چون اتفاقات زیاد افتاده سر این پریدن ما، اجازه میگیرم که خیلی تیتروار بنویسم چه اتفاقاتی افتاده… (جناس قلب داارد!)
هواپیمای تهرانجلس
صحبتش رو زیاد شنیده بودم که پروازهای خارجی خیلی دیدنیه که وقتی میری بنشینی سر جات، با وقتی که میخوای پیاده بشی انگار دو تا پرواز مختلفه…,ولی دیدنش چیز دیگرییست! خانم های محترم واقعاً سنگ تموم میگذارند و اینا! یعنی من، احساساتی که با دیدن وضعیت فوق بهم دست داد، اصلاً بعداً تو پروازهای خارجی و با دیدن اون همه خانم های محترم و غیره دست نداد به جان خودم! احساسات اصلاً مودبانه ای نیستند اینها!
به دنبال یک بلیط ناقابل – ایرانی مهربون یا…
رسیدم فرودگاه گوتنبرگ و باید بلیط بگیرم برای شهر مقصد…. نماینده محترم هواپیمای داخلی میگه زنگ بزن به این شماره…در به در دنبال اینکه چجوری زنگ بزنیم…تلفن ها همه سوئدی بلغور کرده ند و خوب دستمان از پایمان درازتر! یکی از ده ها ایرانی ای که اونجا منتظرند تا مسافرشون پیاده بشه از طیاره رو گیر میارم و ازش فقط میپرسم چجوری باید با اینا کار کنیم….وضعیت من اینجوری شده و تلفن هم ندارم. یه کم نگاه میکنه به تلفن عمومی و بعد اصرار میکنه که از موبایل اون زنگ بزنم. من هم که نمیخوام ایرانی بازی دربیارم و تو مملکت غریب پاچه یه هموطن رو بگیرم میخوام قبول نکنم، نمیذاره….من هم 15 دقیقه با موبایلش حرف زدم! خودش اصرار کرد خوب…!
گوتنبرگ: توی شهر
160 کرون باید پیاده میشدم که فقط اتوبوس من رو ببره تو شهر و برگردونه تا فرودگاه. از یه طرف هم دلم نمیومد الان که سه چهار ساعت تا پرواز بعدیم وقت دارم، دیدن شهر پرطرفداری مثل گوتنبرگ رو از دست بدم. این شد که رفتم که برم هم یه جا پیدا کنم که اینترنت هم داشته باشه. نامردا تو فرودگاه معادل 15 هزار تومن میگرفتن که یه ساعت بتونم از اینترنت استفاده کنم! این شد که رفتم کلی گشتم و کلی جالبناک شدم! چقدر ایرونی تو این شهر پیدا میشه! و جالبتر از اون اینکه باید حتماً هم ایرونی بودنشون رو داد بزنند….حالا فرقی نمیکنه بسیجی باشه یا سازمان مجاهدین خلق! یه بلندگو باید بذارن با یه صدای ناخنجار! آهنگ پخش کنه. یه جا با امام حسین و شربت نذری و مرگ بر امریکا خودشون رو خفه میکنند، یه جا هم با عکسهای مرگ بر رییس جمهور و رهبر و درود بر مریم اینای رجوی!
امنیت پرواز فرودگاه گوتنبرگ
میخوام سوار هواپیمای استکهلم بشم تو گیت بازرسی نزدیکه شلوارمون رو هم دربیارن! البته اگر کمرش گشادتر از این بود همینطور هم میشد! همه چی رو دقیق چک میکنه بعد از تو کیفم یه اسپری نو درمیاره میگه این 200 میلی لیتره. میگم خوب؟ میگه بالای 100 میلی مایعات ممنوعه و یا باید برگردم کیفم رو هم بدم تو بار یا اینکه بندازمش دور….منم که زندگیم توشه به همراه لپتاب، میگم بندازش دور! …بماند که اصلاً هم شارژ نداشت که بخوام ازش تو هواپیما استفاده کنم!
لعنتی حرف هم حالیش نمیشد که بگم بابا من سر تا پام عرق کرده بدون اون اسپری تا سه ردیف پشت و جلوم بهم به سوئدی فحش میدن!
