آرشیو برایفوریه, 2008
28,فوریه , 2008 روی ب.ظ 3:55
· طبقه بندی شده زیر آدمهای معروف, دانلود, شعر, موسیقی ·Tagged Darren Hayes, قتل, جامعه, خانواده
* برداشتی از ترانهی Neverland از آلبوم جدید Darren Hayes
یکی بود یکی نبود
اون بالا وقتی که مریخ توی شب راهشو پیدا نمی کرد…
اون پایینا دستای کوچیکی بودن که فکر ماهو برای دور زدن سیاره ها
روی یک تیکه کاغذ می کشیدن
پسر کوچیک قصه ما غصه نداشت
نمی دونست که چیه مزهی درد
همهی همسایه ها رگه های شادی رو توی چشاش میدیدن.
اما خورشید همیشه روی یک تیکهی زمین نمیمونه…
زمینو دور میزنه بجاش سیاهی میمونه
یکی از همین روزا، یا بهتره بگم که شب
وقتی که یه رد قرمز روی دیوار اتاق خشکیده بود
کوچیک قصهی ما هرچی که گشت هیچ اثر از مامان نبود
وقتی از بابایی پرسید هیچ جوابی نگرفت
یه کمی که نق و نق کرد باباجون بد شاکی شد
کمرش رو درآورد و کوچیکو به باد کتک گرفت
تمام نقاشی هاشو پاره کرد، نقشهی مریخ پاره شد
وقتی اون دستای کوچیک شدن از درد کبود
وقتی فهمید باباجون، مامان رو کشته
کوچیک قصه ما بزرگ شدش، خیلی بزرگ…
دیگه هیچ وقت دوباره کوچیک نشد، کوچیک نبود
فکر ماه و مریخ رو دور ریختش، چاقو و تفنگ جاشونو پر کردن
کوچیک قصه ما رو که خیلی بد بزرگ شدش خل کردن
الان دیگه فرقی براش نمی کنه
وقتی که دوست داشته باشه با کسی دعوا بکنه
صورتشو داغون می کنه
یا اگه راضیش نمی کرد
با یه گوله ی تفنگ، مغز رقیباشو چراغون میکنه!
فکر می کرد که قاضی زود ولش کنه
فکر می کرد اینکارو واسه ی دلش کنه
اما چه سود…
یه موقع دلش میخواست تموم ستاره ها و آسمونو میاورد روی زمین
حالا چی؟ کشتن آدما قشنگتره، مگه زندگی نیست همین ؟ !
…
عکس آدم فضاییا رو تو کاغذ می کشه
که شاید یه روز بیان
ببرنش اون بالاها به خونه شون
میدونه که اونها میسازن
یه خونهی اروم و بی نشون
یه خونهی قشنگ که پُرش کردن از ستاره ها
یه خونه که بشه پناهگاه همیشه شون.
دانلود آهنگ Neverland
تصمیم گرفتم یک دوتا دیگه از ترانههای جذاب این آلبوم رو که مدتها بود منتظرش بودم، ترجمه کنم. این ترانهها مضامین واقعاً جذاب و بعضاً تکاندهنده ای دارن که تو دورهای که ما داریم توش زندگی میکنیم، کمتر میشه مشابهشون رو پیدا کرد، به ویژه اگه با یه موسیقی مدرن و خوشساخت همراه بشن و مهمتر اینکه دارن هِیز، ترانهسرا و خوانندهشون باشه.
در مورد Darren Hayes و آلبومهاش: اینجا
پیوند پایدار
26,فوریه , 2008 روی ب.ظ 4:36
· طبقه بندی شده زیر روزمرگی
انقدر پولش رو ندادم که اینترنتم قطع شد! خوب… سختم بود !!
میخواستم درباره ی خیلی چیزا بنویسم اما نمی دونستم درباره کدومشون…
میخواستم بگم که تو چه “سیچوایشن فیلم فارسی وار”ی گیر کردم که نمیدونم چه کار کنم….
میخواستم راجع به Data smog صحبت کنم که بحث اجتماعی جالبیه…
میخواستم راجع به تکنولوژی انباره ها بنویسم که مفید باشم…
میخواستم راجع به جایی که رفته بودم ببینم استخدامم می کنن یا نه بنویسم…
میخواستم کلاً ! اما…
امان از این ماتحت گشاد!!
