اصولاً ما ایرانی ها علاقه داریم که کلاً سرکارمان بگذارند. یعنی اکتسابی نیست ها… ذاتیست! حالا چه سر جریان اصلاحات هشت ساله باشد، چه سر انتخابات یک شبه! فقط تماشاگرانی هستیم بر نمایش خیمهشببلزی ای که عروسک هایش خودمان هستیم.
این ها را گفتم که کلاً یک چیز بی ربط را ربط بدهم به این مباحث داغ این روزها که الکی ترافیک بازدید از اینجا را ببرم بالا!
امروز رفتیم دم در سفارت سوئد که مثلاً پاس ویزاخورده ام را تحویل بگیرم و به شکلی اساسی، پشت پا بزنم به آرمانهای اتمسفر سبز که این روزها ایران و بیشتر از آن، دنیا را گرفته و از یوتو و پنی اسمیت و بون جووی گرفته تا و اندی و نوشین و غیره و ذالک و بروم پایم را بندازم روی آن یکی پایم و حوادث را از قطب شمال دنبال کنم و بعد هم بیایم اینجا و بنویسم “لنگش کن”!… منتها از اونجایی که ان مساله ی سر کار بودن، به عنوان جزئی لاینفک در DNA ایرانی ها وجود دارد، اول یک یکساعت توی آفتاب 40 درجه وایستادیم تا مثلاً نوبتمان بشود و بهمان عبارت “آماده نیست” را حواله کند که برویم ساعت 4 بیاییم؛ و بعد هم یک سه ربع ساعت حرص و جوش بزنیم که چرا ترتیب شمارههایی را که براساسشان پاسپورتها را تحویل میدهد، مثل آدم نیست و مثل این منتظران اعلام نتایج لاتاری که از 20 رقم، تا رقم نوزدهمش را درست رفتهاند، کلی از خودمان استرس در کنیم که آخرش هم نوبتمان را نخواند و همراه یک گروه دیگر از عروسکهای همکار، بگوید بقیهاش برای فردا!!
و ما هم که سر کار نمیرویم که بخواهیم شیفت صبحمان را با بعدازظهر عوض کنیم و بعد یکی دو ساعت از شیفت بعدازظهر را هم بپیچانیم و آن خانم توی صف که نمیخواهد امروز عصر برود مکه و آن یکی که نزدیک نود و سه سال و نیمش نیست و بعد از سه روز و روزی سه ساعت توی آفتاب احمقانهای که به قول هواشناسی احمقانهتر BBC چهل درجه سانتیگراد نیست و لابد کمتر هم هست، ایستاده و کلاً همه چیز از بیخ تکذیب میشود!
به جان خودم، طرف، امروز صبح اومده پاسپورتش رو داده به سفارت، ساعت سه بعدازظهر با نیش تابناگوش باز، بار و بندیلش رو جمع کرد و رفت که پشت سرش را هم نگاه نکنه، اونوقت مایی که از پریروز، یاد و خاطره محله برو بیا رو برای همه اهالی فرمانیه و حومه زنده کرده یم، باید هی برویم فردایش بیاییم که شاید این سوئدی های ظاهراً منضبط قانونمدار، کار ما را خیر سرشون راه بندازند! اما خوب… یادم نبود که ژن ایرانی جماعت انقدر قوی است که توی هوا، مردم ملل بیگانه را منقلب و متاثر میکند و کاری میکند که طرف را دیگر توی کشور خودش هم راه ندهند!
به هرحال…. ما همچنان نخ مان دست دیگران است و کلاً از هر نوع رقص موزون و ناموزون استقبال میکنیم! باشد که یکی از آن نخ ها یکبار پاره شوند….!!


خدا قوت
D:
شما به سوغاتی اعتقاد دارین که ؟
نوشتهشده به دست مونا | 2009/07/15, 09:28بله…بله! حتماً!
نوشتهشده به دست Ãmir | 2009/07/15, 09:37شما همون اولش نوشتی ما ایرانی ها … از ونجایی که من یه دو رگه ی ناخالص محسوب میشم نظری نمی تونم داشته باشم کلاً … گفتم گفته باشم
نوشتهشده به دست آی دا | 2009/07/17, 04:06از اونجایی که خیلی خستم الان ، حس خوندن هیچیو ندارم ، یه خط از وسطای این خوندم ، و خط آخرشم خوندم ، بی اطلاع از همه چی ، کلا منم از هرگونه حرکت موزون استقبال میکنم ، یه سرم به اون پایین مایینازدم ، عکسای دربازه الی و پریزن برک رو هم دیدم ، خلاصه شرمنده شدم خیلی….
نوشتهشده به دست امیرعلی | 2009/07/18, 21:16سلام به دوست قدیمی که اگه یادت باشه یه دوره ای وبلاگم رو می خوندی و از این حرفهاااا….
یه درخواست داشتم که ممنون میشم اگه راهنماییم کنی من بدبخت بیچاره ی بینوا وبلاگم باز نمیشه و هرجی زور میزنم نمیدونم مشکل از کجاست شما وردپرسی ها رو که میبینم آپ میکنید مثل خر حسودیم میشه!!!
از کجا بفهمم چه دردی داره ؟؟
نوشتهشده به دست k | 2009/07/19, 13:51به به! چه عجب یاد وبلاگ نویسی افتادین!! قیلترینگ کار دستتون داده؟؟
از این آدرس وارد وبلاگ شو، احتمالاً مشکلت برطرف بشه
نوشتهشده به دست Ãmir | 2009/07/21, 06:54