هتل
ساعت 10.30 رسیدم به هتلی که از یه هفته پیش رزرو کرده بودم. زنگ هاشون که زنگ نیستن، درباز کن اتوماتند که باید کد درست رو وارد کنی تا باز بشن. من هم کد بلد نیستم کسی هم بیدار نیست که باز کنه این در رو! شانس آوردم یک خانواده ای داشتند میرفتند بیرون که من تونستم برم تو. یه نامه گذاشته بودند به اسم من روی پیشخون که کلید اتاق توش بود! میبینین تو رو خدا چه روزگاریه اونور دنیا؟! نه بیعانه ای نه چیزی نه عدم اعتمادی، هیچی! تا همین الان هم که دارم بعد از دو روز اینا رو مینویسم هنوز یه کارت شناسایی از من نخواسته ند! روزگار رو میبینین؟!! حالا شما جرات دارین روم به دیفال، شورتتون رو یه دقیقه بذارین بیرون ببینین دو دقیقه بعدش سرجاش هست یا نه!!
ببخشید دیگه، خیلی تیتروار شد!
همراه توهم باشید برای مطالب بیشتر از این دست…


به سلامتی رفتی آمیروووووووووووووووووو!
نگران شده بودم از نبودت در نت!
مشکلی داشتی زنگ بزن راهنماییت کنم! البته با گوشی همون آقاهه
موفق باشی و خوش بگذره هم!
نوشتهشده به دست سینتیا | 2009/08/25, 23:21مثل همیشه خوب نوشتی. نوشته هات رو دوست دارم.
موفق باشی
نوشتهشده به دست دکتر ریتالین | 2009/08/26, 08:47قربون دکتر!
نوشتهشده به دست Ãmir | 2009/08/27, 12:10آفرین.. همینجوری ادامه بده
نوشتهشده به دست Calabros | 2009/08/26, 10:48باید کلی واسه خودم ماجرا جور کنم خوب….کی پولش رو میده؟!
نوشتهشده به دست Ãmir | 2009/08/27, 12:11شفق رو دیدی یا نه هنوز؟
شورتتو چی؟در اوردی یه دقیقه بذاری بیرون یا نه؟اگه هنوز در نیاوردی پس گفته هات کذب محضه.گیرم که ازت مارت شناسایی نخوان.چه ربطی به شورت داره؟واسه بلاگ بعدی شورت رو امتحان کن بعد از امنیت اونجا هوار بزن.یوهاهاهاها.حال کردی عجب ترور شخصیتت کردم؟
ضمنا اخرین بارت باشه میری جایی که روی عکس آقام پاک یادت نره کشیده باشن.
نوشتهشده به دست پریا | 2009/08/26, 10:52وسط تابستون شفق کجا بود؟!!
در مورد تکذیبه ت هم باید بگم که بعضی چیزها نیاز به تجربه ندارن…تحقیق کنی میفهمیشون!
نوشتهشده به دست Ãmir | 2009/08/27, 12:10منظورم از مارت همون کارت و مارت بود.
نوشتهشده به دست پریا | 2009/08/26, 10:52خیلی جالب بود!امیدوارم تا آخرش هم این انرژی رو داشته باشی که همه اتفاقات و با جزئیاتش تعریف کنی.
خوش باشی.
نوشتهشده به دست Hey jud | 2009/08/26, 12:18امیدوارم.
نوشتهشده به دست Ãmir | 2009/08/27, 12:09چقدر خوشحالم که رفتی و موفق شدی. کلی بهت خوش بگذره. ببخشید که ندیدمت.
نوشتهشده به دست مریم | 2009/08/29, 05:39بخشیدیم!!
نوشتهشده به دست Ãmir | 2009/08/29, 12:26آخيش تفلك رفته اين اروپايي هاي رنگ پريده رو ديده مثل اجداد قجريش واترقيه احساساتشون
نوشتهشده به دست تماشا | 2009/09/06, 09:16هاااااااا؟!!؟؟!
نوشتهشده به دست Ãmir | 2009/09/06, 12:25