پیوند پایدار
23,فوریه , 2008 روی ب.ظ 8:14
· طبقه بندی شده زیر اینترنت, روزمرگی, فایرفاکس, وبلاگ ·Tagged CoComment, مزیدی, گوگل ریدر
1 - به سلامتی بالاخره راضی شدم که گوگلریدر رو HomePage خودم بکنم.تا حالا igoogle رو گذاشته بودم که به خیال خودم برای ریدر هم مفید فایده مینمود. اما که زهی خیال باطل !
2 - این دکتر مزیدی بیماری خوانندهآزاری دارد قطعاً! بابت یک مطلبی که مدتها قبل خونده بودم و امروزبه شدت بهش محتاج بودم، یک ساعت دنبال آنتی قیلتر سالم گشتم و آخر سر همون UltraSurf رو باز کردم برای اینکه بتونم وبلاگ سابقاًشون رو ببازم. چه اصراریه که این وبلاگ فعلی رو موقت میدونن، نمیدونم! خوب دیگه جابجا کردن مطالب قدیمی به این یکی بلاگ که خطری نداره! به جان خودم ویروس ایدز W32 نداره!
3 - مطلبی که دنبالش بودم راجع به پیگیری کردن کامنتهایی بود که اینور و اونور ول کردین. گرچه اونجا یکبار گفته شده، اما بد ندیدم که من هم به بهانهی توصیه مجدد، یکبار دیگه CoComment رو معرفی کنم.
کافیست که در سایت ثبتنام کنید و اکتنشن فایرفاکسش رو نصب کنید. پس از آن کامنت های شما یتیم نخواهند بود و آنها را بعد از ول کردن، جمع می کنید قطعاً!
4 - مدتها بعد از نصب ویندوز ویستای عزیز (اینو آخری رو گفتم برای اونایی که انقدر سنگ لینوکس رو به سینه میزنن، کلاً همینجوری!)، چشممون رو مجدداً به Live Writer هم روشن کردیم. انصافاً چیه اون ادیتور احمقانهی وردپرس؟! اینجا آدم احساس لطافت ابریشمناک کاملاً طبیعیای بهش دست میده که بسیار لذت میبخشد بسی فراوان!!
4 -همه تبلیغ میکنن. ما هم جزو همه! پس این فید من رو به ریدر خودتون اضافه کنید.
ضرر نمی کنین قطعاً!
پیوند پایدار
22,فوریه , 2008 روی ب.ظ 4:40
· طبقه بندی شده زیر اخبار روز, اشخاص بزرگ, سینمای آمریکا, فیلم ·Tagged فرانکشتاین, تیم برتون, فرانکنوینی, دیسنی
وقتی که ویکتور تو جریان یک تصادف ماشین، سگش "اسپارکی"رو از دست میده، با استفاده از جریان برق، اونو دوباره زنده می کنه؛ کاری که فقط خودش میدونه چطور انجام شده. اما این سگ دیگه اون اسپارکی سابق نیست و تبدیل به هیولایی شده که باعث ترس و وحشت همه تو منطقه شده و حالا ویکتور میخواد ثابت کنه که سگش هنوز هم میتونه همون موجود دوست داشتنی سابق باشه.
این داستان برای کسایی که آثار تیم برتون رو به شکل حرفه ای دنبال کرده باشن، احتمالاً باید خیلی آشنا باشه. فیلم کوتاه فرانکنوینی به عنوان یکی از اولین کارهای برتون در سال 1982 ، روایتی کودکانه از فرانکنشتاین مریشلی (1934)* بود که باعث شد تا استودیوی دیسنی که معتقد بود فیلم برای بچه ها زیادی ترسناک دراومده ، تیم رو از کار اخراج کنه. این اتفاق باعث شد که این اثر جالب تیم برتون تا مدتها مهجور بمونه و حتی ریلیز شدن اون در بازار تا ده سال بعد عقب بیفته. البته یکبار هم در سال 2000 و همراه با DVD فیلم کابوس پیش از کریسمس به بازار اومد**. و حالا دیسنی احتمالاً از سیاستی که اون موقع در قبال برتون پیش گرفت و یا هر دلیل دیگه ای که خودشون میدونن پشیمون شده و تصمیم گرفته که اون کار رو بازسازی کنه و برای همین از برتون خواسته که این بار فیلم بلند فرانکن وینی رو بصورت استاپ موشن سه بعدی (احتمالاً چیزی تو مایه های Bewolf) بسازه. این فیلم در سال 2009 نظر اکران می شه.
