31,می , 2008 روی ب.ظ 11:49
· طبقه بندی شده زیر وبلاگ
فایرفاکسیهای محترم بشتابید که از الان که اول ژوئن میباشد تا تقریباً بیست و خوردهای روز دیگه، روزشماری میکنیم (میکنید؟) برای ریلیز شدن نسخهی سوم فایرفاکس. اما برای انکه این روزشماری رو تو دلتون انجام ندین که فقط خودتون بفهمید که چی رو دارین میشمرین، و برای اینکه یهو وسط شمردنتون، یاد قرض و قولههای قسط ماشینتون نیفتین و عددا رو با هم قاطی کنین، لطف نموده و در این مسخرهبازی جدیدی که موزیلا تو وبسایتش راه انداخته شرکت کنید. این مسخرهبازی مذکور، دو قسمت دارد: یکی اینکه سر وقت مثل بچهی آدمیزاد، مطلعتون میکنند که فایرفاکس 3 بیرون اومده و برای دانلود آمادهس. دوم اینکه ایران و زبان فارسی را نزد موزیلایی ها ارج و قرب میبخشید.تا این لحظه 2936 نفر از ایران وارد این کامپتیشن شدن که نسبت به دیروز بعداظهر پیشرفت خوبی داشته و حدود خیلی افزایش داشته است.
برای توضیحات تکمیلی به یکی از سایت های یک پزشک و یا یک فتحی مراجعه نموده و نمایید.
افشین جان قطبی در راستای عملیات در رفتن از دست کاشانی و دوستان، کلی افاضات سازماندهی شده نمودهاند که دو تا از آنها جای کلی تفکر و تفکر دارد:
1 - ایشان گفتهاند که “روزی که به ایران آمدهام را فراموش نمیکنم” .
در مورد بحث فراموش کردن، بحثی نداریم. اما باید خاطرنشان کنیم که اون روز، روز نبوده و شب بوده؛ هیچ آدم عاقلی، تو روز روشن و بعد از عمری غربتکشی مفید، پا نمیشه بیاد یه دیوانهخانهای مثل پرسپولیس که یک سال بعدش مجبور بشه مشکلات خانومش رو بهونه کنه و فرار رو برقرار ترجیح بده! از اونجایی که در عاقل بودن این آقا نمیشه شک کرد، بنابراون برهان خلف، اونروز، روز نبوده و شب بوده!
2 - ایشان گفتهاند “پرسپولیس خانهی من است و با رفتن من کوچکترین لطمهای به این تیم وارد نمیشود”.
یک سال، قاعدتاً باید مدت زمان کافیای باشد برای اینکه یک نفر خارجی، با خصوصیات ایران و ایرانی آشنا بشود؛ حالا اگه اون خارجی، یه مقدار ایرانی هم باشه که دیگه باید رو دو سه روز صحبت کنیم! حالا نمیدونم ایشون از کرهی خدابیامرز پلوتون تشریف آوردن که بعد از حدود یه سال اختلاط با ایرونیترین جماعت کرهی زمین، نفهمیدن که اینجا چشم بهم بذاری، یه شبه تمام کاشتههای یه عمرت رو برای تنوع هم که شده، به باد میدن. اونوقت شما برای خونهای که معلوم نیست اصلاً سند داره، نداره… تفکیک شده، نشده… 99 سالهس…وقف آستان قدس علیآبادی و دوستان شده و… تعیین تکلیف میفرمایید؟!
3 - ایشان فرمودهاند که “میخواستم رفتار حرفهای رو در فوتبال ایران جا بندازم”.
فکر میکنم کسایی که ضربالمثل “میخواستن، میتوانستن است”، یادشون نبوده که میخواستم رو کاشتن، کل درختای دور و ورش، خشک شدن! اونم تو فلات ایران!
31,می , 2008 روی ب.ظ 8:31
· طبقه بندی شده زیر روزمرگی, عمومی, عکس
یه چند وقتیه که با بحران شغلی روبرو هستم و اندرخم تصمیمگیری در مورد ترک اون کار. خیلی از ماها اینجوری هستیم، یعنی از کاری که داریم اصلاً راضی نیستیم و فکر میکنیم که بدترین شغل دنیا رو داریم. اما فکر میکنید این خانومی که این بالا عکسشو گذاشتم چرا انقدر اخماش تو همه؟ عکس پایین رو ببینید تا متوجه بشین:
دو سه شب پیش با دو سه تا از بچه ها راه افتادیم بریم سینما فرهنگ برای تماشای فیلم سیکو (Sicko) . دو سه برابر زمان استاندارد حدود ساعت 10 شب، تو ترافیک خیابون دولت گیر کردم تا با دو سه دقیقه تاخیر برسم به فیلم. خوشبختانه غیر از ما، دوسه گروه دیگه هم تو سالن بودن، اونم سالنی که دو سه هفته پیشش و برای فیلم 1408 و در وضعیتی که ساعت، دو سه دقیقه به 10 رو نشون میداد، پر پر شده بود و بلیط گیر نمیومد.
فیلم سیکو، یک فیلم مستند میباشد از وضعیت سیستم خدمات درمانی در آمریکا. احتمالاً میدونین که کارگردانش مایکل مور بوده و فیلم، کلی انتفادی میباشد. داستان، از همون اول آدم رو جذب میکنه و طنز تلخ آشکار فیلم به شدت، فضای مستندگونهی اون رو عوض میکنه. وضعیتی که شرکتهای بیمه آمریکایی برای مردمشون درست کردن، بدجوری غیرمنتظره مینماید و ما را که کلی غربزده میباشیم، توجیه مینماید که بابا…اونجاها خبری نیست؛ بیا! اینم نمونهش! طرف داره گریه میکنه که به خاطر اینکه سرطان داره، هزینههاش شامل بیمه نمیشه یا دختربچهی یه ساله داره شنواییشو از دست میده ولی بیمه فقط حاضره خرج عمل یه گوشش رو بده! (ظاهراً اونجا هم کلی واسه خودش، ایران است!) و مادری که به خاطر اینکه همهش 22 سالش است، امکان ندارد سرطان رحم گرفته باشد و بنابراین بیمه پولش رو نمیدهد و او هم پا میشود و میرود کانادا تا اونجا یه کاری برایش بکنند و بدین صورت همه را دور میزند! ( این یعنی اینکه اینا روی ایرانیها رو هم کم کردهن!)
