من عکاس نیستم. دوربین هم ندارم. یه موبایل دارم که هر وقت یادم میفته که دوربین هم داره، یه فلاشی میزنم! از قوانینی که خودم هم راجع بهشون نوشتم هم خیلی تبعیت نمیکنم!
مدتها بود که عکسها همینجور رو هم تلنبار شده بود تو گوشیم. امروز داشتم یه نگاه (فقط یکی به جان خودم!) بهشون مینداختم که دیدم چندتا عکس که شاید ارزش آپ کردن دارن، توشون پیدا میشه. گفتم به جای فلیکربازی و پیکاساگردی و اینا، همینجا آپ کنم که لااقل اینجا رو خاک برنداره! توجه بفرمایید:
![]()
بانک …. پیشرو در ارائه سریعترین خدمات بانکی…! {ادامه عکس قبلی}
همیشه در حال لبخند ژوکوند… حتی در مواقع تیکه و پارگی! (وقتی پازلم هنوز پازل بود!)
![]()
خودم! تو آسانسور سازمان ملل!!
یه هاله دور سرم اومده بود به این گندگی… همه محو شدهبودند…
شما که درک نمیکنین آخه!
حدس بزنید این بازار میوه ووترهبار مربوط به کدام کجا میباشد؟!
…کاملاً نادرست بوده و بلکه یک نمایشگاه خیلی بینالمللی کتاب تهران – مصلی (اردیبهشت 87) میباشد!
“مسیج ایرانین لیدر”؟! چه لهجهایه؟!
![]()
اتحادیه پزندگان؟!! پرندگان؟! از اونطرف…حقیقت؟ زنده؟!!
دربند – 15 خرداد 87
اگر شما رو هم برای امر خیر پشت وانت میشوندن مطمئن باشین مثل این گوسفند از دو راهی قلهک تا دولت رو یه تحته میدویدین! البته عاقبتش همین شد که میبنین!
ثبت خاطرات اینجوری هم چیز بدی نیست…


منم از اون پارلا داشتم. یک مقدار متبرج بود!
Comment با شبستان — جولای 11, 2008 @ ب.ظ 10:33
چه اتفاقاتی که در بانک صادرات نمیافته!
اون پزندگان هم احتمالا صنف کله پزان باشه
Comment با محمد — جولای 13, 2008 @ ب.ظ 10:19