لینک فیلم (1984)
لینک فیلم (2009)
* حتماً می دونین که فرانکنشتاین، داستان دانشمندی رو روایت میکنه که از تکههای بدن مرده ها، انسانی رو خلق می کنه اما این مخلوق که ظاهری هیولاوار داره توسط مردم و خالقش طرد میشه و تصمیم به انتقام میگیره. در سال 1994، یک فیلم به نام فرانکنشتاین با کارگردانی کنت برانا و بازی رابرت دنیرو و هلنا بنهم کارتر ساخته شد.
** خوشبختانه DVD کابوس پیش از کریسمس با تمام الحاقاتش (از جمله فرانکنوینی و وینست) در بازار ایران هستش و تهیه ش غیرممکن نیست. و مثل بقیه فیلمهای تیم برتون، ارزش دیدن رو داره.

پیوند پایدار
21,فوریه , 2008 روی ب.ظ 8:35
· طبقه بندی شده زیر ادبیات, اشخاص بزرگ, شخصی, کتاب
.
بعد از بازی بی بو و بی خاصیت کتاب های گاززده که بوی نداشته ش همه ی اینترنت رو برداشت! میخوام به کتاب هایی بپردازم که به مقدار زیادی روی روان متوهم من تاثیر گذاشتند.
از جمله این کتاب ها میتونم به 1984 جرج اورول اشاره کنم که به شکل وحشتناکی جامعه و حکومت خودمون رو جلوی چشمانم به تصویر کشید. فکر نمی کنم این یکی نیازی به توضیح داشته باشه. داستان برادر بزرگ و حکومت توتالیتر اون و عشق نافرجام بین کاراکترهای اصلیش که ناامیدی رو به شدت به اذهان خواننده هاش میاره و تو همون حالت رهاش می کنه.
از کتاب های کلاسیک دیگه، وداع با اسلحه (ارنست همینگوی) رو دوست دارم که روایتی عاشقانه از یک سرباز ایتالیایی و پرستاری انگلیسی در زمان جنگ جهانیه. از مرشد و مارگاریتا هم که چند ماه پیش خوندم بسیار لذت بردم(ممنون از همونی که میدونه!)
اما سه گانه بنیاد، اثر بی نظیر ایزاک آسیموف از اون دسته کتاب هاییه که خیلی تحسینش می کنم و قدرت ذهن خلاق نویسنده ش رو ستایش می کنم. تو ایران، عنوانی که برای ترجمه ی این کتاب ها استفاده شده، ظهور، فرمانروایی و سقوط امپراتوری کهکشانها هستن.
داستان در فضا میگذره و روابطی که سیارات مختلف با هم دارن، دوره های زمانی متفاوتی در این داستان مورد استفاده قرار گرفتن که البته همه شون در آینده هستن. کتاب خیلی قابل توضیحی نیست. اگه اهل کتاب های علمی تخیلی هستین، اینو حتماً بهتون توصیه می کنم. اگه بتونم، حتماً یه پست جدا درباره ی این کتاب می نویسم. ولی اول باید برم یه بار دیگه کتاب رو بخونم. از امشب این کار رو می کنم!
ماموریت فراموش شده و سفر شگفت انگیز 2 هم از اون کتابهایین که بارها خوندمشون.این دومی داستان تلاش عده ای دانشمند رو به درون مغز یک دانشمند روسی در حال مرگ روایت می کنه تا اسرار پنهان در مغز اون رو از مغزش بیرون بکشن. در این بین اونا یک دانشمند امریکایی رو هم از کشورش میدزدن و با خودشون به این سفر بی انتها میبرن.