بحث اصلی فیلم اینه که شرکتهای بیمه در آمریکا، برای عدم پذیرش هرچه بیشتر بیماران، سر و دست میشکنند و به عنوان کارمند بیمه، هرچی بیشتر بتونی، پول شرکت رو از خرج شدن برای مردم در امان نگه داری، ارج و قربت برای رییس روسا بیشتر میشه.
وقتی وضعیت مقایسهی این خدمات در آمریکا با کشورهای دیگهای مثل کانادا، انگلستان، فرانسه و حتی کوبا پیش میاد، فیلم حتی از قبل هم طعنهآمیزتر و البته کمدیتر میشه. یه کمدی سیاه که البته برای خود آمریکاییها هیچ جنبهی طنزی نداره. جایی که دکتر انگلیسی با بهترین امکانات رفاهی زندگی، به مور میگه که هرچقدر که بیشتر بتونیم بیمارها رو درمان کنیم و راضی به خونهشون بفرستیم، برامون امتیاز بیشتری محسوب میشه، نقطه اوج فیلم محسوب میشه که جای صحبت دیگه ای در مورد وضعیت خدمات در آمریکا باقی نمیذاره؛ اما جالب اینجاس که بعدا از این سکانس، کلی سوژهی جالب دیگه هم هست که کارگردان رو میکنه و که تا جایی که ممکنه، تاثیرش رو رو ذهن تماشاگرش میذاره. سکانسهای مربوط به وضعیت کمککنندههای داوطلب در یازده سپتامبر، زندان گوانتامو و صحنههای بیمارستانی در کوبا، از جملهی این سوژه ها هستند.
به هرحال اکران این فیلم، اگرچه روایتیه از وضع نابهسامان خدمات درمانی در آمریکا، یه بار دیگه به ما هم یادآوری میکنه که خودمون تو چه وضعیت اسفباری زندگی میکنیم. بیمارستانهایی که تا پول نگیرن اجازهی ورود بیمار حتی اورژانسی رو هم نمیدن… امکانات بسیار اولیهی بیمارستانهای دولتی، هزینههای درمانی سرساماور ی که خیلیهاشون شامل بیمه نمیشه و… کلی مشکلات دیگه که فکر کردن بهشون هم روی اعصاب پولادین هم خط میندازه.
سیکو، نامزد اسکار بهترین فیلم مستند سال 2007 شد و جوایز زیاد دیگری رو از آن خودش کرد. دیدن این فیلم رو به همهی دوستداران و دشمنداران سینما توصیه می کنم.
سیکو در سایتهای دیگر
پارسا صائبی در وبلاگ خودش مطلب جالبی راجع به این فیلم نوشته:
مايکل مور در ابتدای فيلم میگويد: پنجاه ميليون آمريکايی هیچ نوع پوشش خدمات درمانی ندارند و فقط دعا میکنند که بیمار نشوند (!)، این فیلم در مورد آن پنجاه میلیون نفر ساخته نشده بلکه در مورد دویست و پنجاه میلیون نفر بقیه است که چگونه شرکت های خصوصی بیمه خدمات درمانی با جان آنها بازی میکنند تا سود بیشتری به جیب بزنند. البته فیلم مقداری تبلیغات مایکل موری هم دارد مثلاً نشان داده که سیستم خدمات درمانی کانادا یا کوبا عالی است حال که میدانیم اوضاع اینجا (کانادا) به طریق دیگری چقدر اسفبار است و پزشکان از ترس وکلا و سو شدن هیچ تصمیم نمیتوانند بگیرند. (ادامه رو از اینجا بخونید)
در فیلم سیکو مایکل مور دوباره نقش یک آمریکایی متوسط، با هوش و نکته سنج، خوش قلب اما نا آگاه و کمی پارانویید نسبت به بقیه مردم دنیا را بازی می کند. او با هیکل چاق و کلاه بیس بال و شلوار جین و کفش کتانی معروفش خود را یکی از میلیون ها آمریکایی که در سراسر آمریکا زندگی می کنند، نشان می دهد. چهره و هیکلی که با ستارگان هالیوود فرسنگ ها فاصله دارد.
او با این هیبت و شکل و شمایل به سراغ سیستم بهداشت و درمان آمریکا می رود. سیستمی که برخلاف بقیه کشورهای غربی به طور خصوصی اداره می شود و در نتیجه تابع سود و ضرر دنیای سرمایهداری است….. …مور نشان می دهد که داستان بیمه درمانی در آمریکا پیچیده تر از این حرف هاست. شرکت های بیمه از ترس این که ناچار شوند مخارج بالای درمانی و پزشکی به افرادی که بیماری جدی دارند بپردازند، پیش شرط هایی را برای قبول بیمه می گذارند. هرکس دارای کوچکترین بیماری ارثی یا هر سابقه بیماری دیگری باشد، از پذیرفتن او سر باز زده می شود.
…. در واقع خود مور به یک شخصیت تبدیل شده و همانگونه که برخی معتقدند ، یک کاریکاتور است. او تا میانههای راه، خود را نشان نمیدهد، اما چهرهاش وقتی نمایان میشود که علاج کار به نظرش برسد…
29,می , 2008 روی ب.ظ 9:59
· طبقه بندی شده زیر کامپیوتر
من همیشه موقع رایت کردن یه Data DVD با برنامهی Nero، از ISO استفاده میکنم. اگه با Nero کار کرده باشین میدونین که منظورم چیه و کجا رو میگم. وقتی برنامه رو باز میکنین یا اینکه از منوی File گزینهی New رو انتخاب میکنین، در قسمت چپ پنجرهی بازشده میتونین نوع فایلسیستم DVD تون رو انتخاب کنین.
