سلام وبلاگ جان!
امیدوارم که حالت خوب باشد. نمیخواهد حال من را بپرسی؛ چون میدانم که خیلی خوب نیستی، به روی خودم نمیاورم که خوبم. فقط کمی دستم تا قسمتی درد میکند ولی با آن کنار میآیم.
وبلاگجان! از وقتی که با تو آشنا شدم، جاهایی از وجودم را که به آن “دل” میگویند به تو دادهام و بدینترتیب بیدل مانده شدم. کلاً دوستهای خوب از این کارها زیاد میکنند؛ دل میدهند و معمولاً قلوه دریافت میکنند. اما میدانی، بعد از آشنایی دو نفر با هم، مدتی میگذرد که همدیگر را بهتر بشناسند؛ بعد از آن ممکن است از هم خوششان نیاید و هم را ول کنند و بروند سراغ دوستهای دیگر. ممکن است که یکیشان دوست نداشتهباشد که بینشان قهر بیفتد و هی سیریش آن یکی میشود که یک وقت از دستش ندهد! اما خوب اینجور دوستیهای یکطرفه، خیلی جذاب نیستند و کلاً دوای دردهای روح به شمار نمیآیند. تازه ممکن است تاثیر ناجور هم داشته باشد. مثل زندگی دوتا آدم با هم میماند. حتی آمارش هم همانجوری است؛ یعنی آنهایی که از دوستشان یا خانومشان یا آقایشان راضی نیستند خیلی بیشتر از آن زوجهایی است که مثل چسب دورو به همدیگر میچسبند! بنابراین وسط راه، همدیگر را ول میکنند و میروند پی کارشان…
حالا قضیهی من و تو هم همینطوری است. من میخواهم که با تو دوست باشم، اما انگار تو دیگر دوست نداری. این را از قیافهات میشود حدس زد، از نگاهت، از کم محلیهایت، از داشبوردت، از کامنتدانیات…. شاید سرماخوردهای یا چه میدانم، مشغلهی ذهنی داری؛ البته میدانم که دنبال یک دوست بهتر از من نرفتهای، چون من زودی میفهمیدم. اما هرچه هست، دیگر…دیگر قلوه به ما تعارف نمیکنی.
نمیدانم وبلاگ جان… شاید وقت رسیده که هرچه دل، کادوپیچیشده تحویل تو دادم، بهم برگردانی. اگر میتوانستم میگفتم که وقتهایی که با تو گذراندم را هم همراه کارتون کادوها، بدهی بیاید! اما نمیتوانم، نه اینکه از نظر فیزیکی و غیرفیزیکی ممکن نباشد، بلکه برای اینکه تمام آن زمانها را بگذارم پیشت یادگاری بماند.
اما نه… مثل همهی آنهایی که سیریش میشوند، میخواهم بهت دوستی را یاد بدهم. حتی به قیمت تاثیرهای ناجور! میدانم که آخرش کم میاوری! شاید من هم آن موقع پیر شده باشم، اما ارزشش را دارد!


باهاش صحبت کن به راه راست میاد، وبلاگ خوبیه در کل :)
آمیر:►ایرانی جماعت و صحبت؟!! باید تو سری بخوره تا راه بیاد ولی متاسفانه من آدم دموترایتیکی هستم!!
Comment با محمد — آوریل 17, 2008 @ ب.ظ 6:37
حیف نیست این دوست خوب و قدرتمندت رو رها کنی…؟!
►آمیردوست قدرتمند…؟! خوب، این اولین باریه که این استعاره رو میشنوم. شاید ولش نکردم!!
Comment با میلاد — آوریل 17, 2008 @ ب.ظ 7:14
زندگس صد سال اولش سخته
تحمل کن.اینم درست میشه.
آمیر:►البته…ولی حوصله م سر رفت!!
Comment با مونا — آوریل 18, 2008 @ ق.ظ 12:57
چیه دوست عزیز،خدای ناکرده کم آوردی؟!
شاید به وبلاگت کم سر بزنم،اما مطمئن باش از اون دوستان سریشی و چسب یه رو هستم
آمیر:►شما خیلی لطف داری عموجان! چسبش دورو میباشد قطعاً!◄
Comment با گجمو2 — آوریل 18, 2008 @ ق.ظ 11:13
بمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرمممممممممممممممم!
کی؟
کی؟
کی کم محلی کرده؟
رهات کرده؟
غلط کرده!
دهههههههههههههه!
بعدشم ببخشیندا! مثلا تو! توی وروجک منو آلوده کردی ! معتادم کردی! بعدشم این ننه بزرگتو رها کردی! حالا من باید دلم بشکنه! نه! اصلا! ابدتا!
همین!
آمیر:►البته اون آخرش رو خوب اومدی! جای تکذیب نداره!◄
Comment با آتوسا — آوریل 18, 2008 @ ب.ظ 1:21
گریه کن بیدل گریه قشنگه فنسی گریه کن
Comment با سروش — آوریل 18, 2008 @ ب.ظ 3:24