کتابهای دیگه اسیموف هم برای من خاطره انگیز بوده ن و به همراه کتاب های ژول ورن، رویاهای کودکی و نوجوانی منو تشکیل دادن.
اینا چیزایی بودن که الان یادم اومد. بیشتر هم فکر کنم چیز بیشتری یادم نمیاد!
شما چی؟
پیوست: الان تو سایت goodreads هستم. سایت جالبیه، بخصوص برای کسایی که با کتابها زندگی می کنن. متاسفانه من خیلی اهل کتاب نیستم. یعنی بودم ولی دیگه اونوقت وقت نمیذارم. ولی به هرحال بدم نیومد که ثبت نام کنم و یه کتابخونه ی دیجیتالی هم داشته باشم.
این از اون سایتایی که در اولین فرصت احتمالاً قیلتر میشه. چون هم کامیونیتیه، هم یه سری روشنفکر باسواد (بلانسبت خودم) ریختن توش، هر لحظه امکان داره جرقه از خودشون در کنن! اونوقت دیگه به 30 نمی رسیم!
پیوند پایدار
19,فوریه , 2008 روی ب.ظ 10:30
· طبقه بندی شده زیر روزمرگی, شخصی, کودک متوهم
بس که سرم را با ماهیتابه و روغن اطلس طلایی داغ نموده شده، گرم کرده اند، نمی توانم آن را بخارانم! و در نتیجه اینجا را به عطای صاحابش که همانا آمیر باشد بخشیده ام! بعضی ها هم می گویند که لقا درست می باشد، اما از آنجایی که به ما یاد داده اند که “لقا” اسم خانومانه بوده و باید در خانه بماند و چشم و گوش نامحرم هم به آن نیفتد، من عطا را که اسم آقایانه می باشد ترجیح میدهم!
این چند روزه، محل کار بسیار روزمرگی-مال نموده شده و تنها هدف من،عبارت از یک هدف بی ناموسی بوده و همانا یک همکار مهربان و شیرین بیان و شیرین سخن و لبخند به رو و غیره است که بسیار خوب بوده و میباشد! و من حدود دو هفته است که با او بصورت یک روز در میان، همکار رودر رو و هم اتاقی میباشم ولی خوب از ترس مادربزرگ جان و مادرجان زبان به دهان گرفته و سخن از خودم در نکرده ام! خلاصه اینکه او هم بسیار مفید بوده و هی لبخند و اظهار لطف از خودش در می کند! اسمش هم از الف و ر تشکیل شده و شماره تلفنش هم با من فقط 3 رقم متفاوت بوده مینماید و من از این همه نقطه و بلکه خط اشتراک خرسند و شگفت انگیزناک می باشم! خلاصه ی دیگر اینکه اگر بشود که بشود، خیلی خوب می شود!
پیوند پایدار
16,فوریه , 2008 روی ب.ظ 9:53
· طبقه بندی شده زیر شعر, مینیمال
سعدیا، مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که سیخش بکنی جیغ نزند!
با این وصف من در آوردی،
1 - شما فکر می کنین ایرانی جماعت جزو کدوم دسته موجودات هستند؟
2 - این شعر رو چطور ادامه میدین؟ (راهنمایی: مثلاً، زنده انست که این و این و این!)
پیوند پایدار
15,فوریه , 2008 روی ق.ظ 9:54
· طبقه بندی شده زیر روزمرگی, مینیمال, کودک متوهم
اگه کسی فکر مینماید که مثل بقیه ی بلاگنویسها قصد راجع به ولنتاین نوشتن را می دارم، عمراً میباشد! اگر دوست دارد، ولنتاین میتواند بیاید راجع به من بنویسد!!
پیوست: ما ولنتایممان را کلاً دیشب در پشت ترافیک پشت یک چراغ راهنمای رمانتیکس که 14 ثانیه سبز بود و 140 ثانیه قرمز،سپری نموده کردیم… با یک اقا راننده سیبیلو. جای شما خالی بود!!
پس پیوست: من که راجع به ولنتاین ننوشتم…به قول آقای مای چمبر ، بحث راجع به ولنتایم بود!
