امروز یکسال و یکروزم شد!!
با قلبی فراخ و روحی مشابهتر به قلب مذکور و با کمال افتخار که فامیل متوهم اینای خودمان میباشد و حیاط خلوت خانهی مادربزرگ را اجاره دائم داد که تازه آن بالایش از این حفاظ سیخونکیها هم ندارد و بچههای بیتربیت کوچه هی فرت و فرت به تیکهآجرهای شرحه شرحه-پاره پاره روی زمین مینی میمالند و میندازن اینور، مممم….آها! چیز! به دربردن جان خیلی سالم عزیز خودم را در اولین سالگرد نوشتارنویسی در محلهی وردپرسیها را به خودم تبریک و سایرموارد فوق میفرمایم! از آنجایی که در این یکسال و چند ساعتی که از آغاز وراجنویسیهای خودم در این مکان میگذرد همهش دنبال فتح دروازههای داشبورد و اینای اینترنت بوده و به هیچ موفقیتی نازل و نائل نشده و همهی رفتند جای دیگری فتح شدند. و پشت سر مردهای که من باشم، شبگردستان که هیچ، حتی یک شیخ هم زاری نکرد بدینوسیله از همهی اهل محل، تشکر و قدردانی داشته و آرزوی سالی خوب همراه با افزونهی داشبورد اضافی را دارم.
ولی خوب…خداییش کلی زور زدم؛ انفدر که سلولهای خاکستری مغزم بهم گفتن که آخرش کارم به یه روانشناس میکشه! ولی با عکسهایی که پونی میگرفت، اتاق خودم رو بوی طبیعت میگرفت و میرفتم سراغ یه اتاق دیگه. بعدش با نوشتههای یه غمزدهی دوستداشتنی، دوباره به وضعیت قبلیش رفرش معکوس میشد! بعد گاهی میرفتم پیش مادرجانم در اصفهان. گو اینکه هیچوقت پسر خوبی نبودم و سهسوت شدم پسرنیمهراه! بعد هم خسته که میشدم، لنگامو دراز میکردم شاید بتونم جای لنگدراز رو بگیرم!
اما آخرش هم دیدم من بیشتر از اینکه وبلاگ خون باشم، وبلاگنویسی رو دوست دارم. فکر میکنم به هرحال دوستان، دوست دارن که یه خوانندهی همیشگی داشته باشن تا بگن یه دوست مجازی خوب دیگه هم پیدا کردن. اما من نتونستم مث سایرین باشم و سرم رو کردم تو لاک خودم که رنگش سبز بود! بعد هم که رفتم سر کار و بیشتر وقتم رو اونجا میگذرونم. بنابراین عملاً وقتی باقی نمیمونه که رو موضوعات، ریز بشم و یه پست ترتمیز بدم بیرون! اما هنوز هم شبهایی هستند که از خواب شب میزنم و تا لنگ سحر مشغول نوشتن پستی میشم که میدونم ارزش نوشتن برای خودم و ارزش خوندن برای دیگران رو داره؛ لااقل شاید بشه اونجوری تو نظرات دیگران هم سهیم شد. نمونهش همین پست قبلی درباره فینال.
واسهم مهم بوده که زرد نباشم و به هرقیمتی شده نخوام آمارمو بالا ببرم،رو همین حساب فکر کنم نزدیک 95 هزارنفر بازدید در مدت یک سال، بدک نیست! گو اینکه دوست داشتم در این سالگرد، رکورد صدهزار رو بزنم ولی همونی که گفتم! وگرنه راههای رسیدن به آمار بالا که زیاده!
در این یکسال، با مطالب پرطرفداری به خدمت شما رسیده شدم از جمله:
فرار از خط قرمز (در مورد برنامهی فرزاد حسنی و سردار رادان)
نود؛ میدان تگزاس: در مورد شبی که فردوسیپور، صفایی فراهانی رو به برنامه دعوت کرده بود.