اگر به این قسمت کاری نداشته باشین، نوع فایلسیستمتون به صورت پیشفرض، ISO9660 انتخاب میشه و خوب، مشکل خاصی پیش نمیاد. منتها اگر یه موقع به سرتون بزنه که مثلاً از درایو C هاردتون Backup بگیرین و بخواین رو DVD رایتش کنین و نتیجه، یه فایل بیسرو ته 3 یا 4 گیگابایتی یا بیشتر بشه، اونوقته که دیگه نمیتونین همینجوری سرتون رو بندازین پایین و ISO رو برای کارتون انتخاب کنین. تو این وضعیت، از منوی موردبحث، لطف میکنید و فایلسیستم UDF رو انتخاب میکنین. اینطوری یه فایل دیتا با ظرفیت بیشتر از دو گیگابایت رو میتونین به راحتی روی DVD بزنید.
* دقت کنین که Nero Express اصلاً امکان انتخاب File Systemروی بهتون نمیده و حتماً باید Nero Burning Rom داشته باشین.
** مجدداً دقت کنید که فایلی که دارین باهاش بازی میکنین اگر بیشتر از 4 گیگابایت باشه، باید حتماً سیستمفایل NTFS رو در ویندوز استفاده کنید. FAT32 فایلهای بیشتر از 4 گیگابایت رو نمیتونه بشناسه.
راهحل دیگه برای رفع مشکل فایلهای با سایز بزرگتر از دو گیگابایت، شکستن اونها به چند فایل با حجم پایینتره تا بتونین هرکدوم رو روی DVD (یا حتی رو CD) رایت کنید و بعداً دوباره بچسبونینشون به هم. این کار، با استفاده از برنامههایی مثل FFS یا ISO Buster امکانپذیره و خوبیش اینه که نیازی نیست نگران این باشین که DVD Drive مقصد (اون درایوی که بعداً برای خوندن فایل ازش استفاده میکنین) قابلیت خوندن DVD هایی رو که با UDF رایت شدن رو داره یا نه. البته باید مراقب باشین که همیشه یه نسخه از برنامه رو همراهتون داشتهباشین تا بتونین عملیات چسباندن خوردهفایلها رو به هم انجام بده.
میتونین از اینجا، یه نسخه از FFS رو دانلود کنید. (600 کیلوبایت)
Free File Spliter یه برنامهی فوقالعاده ساده و مختصرمفیده که نیاز به هیچگونه سر و کله زدن نداره. فقط کافیه که فایل مبدا و مقصد رو انتخب کنین و سایزی که میخواین تیکهخوردههاتون اونقدری باشن. این کار رو باید با انتخاب Custom Size از منوی Size of Chunk انجام بدین.
کم کم داریم به سمتی میریم که دیگه نمیشه گفت واقعاً کجای تاریخ قرار گرفتیم. انگار که از خط سیر واقعی زمان افتادیم بیرون و روی یه لاین موازی اون داریم حرکت میکنیم. اینو از این جهت میگم که توی یه بعد معین از زمان، اتفاقات متناقض و غیرهمگون، نمیتونن با هم اتفاق بیفتن مگه اینکه یه جا تو این مسیر، یه چیزی تو سر یه کسی یا کسانی خورده باشه یا جای دیگه، چیزی منفجر شده باشه و یه ایرادی تو سیستم به وجود آورده باشه!
تمام اینا رو گفتم که به این نکته برسم که تو وضعیتی که وزیر ارشاد مملکت، به آهنگهای تلویزیون دولتی خودشون ایراد میگیره و به نظر فلان ائمهی جمعه، موسیقی غربی کلاً تهییجکنندهس و باید ریشهکن بشه و موسیقیهای غیرفاخر، کلاً اجازهی مجوزگرفتن ندارن و موسیقیهای زیرزمینی کلاً اجازهی نفس کشیدن، یکی از عناصر فرهنگ فسق و فجور و استکبارزده و غیراسلامی و کلاً بد غرب، که کمی هم نزدیک انگلیستان استعمارگر و استثمارکن زندگی میکند و به زبان همانها هم تکلم میکند، میاید و با دو تا جوان غربزده که سهتاشان هم دختر هستند، در یک استودیوی دربسته و در کمال بیناموسی، میگوید “دوست دارم”!
از این هم بگذریم، نمیشود از آن گذشت که همهشان هم فرنگی بلغور میکنند و نمیدانند که چه خونها ریخته شد که فرهنگ فرنگ، تهاجم نکند، آنهم در دورانی که دشمن، کلی نقشه ریخته و با ترفندهای کثیف خود، حجاب دختران ما را بیحجاب میکند و موهای پسران ما را سیخ… آنوقت سه تا دختر میروند و با کلی خندههایی که از خودشان در میکنند که قطعاً کار شیطان است، آیلافیو کنان بالا پایین میشوند و در کمال حیرت، مجوز کار خود را از وزیری که داعیهی شیطانستیزی و معناگرایی دارد، دریافت میکنند. شرم بر تو باد ای وزیر محترم ارشاد و کل دار و دستهات! من از همان اول که این آیریانیها میگفتند که ال میکنیم و بل و با فلان خوانندهی معروف آهنگ میخوانیم، فکر میکردم که یکی از همان بل.فهایی است که با آنها این چندوقته سر مردم را گول مالیدیم، ولی ظاهراً این دفعه خودم گولمال شدم!
ببین کار ما به کجا رسیده که همهشان هم از این سازهای تهاجم فرهنگی دست گرفتهاند و غیرت خود را با فرنگیگفتنها به مزایده میگذارند، متری دویست تومان! لااقل به فی بازار میدادند مثلاً متری شیش میلیون، باز میشد تخفیفی داد…
سی سال تلاش کردیم و جان دادیم تا فرهنگ غرب، مستولی نشود، آنوقت این آقای کریس چیبرگ میگوید “من میخواستم اولین کسی باشم که در موسیقی ایران بعد از انقلاب، کنسرت میدهم.” اما به یاری خداوند و امام زمان، ما دست تمام عوامل بیگانه را از کشور ساقط میکنیم، حالا طرف فرش تبریز را هم بشناسد یا نه. و والسلام.
توضیح : من از اینجا تا اینجای دستم درد میکند. حدوداً یه ماه و نیم میشود.