پیوند پایدار
12,فوریه , 2008 روی ب.ظ 6:17
· طبقه بندی شده زیر اطلاعات عمومی ·Tagged مایکروویو, اسفنج, باکتری, باب اسفنجی
نام: اسفنج
نا م خانوادگی: چیز رنگه (به جای “چیز”، آبی، سبز، زرد و رنگ های متداول استفاده می شود)
محل زندگی: آشپزخونه
مورد استفاده: شستن ظروف، تمیز کردن میز، سائیدن توی سینک و پیشخون، بعضاً پاک کردن لک های زمین و…
مثال زنده: باب اسفنجی!

این موجود نازنین که آچار فرانسه ی کدبانوان (و کدآقایان) محترم در محیط دلپذیر آشپزخانه میباشد، قاعدتاً به خاطر همنشینی همیشگی با مایع ظرفشویی تمیز است، با اینحال میتونه میزبان حدود 10000 باکتری مختلف مثل E. coli و salmonellaباشه، اونم تو هر اینچ مربع! بنابراین اگر دوست دارین که این باکتری های نازنین رو یار و یاور و شریک زندگیتون کنید، این کارها رو نکنید:
اعدام بوسیله مایکروویو:
1 – اسفنجتون رو حسابی خیس کنید و عمراً اجازه خشک شدن رو بهش ندید!
2 – اسفنج آبکشیده رو بگذارید تو مایکرویو و مایکرو رو برای 1-2 دقیقه روشن کنید. این کار، جمعیت باکتری های شاغل در اسفنج رو تا میزان 99 درصد کاهش می ده.
3 - اسفنج رو از تو میکروویو دربیارین و بذارین خنک بشه. سعی نکنید اونو تو این حالت بچلونید، چون قطعاً دست خودتون رو خواهید سوزوند!
مرحله 1 رو یادتون نره، چون اگه اسفنج، خشک باشه، احتمال داره که تو مایکروویو آتیش بگیره.
قتل با ماشین ظرفشویی:
تو مرحلهی بشور- بخشک آخر (Wash & dry)، اسفنج رو بگذارین تو قسمت قاشق چنگال های ماشین ظرفشویی و بذارین تا آخر همونجا بمونه.
توجه کنید که برای اینکار باید حواستون باشه که اسفنجتون آشغالی چیزی همراهش نداشته باشه.
99.998
درصد باکتری ها با این روش قتل عام میشن!
روش خفه کردن:
برای کسایی که به مایکروویو و ماشین ظرفشویی دسترسی ندارن، این روش میتونه بین83 -37 درصد باکتری ها رو عروج بده! تو یه ظرف، آب رو با 10 درصد مایع ظرفشویی قاطی کنید و اسفنج رو برای سه دقیقه داخل اون بندازین. بعد درش بیارین و بشورین. حلّه!
برای اینکه بوی مایع بعداً اذیتتون نکنه اونو با یه کم اب لیموترش قاطی کنید.
- روش های درمان بالا رو گفتم اما مثل همه کارای دیگه (مثلاً بچه دار شدن!)، پیشگیری بهتر از درمان است!
بنابراین سعی کنید:
- بعد از اینکه هر دفعه کارتون با اسفنج تموم شد، آت آشغالا رو ازش جدا کنید.
- بعد از شستنش، بذارینش یه جایی که کاملاً خشک بشه (باکتری ها عاشق رطوبتن.)
- سعی کنید تا جایی که میشه، اسفنجتون رو برای چیزای برنده استفاده نکنید، بخصوص اگه اون چیز، چیزی مث کارد قصابی باشه!
اطلاعات کامل تر رو در قسمت Tips این صفحه دریافت کنید.
توهم روز » ببینم … این همزیستی باکتری ها و اسفنج مادرمرده از نظر شرعی و اخلاقی درسته یا نه؟!!
