//
you're reading...
شخصی

سرگشته در ترجمه


دیشب برای دفعه دوم، فیلم Lost in Translation سوفیا کوپولا رو دیدم. فیلم واقعاً جذابیه و اگه دسترسی داشتین، از دستش ندین. اینو از این چهت می گم که مخصوص اکثر سلیقه ها هست. یعنی فکر نمی کنم کسی رو ناراضی بذاره.
اطلاعات فیلم>> http://www.imdb.com/title/tt0335266/#comment

خلاصه فیلم >> باب هریس (بیل مورای) بازیگر معروف آمریکا، برای تبلیغ برای یک شرکت تولیدکننده ویسکی ژاپنی به این کشور سفر می کند و در میان خستگی و کسلی ناشی از سفر و دلزدگی از یکنواختی زندگیش با دختری آمریکایی به نام شارلوت ( اسکارلت یوهانسون) آشنا می شود. شارلوت فارغ اتحصیل رشته فلسفه است و دو سال است که با یک عکاس ازدواج کرده و به خاطر کار او به همراهش به ژاپن آمده. اما به تدریج پی می برد که زندگیش آنطور که انتظار داشته پیش نرفته است. این دو با نقاط مشترکی که در یکدیگر پیدا کرده اند و به رغم تفاوت سنی قابل ملاحظه بینشان، رابطه دوستی صمیمانه ای را پی می ریزند که آنها را در غیاب فرهنگ آشنای خودشان و در تقابل با فرهنگ ژاپن دلگرم می کند.

