توهّم‌

آوریل 10, 2008

کانگورو

دسته: روزمرگی, وبلاگ, کودک متوهم — Ãmir @ ب.ظ 9:54

                                    mahd2

می‌باشد… تنگ می‌باشد…دلم رو می‌گویم! کمربندهای قبلی هی بصورت تپی از روی قلب کوچک من پایین می‌افتند، بس که دلم از حد خودش لاغرتر شده نموده است!

انشای علمی تخیلی هم نمی‌نویسم. روزها تند و تند از جلوی چشمان معصومم به عقب پرت می‌شوند و شمع کیک تولد من، هرسال عدد گنده‌تری را به من می‌نشانند! کلاً عمر است دیگر! چشم که به هم بزنید، ماه‌های بسیار زیادی از آن گذشته و کودکتان -آن موجودی که درون شما از بس جست‌و‌خیز کرده، دل و روده‌ی شما را پایین آورده است- کمتر شبیه بزغاله و بیشتر شبیه بز می‌نماید! برای بعضی‌ها هم می‌تواند گوساله و گاو باشد! شخصاً بچه‌کانگورو و پدر او رو ترجیح می‌دهم! بلانسبت.

یک‌موقع تصمیم داشتم که این متوهم‌خانه را از دست این آقای صاحب آن نجات داده و دهم،  اما ظاهراً پول تنفسشان را نداده‌اند و چندروزیست که متروکه شده است! بعد، رفته‌اند یک خانه‌ی دیگر که مثل اینکه به آن خانه‌ی گروهی می‌گویند، گرفته‌اند و در آن درباره‌ی بی‌ناموسی‌های استکبارجهانی، از خودشان پست در می‌کنند! البته من که می‌دانم همین فردانشده از آنجا بیرونش می‌کنند! به قول بزرگترها حلوای نقد از نسیه‌ی آن، خوشمزه‌تر می‌باشد! البته به من چه که بزرگترها ، انقدر اشتباه می‌کنند؟! می‌توانستند کودک بمانند!!

تا کنون 3 نظر داده شده »

  1. وای آمیرووو! این تویی ننه! این عکست از اون یکی هم خوشگل تره حتی!
    بعدشم چرا آخههههههههههههههههههههههههههههه!
    نبینمت!
    یعنی با دل تنگ نبینمت!

    آمیر:►آره دیگه… این یکی دیگه خودمم!

    Comment با آتوسا — آوریل 10, 2008 @ ب.ظ 10:57

  2. از قیافش معلومه که تو این مدت چه زجری کشیده!!!

    Comment با کوچه باغ — آوریل 11, 2008 @ ب.ظ 1:56

  3. قیافت که تغییر نکرده. حالا خودت بزرگ شدی؟!

    Comment با شبستان — آوریل 11, 2008 @ ب.ظ 9:37


RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

وبلاگ روی وردپرس.کام.