پیوند پایدار
10,فوریه , 2008 روی ب.ظ 11:44
· طبقه بندی شده زیر اینترنت, فایرفاکس, کامپیوتر ·Tagged پنجره, برگه, افزونه, اکستنشن
من از اون دسته کسانی هستم که یهو به سرشون میزنه که روی 10 تا لینکی که به نظرم جالب میان، دکمه وسط ماوس رو بزنم تا یه Tab جدید تو صفحه فایرفاکسم باز بشه (کاری که مسلماً مایکروسافت نمیتونست عیناً تو IE7.0 کپی نکنه!). خوب بعد از باز کردن این هوار تا سربرگ جدید، کلی از اونا میرن خارج از دید و یا من مشغول خودم رو مشغول خوندن دم دست ترینشون می کنم. به این صورت احتمالاً (که نه…قطعاً) یادم میره که کدوم ها رو به چه ترتیبی و اصلاً برای چی باز کردم و آیا این سربرگی که اینور باز کردم اصلاً لود شده و آیا اصلاً تا حالا خوندمش یا نه. خوب مسلماً برای چنین شخصیت برجسته ای همچون من! بستن پنجره های باز شده هم به اندازه باز کردن و خوندنشون دردسر داره. به عبارت دیگه، میام بزنم این پنجره رو ببندم، دستم میخوره و بغلیشو میبندم (بماند که به چه دلیل دستم ” میخوره “!)
حدس میزنم شمایی که الان داری این بحث پیچیده رو میخونی تا حالا با حداقل یکی از این مسائل دست به گریبان بودی و هستی و احتمالاً خواهی بود! به همین دلیل، یه عده کاملاً بیکار اومدن همینجوری نشستن و بازم همینجوری فکر کردن که چی کار کنن و همینجوری هم یه چندتا اکستنشن طراحی کردن و گذاشتن رو سایت موزیلا تا شما به شکل کاملاً حساب شده بری و دانلود کنی آنها را!
Tabxافزونهی ساده ایه که یه ضربدر قرمز رنگ رو در کنار هر Tab قرار میده تا بستنشون راحت تره انجام بگیره. من خودم امتحانش نکردم اما گفته میشه که این اکستنشن برای صفحاتی با کمتر از 15 برگه مناسبه و بعد از اون حجم بالایی از حافظه فایرفاکس رو اشغال می کنه.
Fission یه اکتسنشن دیگه س که کار نمایش پیشرفت بارگذاری یه سربرگ رو انجام میده. یعنی نشون میده که چقدر از صفحه تون تو لحظه، لود شده.
افزونهی Tabx Mix plus یک اکتنشن جالب برای اون دسته از آدماییه که همه ی مشکلات بالا رو یه جا دارن و میخوان همه شون رو یه جا حل کنن. این افزونه، 1 - در کنار هر برگهی باز شده، یه ضربدر مرئی مخصوص همون برگه میذاره، 2 - هر وقت برگهی جدیدی باز کردین، 3 - نشون میده که چقدر از اون صفحه لود شده و هر وقت لود شد، 4 - اون برگه رو با رنگ قرمز نشون میده. در واقع این افزونه، تمام کارهایی رو که دوتای دیگه انجام میدن، انجام میده.
با افزونه های فایرفاکس، از تنبلی لذت ببرید!
پیوند پایدار
8,فوریه , 2008 روی ب.ظ 10:51
· طبقه بندی شده زیر توهم, زمان, شعر, مینیمال ·Tagged گذشته, آینده
“آینده برای من گذشته ایست که خودم ساختهام “
نمی خواهم خیلی به معنی این جملهی من درآوردی فکر کنم
چون همین الان درش آوردم!
فقط یک ماشین زمان میخواهم که گذشته ام را تغییر دهم
کار زیادی ندارد…
فقط به گذشته برمی گردم و کارهایی را که یکبار نکرده ام، انجام میدهم
فقط باید خودم را یه کمی تغییر دهم
اینطوری آیندهام تغییر می کند
و خوب البته معادل این میشود که حالم را هم عوض می کنم
و قاعدتاً آن یکی حالم هم خیلی عوض میشود
همان حالی که موقع دیدن یک نفر، ازش می پرسیمش!
و کلاً همه چی عوض می شود!
و فکر می کنم که این خیلی خوب می باشد.
از اول این اراجیف تا حالا، کمی احساس بزرگتر شدگی می کنم!