نکته: اگر فکر میکنین، حافظه ی معکوس ندارید، اتفاقات را از آخر به اول این پست بخوانید
یک ماه بعد: دست، از قسمت اون بالا تا نوک شست، عفونت کرده بود و باید از همونجا تا همونجا قطع میشد . کم هزینه ترین عمل هم استفاده از تبر بود که 14 میلیون خرج داشت!
28 روز بعد: واسه 14 روز دیگه بیا بیمارستان فلان، جراحی داریم! احتمال اینکه بتونیم دستتو نگه داریم هم زیاد نیست! هزینه :14 هزار تومن برای جواب سلام!
سه هفته دیگر: خوب درمانهای دفعه پیش روش های خوبی بودن ولی خودت نمیخوای خوب بشه. امروز به تاندونت تزریق میکنم که ببینیم عمل جراحی میخواد یا نه! …. هزینه احتمالی:42 هزار تومان
….
امروز: رفتم پیش همان دکتر ارتوپد فوق التخصص جراحی زانو که کتف و بازو و بند و بساط نواحی مرتبط را همراه عکسی که هفته ی پیش گرفته بودم بهشان نشان بدهم ببینم زنده مانده میشوم یا خیر. - “شونهت درد میکنه؟” - بله آنجا هم درد میکند. ولی… - عکست که مشکلی نداره. برات این قرصا رو مینویسم روزی…. سه هفته دیگه میای ببینم خوب شده یا نه.
(برای اینکه بعداً یقهی ما را در هرجهنم درهای نگیرد که “تو خیلی سانسور کردهای”، باید بگویم که کمی هم دست روی آنجای دردناکم گذاشت و فشار وارد نمود. بعد هم گفت “همینجا میباشد.نه؟!” و ادامه!)
حق ویزیت امروز 14 هزارتومن میباشد. 14 هزارتومن هم خرج دوا و درمان در داروخانه.
ده روز پیش: خانوم دکتر فیزیوتراپ برای امروز وقت گرفت که بروم پیش دکتری که گویا خیلی خوب بوده و مریض ها را درمان میکنند. پیش خودم فکر می کنم که دکترها مگر غیر از اینکار، کار دیگری هم بلد میباشند که یادم میافتد مهرانِ مدیری اینها گفته بود که این کار شغل اصلی آنها نمیباشد! دکترجان دو تا اتاق کنار هم داشته و و روند خوب شدن مریضها را کلی سرعت میبخشند. ایشان خیلی راحت میباشند و با دمپایی مد روز که همهجایش شبیه زیرخاکیهای دورهی اشکانیان میباشد از آن یکی اتاق، وارد این یکی اتاق شده و جملهای میگویند با یک لهجهی خاص،که من کل دیکشنری فارسی به فارسی را هم که میگردم پیدایش نمیکنم! یک نگاه به من مینمایند و کل نسخهی امروزم را، مسقیم میپیچند: “میری این آدرس، از شونهت عکس میگیری، میاری ببینم چیه. فیزیوتراپیت رو هم ادامه بده.” حق ویزیت امروز، 14 هزارتومن میباشد.
از یک ماه تا ده روز پیش: فیزیوتراپی، عملی میباشد که کلی، جای دردناک بدن رو به جنب و جوش وادار می کنند. اگر خانوم باشد، کلی مفیدتر میشود! اما اگر 15جلسه باشد از قرار هرجلسه 10 تومان، آنوقت درد بهتر که نمیشود هیچ، جاهای دیگر هم به آن اضافه میشود!
یکماه پیش: با کلی مکافات، دکترجان یکی بیمارستان را پیدا کردیم که مشکل حاد موجود را معاینه نماید. معاینه نمود، به این صورت که دستم را بالا برده و پایین آوردم که با توجه به اینکه در این حرکت پیچیده، آخ از نهادم برنخاسته شد، نتیجه گرفته شد که هیچ اتفاقی نیافتاده است و فقط 9500 تومن از جیب یکی بینوا خارج شده است.
قربان! باعث افتخار ماست، که بگن علاءدین رییس شماست، حاکم و شاه شماست، فقط بگو چی تو دلت داری، که کلید تموم آرزوها دست شماست….خواستی یه کم بیشتر باقلوا بردار!!! (از ترانهی دوستی مثل من- رابین ویلیامز)
شاید یکی از خاطرهانگیزترین کارتونهای دههی 90 برای بچههای دهه 60، یکی از موفقترین کارتونهای کمپانی دیسنی باشه که تونست برای اونها یه اسکار بهترین فیلم سال به ارمغان بیاره. علاءدین، محصول سال 1992، یکی از بهترین انیمیشنهای کلاسیک دیسنی به حساب میاد که تو دورانی ساخته شد که خیلی از ماها با یه دستگاه ویدیوی VHS یا بتاکم و به زور میتونستیم فیلمهای روز دنیا رو گیر بیاریم. بنابراین فیلمی که دستمون میرسید، بارها و بارها تماشاش میکردیم تا پوسیده بشه…اما داستان کارتونهای دیسنی از همهی فیلمها جدا بود. داستانهای شاه و پریانی تمام این کارتونها در کنار موسیقیهای فوقالعادهای که تاریخ مصرف ندارن، بچههایی رو بار آوردن که تنها عشقشون، تماشای دوباره و دوبارهی این کارتونهاست… از بحث اصلی دور نشم. تا حالا دربارهی یکیدو کارتون معروف دیسنی و آهنگهاشون مطلب نوشتم. اما تازه یادم افتاد که یکی از مهمترینهاشو از قلم انداختم!
علاءدین محصول 1992 - آمریکا
قصهی پسرک جوونی به نام Ali که زندگیشو به همراه میمون دستآموزش Abu با خردهدزدی میگذرونه. علی در بزرگترین ماجرای زندگیش به princess Jasmine، دختر سلطان دل میبازه که خواستگار خطرناکی مثل Jafar، وزیر دربار داره. وزیر، به دنبال چراغ جادوییه که با کمکش بتونه قدرتمندین مرد سرزمینش بشه. علاءدین چراغ جادو رو پیدا میکنه و با کمک Genieغول چراغ، به مقابله با جعفر میره تا هم به آرزوی خودش که ازدواج با جاسمینه برسه و هم مردم سرزمین Agrabah رو از شر جعفر نجات بده.