رابی ویلیامز؛ زندگی و آثار
ممکنه یه کم درد داشته باشه: درباره فیلم سیکو مایکل مور
پری دریایی کوچک
سو استفاده مفید از یک برنامه خوشمزه: درباره افزونهی PicLens
12+1 قابلیت فایرفاکس 3…
فردوسیپور به قلعهنوعی:چرا استعفاا ندادی؟
خالصترین فرم امکانناپذیری: مثلث غیرممکن
دگردیسی موسیقی کلاسیک: درباره گروه باند
سکوت سرد: تجربهای متفاوت
مطالبی درباره بوسه
ویندوز 7: محصول 2010 مایکروسافت
که همونطور که دیده میشه موضوعات متنوع بوده و به هر سوژهای سیخونکی زده میباشیم! این از آن نظر حاوی یا حائز اهمیت میباشد که به شعار توهمنامه از ابتدای تاسیس این بلاگ تا بحال کاملاً عمل نموده شده و کلاً در مورد همهچی سخنپرانیهای مربوطه انجام شده و اساساً یک کار، درست صورت گرفته است!
به هرصورت از همهی دوستانی که نامشون در توهم بالا اومد و همه اونایی که نیومد ولی همراه همیشگی من در این مدت بودن، واقعاً ممنونم و باید بگم که بدون شما، قطعاً نمیتونستم و نخواهم تونست که این مسیر رو ادامه بدم. (مسیری که شاید متوجه شده باشین که این اواخر، سرپایینی شده و شتاب بیشتری تو حرکت تو اون گرفتم. بنابراین امیدوارم که بتونم تو سال جاری و سالهای بعدش، یه کم مثبتتر و مفیدتر و بتونم شما رو راضی نگه دارم.
»»» دوستدار همهی شما: آمیر »»» 10 تیرماه 87 »»»
مشترک مطالب توهمنامه شوید اینجوری.


مبارکه آقا! میبینم به اهداف وبلاگیت هم نايل شدی! کارت دعوت جشن هنوز به دستم نرسیده. تاریخش رو معلوم کن بچه ها منتظرن دیگه!
آقا من سلامتیات را در برابر آجراندازی و کلا سوءقصد تضمین میکنم، آخه این سری که نقشه سوءقصد به رئیس جمهور در عراق برملا شد از بالا دستور دادن فعلا دست نگه داریم!
در ضمن یک سال و یک روزگیت هم مبارکا! انشالا دوسال و دو روزگی!
آمیر:►◄اگه تضمین سلامتیم مث حرفای اون محمود دکورنژاد نیستش با کمال میل میروم زیر چتر تضمینت محمدجان!
ان شالله صد صالگی و صد روزگی وبلاگت
عجب سوتی ای دادم سال رو نوشتم صال
آمیر:►سوتی خاطره انگیزی خواهد بود!
تبریک می گم فراوان ! امیدوارم همچنان فعال ببینمتان !
تبریک میگم آمیروووووووووووووووووووووووووووو!
جشن صد سالگی وبلاگتو ببینم ننه!
فقط ببخشیندا! چرا به پستهای کودک متوهم اشاره نکردی که اینقدر دوستشان می دارم!
بعدشم پستهای تو همیشه خوبن و به اون پیشنهادم جدی تر فکر کن!
بسیار تبریک
بسیار مبروک
چه فرخ زمانی
چه نصرت مکانی
چه عزت کودکی
تا باشد از این جشن ها باشد
مبارکه!!!!
ما که یک سال صبر کردیم تا این روز را تبریک بگوییم اما انگار قسمت نبوده است. در هر حال با تاخیر سال پربار و پر نشاط را در این وبلاگ برای «وبلاگ صاحاب» آرزو می کنیم.
آمیر:►ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه س. باعث افتخاره که مسترفتحی برای ما از این تعارفا در بکنه!.فقط یه چیزی… وبلاگ صاحاب؟!
ایشاللا تولد 50 سالگی بلگتو تبریک بگیم از لطفت ممنونم بازم بیا این ورا
با