چون فکر که می کنم، بهتر میفهمم
آینده، گذشته ایست که خودم ساخته ام
فقط یک ماشین زمان میخواهم …
پیوند پایدار
7,فوریه , 2008 روی ب.ظ 11:00
· طبقه بندی شده زیر روزمرگی, شخصی, وبلاگ, کودک متوهم
آپ کردن خیلی پردردسر میباشد و نیازمند یاری سبز عقربه های ساعت روی دیفال که خیلی تند میروند؛ برعکس روزهای تقویم که من و تمام دیگران که منتظر میباشند که رییس جمبور یکبار دیگر به خانه اش در محله ی سیب زمینی ارزان فروش ها برگردد و دیگر حرف نزند! هر زمانی هم که می خواهیم آپ نماییم، هیچی یادمان نمی آید به جز اینکه هوا خیلی خوب است! می گذارم وقتی نمیخواستم، چیزکی آپ می کنم.
امضا: متوهم کوچک!
پی وسـت خودم: مشابه آپ نمودن ، سر زدن به دوستان و وبلاگ های دیگر هم کلی وقت میخواد که من نداشتم و امروز هم که شب جمعه س و وقت دارم، باید به کارای عقب مونده م برسم. واقعاً که زندگی سگی ای شده! اصلاً فکر نمی کردم انقدره بی حوصله بشم. خلاصه اینکه از همه کسایی که یه موقع کامنت های ما رو تو کازیه شون میدیدن، معذرت میخوام که این چند روزه اصلاً نرسیده م خدمتشون… جبران می کنم به جان خودش!
پیوند پایدار
4,فوریه , 2008 روی ق.ظ 12:18
· طبقه بندی شده زیر دوستان, کتاب ·Tagged گاز خورده, بازی
این که چقدر اهل مطالعه باشی یا وقت خودتو مثلاً پای فوتبال کامپیوتر تلف کنی کاملاً بستگی به این داره که چقدر میخواهی روی ابوریحان بیرونی را کم کنی و مثلاً از تو شکم مامانت تا سر پل صراط رو دانش بجویی. اما اگه خیلی اهل کل انداختن با بزرگان نباشی و سرت به کار خودت باشه و اینا.. بهت میگن بچه سربه زیر و نتیجه مهمش اینه که واسه خودت دردسر درست نمی کنی! اما اگه مث این پریساخانوم ایالت جزئیات بخوای برای بقیه ایالات مجاور کری بخونی، نتیجه ای که عایدت میشه اینه که ایالات مذکور رو در حد مقادیر نزدیک به جرم اتمی اورانیوم 238 در مقیاس اتم های ردیف اول جدول تناوبی، سوسک می کنی! متوجه نشدی؟ خوب باید بگم که من خیلی کتاب خوندم…خیلی زیاد هم میخونم! مثلاً جدیدترین کتابی که خوندم، شاهکار شگفت انگیز یک نویسنده ی بزرگ معاصر بود که اسمش رو یادم نیست اما درباره ی تفاوت های IP4 & IP6 بود! البته فرصت نکردم تمومش کنم، ولی تونستم مقدمه و دو صفحه ابتداییش رو بخونم! بسیار تکان دهنده و تاثیرگذار…
اما خارج از شوخی، قراره راجع به کتاب های گاز خورده یا لب نزده حرف بزنیم ظاهراً. ممنون از پریسا.
اولین کتابی که نصفه گذاشتم رو زمین، کتاب معروف ملاقات با راما بود که بر خلاف تصورم، اصلاً جذاب از کار درنیومد. یعنی برای منی که به زندگی بین داستان های ایزاک آسیموف عادت کرده بودم، این یکی اصلاً دلچسب نشد.
اما آخرین کتابی که نصف خوندم و نصف نخوندم، کتاب ابله داستایوفسکی بود .اون چاپی که من ازش دارم و مال 30 سال پیشه که دو جلده. جدیداش رو نمیدونم. اما جلد اولش رو خوندم و خوب…خوشم اومد. اما با شروع نیمه دوم، داستان و خط داستانی عوض شد و کلاً خوشم نیومد. این از این!