داستان سادهای که اقتباسی از یکی از قصههای هزار و یکشبه و تم طنز و موزیکال بهش اضافه شده و البته چیزهایی هم ازش کم شده. شخصیتهای جالبی که به داستان، مایههای طنز بسیار قوی دادن، میمون علاءدین، طوطی پرحرف جعفر و قالیچهی پرندهای هستند که مثل همهی آثار دیسنی، وجه انسانی غالب دارن و به راحتی توسط تماشاگر کودک (و البته بزرگسال) پذیرفته میشن. در کنار اینها، جینی، غول آبیرنگ چراغ، به راحتی شخصیت اول داستان رو که علاءدین باشه کنار میزنه و خودش رو به عنوان به یکی از فراموشنشدنیترین شخصیتهای کارتونی تاریخ، به تماشاگر معرفی میکنه.
جینی، مثل همهی غول چراغهای دیگه، فقط وقتی میتونه از قدرتش استفاده کنه که صاحب چراغ، آرزویی کنه. با وجود اینکه جینی، غول بسیار قدرتمندیه، اما هر آرزویی رو نمیتونه برآورده کنه: آدم کشتن، کسی رو عاشق کسی کردن و زنده کردن مردهها، کارهاییه که جینی از پس انجامشون برنمیاد.(گرچه این سومی رو ظاهراً میتونه، اما ترجیح میده انجامش نده، چون اونوقت ممکنه طرف، زامبی از آب دربیاد!) با اینحال، هرکار دیگهای که تو مخیلهی ما نمیگنجه از پسشون برمیاد و میتونیم اونو قدرتمندترین شخصیت کارتونهای والت دیسنی درنظر بگیریم.
رابین ویلیامز، دوبلور جینی در قسمت اول و سوم علاءدین،قطعاً یکی از عوامل موفقیت این کاراکتر به حساب میاد.
موسیقی فیلم
در کنار فیلمنامه سادهی علاءدین که مثل تقریباً تمام آثار دیزنی، ویژگی آموزندهبودن برای گروه سنی کودک رو با خودش یدک میکشه، موسیقی تحسینبرانگیز اون هم که توسط Alan Menken و Tim Rice ساخته شده بود، اسکار بهترین موسیقی فیلم سال رو از آن خودش کرد و ترانههای بسیار جذاب، موفقیت فیلم رو تضمین کردند. سعی کردم در طول این پست تمام ترانههای فیلم را برای دانلود قرار بدم. یکی از آهنگهای معروف فیلم که نامزد جایزهی اسکار بهترین ترانهی فیلم سال شد، Friends like me نام داره که از زبون جینی خونده میشه. این آهنگ در ابتدای و انتهای فیلم شنیده میشه.
در صحنهی معروفی از فیلم، جینی برای اینکه علاءدین رو به مردم شهر و البته سلطان معرفی کنه، به شکلهای مختلفی درمیاد و ترانهی Prince Ali رو میخونه. یه پسرک زنگ به دست، دو تا شومن، بز، چیتا، یه زن گنده و یه پسر جوون، شخصیتهایی هستند که پرنس علی رو معرفی میکنن! نقش و همشون رو هم البته جینی بازی میکنه. فکر میکنم یادتون بیاد از کدوم سکانس دارم صحبت میکنم.
تو یکی از صحنههای جذاب فیلم، علاءدین و جاسمین، سوار بر قالیچه پرنده دور دنیا رو میچرخن و واسه همدیگه ترانهی عشقولانه در میکنن. ترانهی یه بغل دنیای نو که یکبار هم در پایانبندی فیلم اجرا شد و ترکوند!! به عبارت بهتر، جوایز اسکار و گلدنگلاب و گِرمی بهترین ترانهی سال رو دریافت کرد. من شخصاً از آهنگی که در متن فیلم و با صدای Brad Kane و Lea Salonga خونده میشه خیلی لذت میبرم، اما صدای خوانندههای سیاهپوستی که انتهای فیلم به آهنگاونا اختصاص داده شده واقعاً چیز دیگریست:
جالبه بدونین که در زمان تولید فیلم، قسمتی از داستان به رابطهی بین علاءدین و مادرش پرداخته بود که در تدوین نهایی حذف شد. ضرری که این حذف قسمت از فیلم به اون زد، حذف اجباری آهنگ زیبایی بود که برای این بخش ساخته و توسط Clay Aiken خونده شده بود. ویدیوی این آهنگ به همراه توضیحات آهنگساز و خوانندهی اون، بعدها در سال 2004 و در نسخهی ویژهی DVD فیلم قرار داده شد.
یکی از بحثبرانگیزترین ترانههای این فیلم که مشکلات زیادی رو برای تهیهکنندهش به وجود آورد، ترانهی Arabian Nights در ابتدای فیلم بود که Where they cut off your ear if they don’t like your face/It’s barbaric, but, hey, it’s home رو در توصیف سرزمین عربنشین Agrabah استفاده میکنه. این تیکه از ترانه بعد از کلی اعتراض از طرف جامعهی عربهای آمریکا، یک سال بعد در ساوندتراک فیلم عوض شد و به صورت زیر دراومد: …Where it’s flat and immense and the heat is intense/It’s barbaric باید اعتراف کنم که برای یه فیلم، اونهم ژانر کودکان، این قسمت از ترانهی ابتدای فیلم، خیلی توهینآمیز و غیرقابل قبول بوده. مثل همین جریان فیلم 300 یا مثلاً بدون دخترم هرگز و… برای ما ایرانیها.
بحث دیگهای که باعث بحثهای زیادی شده بود این بود که شخصیتهای علاءدین و جاسمین، با پوست روشن و لهجهی آمریکایی ساخته شده بودن در حالیکه سایر شخصیتهای عرب فیلم، همگی سیاهپوست بودن، چهرههای ترسناک داشتن، با گویش عربی صحبت میکردن و کلاً آدمای خسیسی نشون داده شده بودن. (گو اینکه کار منطقیای بوده!). الان اگر بحث نقد این فیلم تو تلویزیون ایران پیش میومد، دست صهیونیستها در این ماجرا به شکل بیریختی رو میشد!! به هرحال کدومیکی از ماها موقع دیدن فیلم به این چیزا توجه میکنه؟
دانلود کنیدArabian Nights (این همون نسخه اصلی ترانهس که بعداً عوض شد.)
