آدمک، اینک دنیای دگر رسیده است
اینقدر گریه نکن
مهر قبض مرگ را فرشته ای مسخره با آب دهن بوسیده است!
گونه ات را چین مکن.
کاغذم را پس بده
فکر امضا می کنم
در هوای عشق بیهوده ی تو
تب و لرزها می کنم
آدمک، یک وقت نری فردا بیای
چون که دنیا بس بزرگ است، دل ها بس بسیارتر
فاصل رفتنت و آمدنت،
به خدا، من بارها و بارها دل رو ارضا می کنم!
آن خدا گرچه عیان است در این ترانه ها اما فقط
یاد او را موقع در رفتن از تموم قرضا می کنم!!
میم بده!
این ترانهی فلسفی در جواب ترانهی غیرفلسفی این دوست عزیز، یهو به سرم زد و گفتم برای گفتمان شیرین کلکل هم که شده، اینجا بنویسم.
بازم از این کارا بکن شبستان جان! (یعنی اینکه یه شعر خوب بنویس که من به مقادیری “لوده” مالاندهش کنم!)
پیوست: راستش الان که دوباره میخونمش میبنیم که خیلی هم بد ننوشتم! میشه گفت که حدود 2 درصد عرفان توش پیدا میشه! خوش به حالم!


اگه به نیت لودگی نمی نوشتیش، قشنگ تر می شد، هژیر جان!
اما واقعاً شاعری تو ذاتته
آمیر:»کی؟ من؟! عمراً گاهی وقتا حالم خوب میشه یه چیزی میگم!!
Comment با کوچه باغ — مارس 6, 2008 @ ب.ظ 7:08
شاعر هم بودید و ما خبر نداشتیم؟!!!
اصلا نخواستیم بابا جون! کاغذت مال خودت! بی جنبه؟!
آمیر:»پس میدم ولی پولشو می گیرم ها… گفته باشم!!
Comment با آدمک باران — مارس 6, 2008 @ ب.ظ 8:49
جالب بود!
Comment با Endless Love — مارس 12, 2008 @ ب.ظ 1:29