یکی از مهمترین کتاب هایی که تا اواخرش خوندم و بعد دیگه نخوندم، ارباب حلقه ها بود که تا بخش اول از کتاب سوم رو خوندم اما بعد در کمال راحتی دادمش به یکی از دوستان و دیگه هم یادم نمیاد پس گرفته باشم (شاید هم گرفته باشم!).واقعاً ترجمه ی سنگینی داره.
کتاب بعدی که خریدمش اما هیچ وقت نتونستم شروعش کنم، دختری با گوشواره مروارید بود که هنوز هم دنبال زمانی هستم که با فراغ بال یا باز یا هرچیز دیگه ای بشینم بخونمش. به هرحال، فیلم به اون خوبی باید پی خوبی داشته باشه که ارزش وقت گذاشتن رو داشته باشه.
مدت هاست که کتاب هایی مثل سرخ و سیاه استاندال، خوشه های خشم جان اشتاین بک و محبوس سنت هلن رو تو کتابخونه دارم اما طرفشون نمیرم. جریان خاصی هم نداره..بیشتر مساله کالیبراسیونه!
کتاب مجموعه داستان های کافکا رو هم گرفته بودم که به بخونم و یه کم از دنیای توهم این آقا هم مستفیذ بشیم، اما هی ما خوندیم، هی اون شستش رو نشون داد! آخرش این شد که ما هم دیگه نخوندیم و فرستادیمش قاطی مرغا! (بین یه کتاب از آگاتا کریستی و یه کتاب از جی کی رولینگ (همون کتابش دیگه!))…. باشد که کسی خودش رو برای ما لوس نکند!
اگه بخوام لیست کتاب هایی که نخوندم و به خاطر نخوندنشون بارها شماتت شدم رو بگم، اینجا رو سیل میبره. یکیش آناکارنینا. بنابراین میذارم دیگران بگن چی خوندن و چی نه… احتمالا که نه، قطعاً جزو انتخاب های منم هست. بذارین ببینم… گازخورده های آتوسا، کمال، شیخ، صبحونه، شبستان ، اولیس و کوچه باغ رو جویا میشویم. شرکت در بازی به میل خودشان البته.
پیوند پایدار
2,فوریه , 2008 روی ب.ظ 10:43
· طبقه بندی شده زیر شخصی, طنز, کودک متوهم
به عنوان یک کودک، به خود افتخار می بالم که امروز با آقا رییس محل کارمون اینا، جلسه داشتیم! در جلسه ی مذکور، همراه با خانوم معلم قرار شد زیرآب هرکی رو که فکر می کردیم که مناسب میباشد، زده نماییم! خوشبختانه آقا رییس هم پایه شد و به مقادیر زیادی دست اشرار و مفسدان را از واحد خودمان کوتاه نمودیم اما از آنجا که میگویند که مارگزیده اصولاً به چاه میفتد، ما بعد از دو ساعت و خورده ای از جلسه گذشته، متوجه شدیم که همان چاله ی قبلی مناسب تر میباشد! (برای تنفیر افکار عمومی و غیره باید روشن نمایم که ما تا قبل از امروز، حداقل سه تا رییس گردن کلفت داشتیم که هرکدامشان ساکسیفون خودشون را مینواختند، آنهم دم در پرده ی گوش ما که آقای دکتر به آن سماق میگوید. من شخصاً کاملاً با این پرده آشنا میباشم، چرا که هرروزه بطور متوسط، مقدار “خیلی” از آن را می مکیم! حتی مواقعی که ناهار چلوکباب با برنج کوبیده داریم! پرانتز بسته.
خلاصه اینکه روز کاری اول هفته منِ کودک جان متوهم، اینطور به مواد داخل چاه فاضلاب که بوی بدی دارد آمیخته و آموخته و اینها شد!
راستی برای آنهایی که فکر کرده میباشند که من از جایم در توهم نامه ی این آقای آمیر تکان میخورم باید بگویم که من اینجا بسط (که ممکن است با ت دونقطه هم نوشته شود) نشسته و محل نشیمنگاه خود را میزان مینمایم! اگر آقای مذکور خواست، خودش برود! با لنگه دم پایی مارک دار بدرقه اش می کنیم! بس که مبادی آداب میباشم!
پیوند پایدار