یک سال بعد از فیلم Aladdin، قسمت دوم اون با نام Return of Jafar اکران شد و بعد از اون یه مجموعه تلویزیونی از ماجراهای علاءدین و جاسمین بعد از اتفاقات فیلم دوم به نمایش دراومد. در سال 1996، علاءدین و شاه دزدان، مجموعه رو به پایان برد. اما هنوز هم بعد از گذشت بیشتر از 15 سال از اکران فیلم Aladdin، دیدنش تازگی خاص خودش رو داره و لذت تماشایی متفاوت با بارهای قبل به تماشاگرانش میده.
1. پرسپولیس، دقیقه 96 قهرمان شد. حق به حقدار رسید، سپهر حیدری سپاهان رو دست خالی به خونه ش فرستاد، خلیلی بهترین گل لیگ رو زد، امپراتور به قولش وفا کرد، آسیا ما اومدیم و کلی تیتر بزرگ و کوچیکی که فردا رو دکه روزنامه فروشیها خواهیم دید… هیچ کسی هم هیچ بهونه ای برای این برد نمیتونه بتراشه! داور…زمین…زمان… هیچ چی!
2 . استقلال از نفت هم باخت. به تبانی و غیره هم کاری ندارم که فرض محال هم اگر بوده به داد آبادانی ها نرسید. (گو اینکه انقدرها هم غیرقابل پیش بینی نبود!) اما مساله این بود که سیزدهمین باخت برای استقلال، اونا رو به ردهی سیزدهم جدول فرستاد. آخه تیم از این نحستر؟!!!
3. تلویزیونی ها ثابت کردن که هنوز در ر…. به اعصاب مخاطبشون با فاصله زیادی در رتبه اول قرار دارن!! اگه بشه از پخش سراسری صحنههای آبروریزی در ماهواره جام جم بعد از پایان بازی بگذریم،از وراجی های گوینده ی اخبار ورزشی روی تصاویر جشن قهرمانی و بعد هم قطع کردن اون نمیشه گذشت! دستور العمل استفاده از نام “پیروزی” به جای “پرسپولیس” هم ظاهراً باید اجرا بشه؛ اما هیچ کی ککش هم نگزید!!
4. فردوسیپور هم داره کم کم تو راه خیابانی در زمینه ی حرافی تو جاهایی که باید ساکت باشه قدم میزاره! بابا یه دقیقه آروم بشین ببینم این کریم باقری چی داره میگه. به خدا داره فارسی حرف میزنه،دیگه دوبله کردن نداره به جان خودم!! (ولی خوب… استرس از کل گزارشش معلوم بود! اینو هم میزاریم به حساب همون!)
5. از همه اینها که بگذریم، تهران بعد از بازی واقعاً دیدن داره! انرژی مثبت داره همینجور از مردم کوچه و خیابون و سوار و پیاده بیرون میزنه! این رو میگن یه تیم مردمی که پیر و جوون دوستش دارن! پس به افتخار پرسپولیس.
زندگی کم کم روی دیگر خود را به من مینمایاند. قبلاً رویش به من بود و الان پشت کرده میباشد! متاسفانه من هم اهل سوء استفاده از آن نمیباشم! گفتنی میباشد که یکنواختی موجود در آن، از صبح روز شنبه شروع شده و تا اواسط روز پنجشنبه - قبل از جایی که میخواهم پیش خانوم معلم بروم - کانتینیو میرود جلو! جمعهها هم اگر خبر خاصی نباشد، به خصوص نزدیکهای شنبه، کسلکننده بوده و یادآور یک هفتهی بیمزهی دیگر میباشد.
اما همهی اینها به کنار… فکر نمیکردم که به جایی برسم که این محل را به شکل خالی از سکنه دیده و نظاره نمایم. سکوت بسیار بیمعنی که در وبلاگ و به خصوص در کامنتدانی پستهای آن جاری میباشد، بسیار بد بوده و ناامیدکننده مینمایاند. مرا یاد قبل از تولدم در شکم مامانم انداخته که فقط هر از چندگاهی صدایی مبهم، با من سلام نموده و بهخیال خود علیکش را از من میشنود! بعد از آن هم یاد وبلاگ بیچارهی قبلیم میافتم که در اواخر عمر شریفش، به همین حالت دچار شده بود.
مساله دیگر این است که همه که ما را فراموش کردهاند به این دلیل بوده که ما هم مثلاً آنها را. به عبارت بهتر، وقتی وقت و حوصلهی دید زدن خانهی مردم و خوانش نمودن بلغورجات ایشان که بسیار هم خوشمزه میباشند را نداشته میباشم، آنها هم فکر میکنند که اینجا هم خبری نمیباشد. (واقعاً هم نمیباشد خوب!)
ولی از همهی اینها گذشته، دلیل درشدن این پست از ذهن من این بود که ببخشیدخواهیای کرده باشم از بابت افت احتمالی کیفیت مطالب در این مکان، اشغال نریزید و اینکه واقعاً فرصت بازدید یا حتی پانویس کردن کامنتهای گاه و بیگاه شما دوستان را ندارم. مساله این بوده که چند وقتی است که وبلاگنویسی، دیگر درگیری ذهنی اصلی من (بعد از کار و زندگی) نمیباشد و چیزهای مهمتری هم میباشند و البته فقط آن چیزی نیست که شما دارید الان فکر مینمایید! و بدینوسیله از همه شما میخواهم که تنها نگذارید من را که من دلم میسوزد!
بر سر خدا فریاد میزنم…
بهخاطر آنچه که به من پیشنهاد میکند.
یکی از آهنگهایی که تو این چندماههی اخیر به شدت منو گرفته و ول نمیکند، Conversation with God، یکی از قطعات آخرین آلبوم Darren Hayes خوانندهی استرالیاییه که قبلاً هم راجع بهش نوشتهام. ترانهی خیلی خیلی عجیب و نامفهوم و البته توهمآمیز این اثر، از اون کارهاییه که فقط از خود دارن هیز برمیاد.
