای آهنگسازی، تنظیم و ترانهها اثر قابل قبولی باشه. و آلبوم سکوت سرد، این نیاز مخاطبا رو تا حدود زیادی برآورده میکنه و تا اینجای کار، نظرات مثبت خیلیها رو به خودش جلب کرده. البته، نمیشه گفت که تمام اونچیزی که از کاوه یغمایی انتظار میرفت، انجام شده، اما تا همین حدّش هم به یه انتظار چندساله – حالا به شکل گذرا یا طولانی- پاسخ میده.
دوسه روز پیش (روز 14 دی)، کاوه یغمایی تو برنامه شباهنگ صدای آمریکا حاضر شد و توضیحاتی درباره آلبوم جدیدش داد. کاوه، درباره اسم آلبومش گفت، این چند ساله که ناخواسته مجبور شده سکوت کنه و فاصله بین دو آلبومش،یکی از عواملی بوده که “سکوت سرد” رو به عنوان نام البومش انتخاب کرده.
اونطور که تو خبرها اومده، در عرض یک هفته ای که آلبوم سکوت سرد به بازار اومده، حدود 200 هزار نسخه از آلبوم به طور غیرقانونی از اینترنت دانلود شده. کاوه، وجه بد این قضیه رو در افت کیفیتی میدونه که در اثر تبدیل قطعات به MP3 ممکنه بوجود بیاد و گفت این نگرانکننده ترین اتفاقیه که واسهش ممکنه بیفته.
ترانهی اعتراضی اولین حرف، اولین قطعه آلبومه و سرآغاز خوبی برای اون محسوب میشه. غیر از این آهنگ، یکی دو قطعه دیگه هم هستند که مضمون ضدجنگ دارن و به نظر من جزو بهترین قطعات آلبوم محسوب میشن. چه اینکه از بخوایم از نظر موسیقایی و ترانهش بررسیشون کنیم، چه تاثیرگذاریشو رو مخاطب در نظر بگیریم. تا حالا آهنگی با این مضمون، روی من نتونسته بود تا این حد تاثیر بذاره. تو مصاحبه پریشب، کاوه خاطرهای از زمان جنگ و صحنهای از محلی که موشک خورده بود رو توصیف کرد و توضیح داد که یه بخش از آهنگ نسل سوخته رو کاملاً تحت تاثیر اون لحظه از زندگیش نوشته. تب صفر آهنگ دیگهایه که مضمونی اعتراضی داره و از تنظیم خیلی خوبی هم روی ترانهش سود میبره.
آهنگهای عاشقانهی آلبوم، هم از سبک خاصی استفاده میکنن که قبلاً کمتر شنیدیم. جاده، میبینمت هنوزم و برگرد، سه
قطعهای هستند که با حال و هوای رومانس ساخته شدهن و برای دوتا از اونها تابحال موزیکویدیو هم ساخته شده. قطعهی جاده، آهنگ زیباییه دربارهی دیداری بیکلام بین دو نفر که هیچگاه تکرار نمیشه و فقط حسرتش بجا میمونه. میبینمت هنوزم دوئتی دربارهی زوجیه که یکی از اونها دیگه حضور نداره و کاوه در اون با یه خواننده زن همخونی کرده . به نظرم این آهنگ از بعضی جهات، شبیه آهنگ “آرش” از آب دراومده. ترانهی برگرد، قطعه شعریه که روی آهنگ سروده شده و در واقع به تناسب ملودی، ساخته شده. کاری که اتفاقاً بد هم از آب درنیومده.
در کنار اینها قطعات ساده و فریب ، دیگر قطعات آلبوم هستند.
در کنار اینها، مشکلات کوچکی مثل تنظیمهای قدیمی و مشابه آلبوم قبل و ترانههایی که بعضی جاها، خیلی با آهنگ زیرش همراهی نمیکنن، هم وجود دارن که قابل صرفنظر هستند. با در نظر گرفتن مشکلات مهاجرت و اینکه این، اولین آلبوم کاوه یغمایی در خارج از کشور (ونکوور) هستش. میتونیم بگیم که میشه منتظر کارهای جذاب دیگهای از این استعداد موسیقی ایران باشیم.
در همین زمینه بخوانید:
کاوه یغمایی: سکوت سرد (وشکا)
امواج راک را تا مغز استخوانتان احساس کنید
راک با طعم فارسی
پیوند پایدار
« داده های پیشین