این ترانه، داستان یک سفر جادهای با ماشینیه که سرنشینانش، راوی و خدا هستند. مسیر نامعلومه و طوفان و مه، حرکت در اونو بیش از پیش مشکل کرده. به علتی مبهم، ماشین از مسیر خودش به یه مکان نامعلوم هدایت میشه. مکانی که به نظر نمیرسه بازگشتی از اون رو بشه متصور بود.
برگردان ترانه، بعضیجاها خیلی مشکل میشه و حتی به نظر میرسه که به قصد نامفهوم نوشته شده. همین نامفهوم بودن باعث میشه که شعر، تازگی خودش رو در هربار شنیدنش حفظ کنه و شنونده به شکل مداوم دنبال جوابهایی برای سوالات متعددی باشه که این ترانه براش پیش میاره.
جدای از متن شعر، ملودی اثر و تنظیم به شدت متناسب اونه که کاملاً فضای موردنیاز ترانه رو براش فراهم میکنه. من همیشه از تنظیمات خاص آهنگهای Darren Hayes لذت میبردم و استفادهی غیرمتعارف اون از سبک الکترونیک رو ستایش میکردم که اصولاً طرفدارای زیادی رو نمیتونه به خودش جذب کنه. اما این کار رو میشه یکی از شاهکارهای موسیقی ترنس دونست که در کنار صدای کمنظیر Darren Hayes، یه اثر درخور موزیک پاپ/راک سالهای اخیر رو به شنوندگان خودش عرضه میکنه.
درون یک ماشین در سفریم
من و خدا، تنها، زیر بارانی تند
پنجرههای ماشین را بخار گرفته
و پلی که مه، سراسر آنرا فراگرفته
We’re driving
Just me and God
It’s raining
It’s raining hard
The windows
Are steaming up
The bridge
Engulfed by fog
برق پل، پل فلزی چشمم را میزند
و مرا به سوی خویش میخواند
و من در حال جنگ و جدل…
بر سر خدا فریاد میزنم…
بهخاطر آنچه که به من پیشنهاد میکند.
The rest of
The metal bridge
It beckons
It pulls me in
I argue
I scream at God
For what he’s offering
دستم از فرمان ماشین جدا میشود
نمیدانم که چگونه به اینجا رسیدهام
اگر میتوانستم به عقب برمیگشتم
چراغهای ماشین را روشن میکردم
افکارم به یک بیراههی ساکت کشیده شدهاند.
بیراههای که هیچ چراغی در آن روشن نیست.
مسیر برگشت را نمیتوان پیدا کرد.
پس دست خدا را میگیرم
و ترسم را دور میریزم
دیگر وقتی برای آسودن نیست.
My hands fly off the steering wheel
Can’t recall getting here
If I could, I would reach behind
And turn my light on
My thoughts run off the beaten track
There’s no light
How’s the way back
Take the hand of God
And bite the fear
No more lingering
در سفرم
با خدا گفتگو میکنم.
او فریاد میزند
و من فقط سر تکان میدهم
میخواهم جایی باشم که تو هستی
در لرزش درختان و برگهایشان…
I’m driving
I talk to God
He’s screaming
I only nod
I need to
Be where you are
The leaves and trees
Are shaking
باران تند میزند.
گلولهها گرسنگی را در گرسنگی آزاردهندهای ذوب میکنند؛
درد، انبارهای برای خود ساخته است.
It’s raining
The bullets melt
The hunger
Of hunger itself
It’s straining
The pain has
A reservoir
It keeps for itself
در حال سقوطم
خودم نیستم
مثل این میماند که
در زیر بدنهی یک کشتی که از اینجا دور و دورتر میشود گرفتار شدهام.
My hands fly off the steering wheel
Can’t recall getting here
If I could, I would reach behind
And turn my light on
My thoughts run off the beaten track
There’s no light
How’s the way back
Take the hand of God
And bite the fear
No more lingering
I’m falling
I’m not myself
I’m diving
I’m underneath
The hull of
A mighty ship
That steams away from here
حبابها در سطح، با هم مسابقه گذاشته اند
در نور میدرخشند
زیاد میشوند
و من صدایش را میشنوم
… صدای خدا را
که با تمسخر درآمیخته است.
The bubbles
The surface race
The shining
They replicate
I hear it
The Voice of God
Is laced with sarcasm
In your hands
And my thoughts run off the beaten track
There’s no light
How’s the way back
Take the hand of God
And bite the fear
No more lingering
My hands fly off the steering wheel
Can’t recall getting here
If I could, I would reach behind
And turn my light on
امروز که داشتم بازی پرسپولیس و برق شیراز رو با گزارش جواد خیابانی از تلویزیون میدیدم، به لطف هنرنمایی کارگردانهای تلویزیونی، تصویر به شکل “یهو” سوییچ میشد به بازی همزمان (صباباتری - سپاهان) و همینطور (استقلال -پاس همدان) که داشتن برگزار میشدند. تو جریان این هنرمندانگیها (بر وزن جوانمردانگی و ننر دردانگی و ظفرمندانگی و غیرهها!) دو سه نکته توجهم رو جلب کرد که گفتم برای ثبت در تاریخ، اینجا یادداشت کنم:
1 - اینکه این نمایش بازیهای دیگه، همزمان با تماشاگران تلویزیونی، برای تماشاچیهای تو استادیوم هم پخش میشد و کلاً انگار اساساً نمیشد که اینها به شکل مستقل از هم پخش بشن. 2 - اینکه به خاطر نکته ی1، کل بازی بازیکنها و تشویقهای گاه و بیگاه تماشاچیها، تحت تاثیر همزمان نتیجه و اصلاً صحنهی گل اون یکی بازی قرار میگرفت. یعنی رسماً، همه این بازی رو بیخیال میشدند و مینشستن پای تماشای اون یکی بازی! نکتهای که گزارشگر نسبتاً محترم بازی هم در کمال خونسردی بهش اشاره کرد.
3 - اینکه گزارشگر نسبتاً محترم بازی، به عنوان گزارشگر همین بازی، در زمان پخش صحنههای اون بازی، کلاً یادش میرفت که تو ورزشگاه آزادی نشسته و اینکه کمترین وظیفهش اینه که تماشاگرای تلویزیونی رو از حوادثی که تو ورزشگاه اصلی (در اینجا، آزادی) در جریانن، مطلع کنه. به لطف تصمیمات کارگردان هم، هر گل که اونطرف زده میشد، تا چهار دفعه اسلوموشن نشون داده نمیشد، به این ورزشگاه برنمیگشت؛ در نتیجه گزارشگر نسبتاً محترم هم تا آخر صحنههای پخش مجدد و حتی در یه مورد، موقعیت خطرناک بعد از گل رو هم گزارش کرد!
4 - اینکه، فهمیدیم بازی پاس همدان - استقلال، انقدر اهمیت داره که وقت کارشناسی بعد از بازی تهران رو برای پخش دو دقیقهی آخرش بگیرن و انقدر بیاهمیته که بعد از یک دقیقه از همون دو دقیقه، قطعش کنن تا به تهران برگردن و صحبتهای کوتاه مربیان رو نشون بدن. بعد هم که وقتشون تموم شد و کلاً هیچی به هیچی!
گاهی فکر میکنم که تاریخ، بدون وجود امثال گزارشگر نسبتاً محترم و همکارانشون در پخش، چقدر یکنواخت و بیروح میشد! به واقع، مهمترین نکتهی بازیهایی که خیابانی گزارشگره، اینه که هرچه بیشتر و بیشتر، قدر فردوسیپور و تا حدی مزدک میرزایی رو بدونیم و به راحتی از سوتیهای گاه و بیگاهشون این دوتا آخری در تماشای بازیها بگذریم!
… و یه نکته برای اونایی که دنبال نتیجهی بازیهای امروز (یکشنبه، 22 اردیبهشت 87) میگردند بگم و اینکه پرسپولیس و برق 1-1 و سپاهان و صباباتری هم 2-2 شدند. استقلال هم که مهم نیست!
سوال فوری: فید فیدبرنر من دو روز بود که کار نمیکرد. خود فیدبرنر و فرومها و راهنماهاش هم به درد فامیلاشون میخوره که میتونه عمهاش باشه! من صرفاً ORIGINAL FEED رو در قسمت تنظیمات feedburner به فید اصلی وردپرس تغییر دادم و بعد از یک ساعت، مشکل برطرف شد. دلیلش رو هم نفهمیدم!
2 - توصیف مهندسگونه: چه معماری مدرنی دارد این سقفهای نساختهشده! “بینالمللش” از طاقهای مسجدناک با تایتلهای عربیک، سرازیر است!!
3 - توصیف آبخورناک: فقط و فقط اگر فرهنگ بالای آبخوری در ایران نهادینه نمیشد، سنگهای تشنه و زخمخوردهی زمین، بسی خیلی تشنه میماندند به جان خودم…!
4 - توصیف صهیونیستی: چه خوشگل شدی این پرچم اسرائیل رو! فقط نمیدونم چرا رو زمین “نمایشگاه کتاب، سالن کتابهای کمکآموزشی” پهنش کردن؟! ببینم، یکی بگه درسهای “خاورمیانهشناسی اسلامی” یا “چگونه رژین سهیونیصتی، انقدر بد است؟ ” به موارد کنکور اضافه شده؟!
یا شاید “اثر تازهی یک ردپا” یا “آموزش گام به گام محو کردن در ده روز” یا روشهای نوآوری و شکوفایی در صنعت کتابفروشی” یا…. به هرحال
5 - توصیف ارشادنمایانه: ببخشید خانوم ارشاد… این ماشینتون رو چه جوری از پلهها آوردین این بالا؟!
6 - توصیف فیزیولوژیکانه: هوای بازدم ناشی از خروج دیاکسید کربن از ریههای حدود یکمیلیون کالبد رو به فساد، بسیار دمکرده مینماید! بابا خفه شدیم تو این غرفهها!
7 - توصیف تلویزیونیکی: عموپورنگ و اون بچه پرروهه، خوب سرمان را گرم کردهاند! کتاب خریدن را بیخیال، نمایش اینها رو بچسب!
8 - توصیف رهنمایانه: حدود n نفر از بازدیدکنندگان گرامی، از این کاغذپارههای کروکی که من بصورت شانسی دم در نمایشگاه یافتم را میخواهند: لازمش ندارین؟ میشه بدین من؟!!
“به خودا من خودم اینجا گریبم!!”
9 - توصیف موسیقانه: از رضاصادقیخواندنهای امیرمحمد (همون بچهپرروئه) که نمیتوان گذشت، اما اگر هم بگذریم به یک آهنگ به شدت ناقص و فالش میرسیم که عمراً اگر بشود برایش میزانبندی نوشت! یه کم که روی سکوی ورودی شمالی نمایشگاه را مینگاهی، متوجه میشوی که یک دستگاه صدابرداری، از اینهایی که من همهاش در مجلسهای رقص میبینم گذاشتهاند و یک نفر، هراز چندگاهی یادش میاید که یه کم باهاش بازی نماید! بعد ریتم آهنگ هی عوض میشود!! اگر اسمش را بتوان آهنگ گذاشت!
10 - توصیف لببیکگویانه: چرا من هر طرف سرم رو میچرخونم، یا نوشته وضوخانه یا فلش زده که “به طرف نمازجماعتخانه”؟! نمایشگاه کتاب رو درست اومدم؟!
11 - توضیح مخابراتی: (بعد از گرفتن شماره ی موبایل همکارتان که الان در محیط نمایشگاه پرسه میزند مشترک موردنظر را فرستادیم جایی که ماهواره ها هم پیداش نکنن! زور زیادی نزنین!
- توصیف کلی: کلاً صدرحمت به نمایشگاه پیارسال! ما که پارسال اینجا رو ندیدیم، ولی اگر امسال پیشرفتی کرده باشد، واقعاً جای “مسئولان عزیز،خستهنباشید” دارد!