درجه بندی فیلم >> R به خاطر یک سکانس جنسی
مخاطبان >> مناسب برای افراد بالای 12 سال (از لحاظ مضمون و لطافت موضوعی)
بررسی فیلم >>
بیل مورای با ایفای نقش در این فیلم تا مرز گرفتن جیازه اسکار بهترین بازیگر مرد هم پیش رفت ولی خوب، رقابت رو به جانی دپ و کاپیتان اسپاروی دزدان دریایی کاراییب باخت و البته سر همون جریان هم از طرف مجری مراسم اسکار ( که اگه درست یادم مونده باشه بیلی کریستال بود) تیکه خورد! ولی به هرحال برای ابن نقش خیلی زحمت کشیده و انصافاً می تونست برنده اسکار باشه. بازی کردن نقش یک فرد دورافتاده از فرهنگ که درحال تطبیق با فرهنگ جدیده وبه نمایش گذاشتن فشارهای روحی وارده ناشی از این موضوع و اختلاف ساعت ، کار سختی بود که بیل مورای به خوبی از پسش بر اومده. همین طور بی توجهی نسبی و تدریجی همسر و بچه هاش در آمریکا در گفتار و ظاهرش تاثیر گذاشته. در حالی که باب هریس، باطناً یه انسان شاد و سرزنده س که اینو در طول فیلم کاملاً می بینیم. در طرف دیگه، همین مسایل برای شارلوت که نقشش رو اسکارلت یوهانسون، بازیگر موردعلاقه من بازی میکنه هم وجود داره. علاوه بر اینکه اون دنبال راهیه که گرایش موردعلاقه اش (فلسفه) رو در زندگی مردم ژاپن هم پیدا کنه و همین، سرگردانی اون رو بیشتر می کنه. مشکل دیگه، شوهریه که مرموزه و به قول خود شارلوت واقعاً نمی دونه با کی ازدواج کرده. خوب این سرگردانی ها در هر دوی اینها دیده می شه و اونها که ظاهراً از پیدا کردن فرد متناسب با نیازشون در زندگی روزمره شون ناامید شده ان، وقتی به هم می رسن و به تدریج هم رو درک می کنن به دنبال وجوه مورد علاقه شون در زندگی می رن. شاد بودن یکی از اصول اونهاس اما از لودگی و عامه گرایی متنفرن (هرچند که در تقابل با جامعه مجبور می شن به خیلی از مسایل تن بدن). در نهایت چیزی که از این فیلم در درجه اول به یاد می مونه، بازی بازیگرای نقش اولشه که تاثیر نقش رو به شکل کم نظیری به تماشاگر انتقال می دن.
بازیگرای مکمل و حاشیه ای فیلم هم بازیهای قابل قبولی دارن و در واقع نقشی نبوده که بازی بازیگرش تو ذوق بزنه. در واقع می شده گفت که انتخاب بازیگران به درستی انجام شده.
وقتی داشتم پشت صحنه فیلم رو می دیدم، متوجه شدم که کارگدانی این فیلم با توجه به محیط پرجمعیت و پرتردد داخل توکیو، کار بسیار دشواری بوده و سوفیا کاپولا، که به همراهی همسرش این فیلم را ساختن، با توجه سن کمی که داشته، کار بزرگی رو انجام داده. انتخاب زوایای فیلمبرداری، انتخاب موسیقی فیلم ، طراحی لباس ها، همگی در خدمت فیلم بودن و تاثیر کاملی روی من تماشاگر داشتن. اما مهمتر از همه اینها، فیلمنامه س که در کنار بازیگری، نقطه عطف فیلم محسوب می شه. بدون شک، دیالوگ های لذت بخش رد و بدل شده در طول فیلم، موثرترین عامل جلوبرنده فیلم بوده. طنز قوی فیلم به صورت زیرپوستی و به خصوص در دیالوگ های باب هریس، حتی در لحظاتی که ضرباهنگ فیلم کم می شه، باعث شده که اصلاً احساس یکنواختی یا خستگی به تماشاگر دست نده. این ویژگی ای که خیلی از
فیلم های مشابه در این ژانر ازش بی بهره ن.
در مجموع فیلمییه که بارها ارزش دیدن داره که هردفعه به یک وجهی از جنبه های شخصیت کاراکترهای اون پی
می بریم.
وقتی فیلمی قرار باشه تاثیرگذار باشه، این تاثیر رو از اولین صحنه اش داره و تا آخرین سکانس از فیلم باقی می مونه. در مورد این فیلم هم همین قضیه صادقه. اولین صحنه فیلم کلوزآپی از زیرشلواری رنگی شارلوته در حالیکه دوربین از پشت ،داره ازش که روی تخت اتاقش دراز کشیده فیلم می گیره و بعد تا دقایقی بعد از این شروع اصلاً به سراغ داستان شارلوت نمیاد وتماشاگر رو با دنیای باب درگیر می کنه در حالیکه ما رو در انتظار شروع ماجرای شارلوت نگه می داره. پایان مبهم فیلم هم به اندازه کافی تماشاگر رو درگیر نگه می داره که باب در گوش شارلوت چی گفت که ما نباید بدونیم.
داستان فیلم با ورود باب هریس به ژاپن شروع می شه و با ترکش به سمت فرودگاه به پایان می رسه. انگار که همه ی فیلم متعلق به بیل مورای و شخصیتش داره. در طرف مقابل، اسکارلت یوهانسون، باوجود حضور نمادین در سکانس شروع فیلم، بعداً وارد قصه می شه و انگار که شخصیت او وارد زندگی باب و وارد حوزه دید ما از داستان می شه و در انتها هم در انتهای فیلم بعد از خداحافظی با باب، از داستان خارج می شه. ولی همه از ابتدا و هم در پایان، در فیلم موثره.
از نقطه نظر داستانی، فیلم رو می تونیم به دو یا سه قسمت تقسیم کنیم. در قسمت اول ، کارگردان، دو شخصیت اصلی فیلم رو کاملاً دور از هم نگاه می داره و فقط یکی دو نقطه ی تقاطع برای اونها در نظر می گیره (مثل صحنه داخل آسانسور یا برخورد اونها در بار). این بخش رو می تونیم قسمت کند فیلم قلمداد کنیم (درحالیکه فیلم داره به سرعت جلو می ره و این خودش از شاهکارهای فیلمه).شخصیت ها، در حال غرق شدن در تنهایی و بی خوابی خودشون هستن ولی اتفاقات اینچنینی (برخوردهای اتفاقی و البته بدون حاصل در زمان حال) داستان رو به هرشکلی هست برای این دو و همین طور برای ما ، با انرژی به جلو می بره. با نزدیک شدن کاراکتر ها به هم ، ضرباهنگ فیلم به شدت تغییر می کنه. همه چیز حالت رویاگونه پیدا می کنه درحالیکه ما بروز اتفاقات رو به همراه کاراکترها واقعاً حس می کنیم. از اینجاست که وارد قسمت دوم داستان می شیم. جایی که باب و شارلوت سعی می کنن که از خودشون رو از احساسات تنهایی و بی خوابی در بخش اول، دور کنن، و البته در این راه هم موفقند، هرچند در لحظاتی باز هم می بینیم که از حس و حال جاری در دقایق درحال گذر در بخش دوم می افتند. انگار که می خوان به خودشون و تماشاگر بخش اول و لحظات انفصال رو یادآوری کنن. به همین خاطره که یک جا، شارلوت به باب می گه: «بیا هیچ وقت دیگه به اینجا برنگردیم، به خاطر اینکه دیگه انقدر بهمون خوش نمی گذره» و این نشون دهنده این موضوعه که اونا صرفاً ناراحتیاشون را عقب انداختن.
همه چیز تو این فیلم واقعیه. اتفاقی نمی افته که شما با دیدنش بگین واسه ی خوشآیند ما گذاشتن یا این قضیه هیچ وقت نمی تونه اتفاق بیفته. همه چیز دقیقاً همون جوری که دنیای دور و ور ما ممکنه پیش بیاد، اتفاق می افته. شما هیچ وقت نخواهید دید که باب برای شارلوت (و برعکس) احساسی رو که بهش داره بیان کنه، چون شما هم درچنین موقعیتی احساستون رو برای کسی که دوستش دارین تشریح نمی کنی و دوطرف اینو از برخورد و رفتارشون متوجه
می شن.
در نهایت، این فیلم رو می تونم معجونی از کمدی، درام و رومانس تلقی کنم. کمدی ای که تو بعضی لحظات شما را رو از ته دل می خندونه، درامی که تا مدت ها شما رو در حسرت انتهای غم انگیزش می ذاره و رومانسی که به شما معنای واقعی دوست داشتن و تفاهم رو معرفی می کنه . اما نه کمدی ای که به لودگی و سطحی نگری کشیده بشه ، نه درامی که بخواد اشکتون رو دربیاره و نه رومانسی که بخواد مثل خیلی از فیلمهای هالیوودی کم مایه، همه چیز رو در عشق های سطحی خلاصه کنه.
بارم میگم اگر فیلم رو ندیدین حتماً ببینین ، و اگه دیدین سعی کنین دوباره ببینین.

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

کافه‌توهم را از فید دنبال کنید

نویسندگان:

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

به 80 مشترک دیگر بپیوندید

لایک خور


لینک‌های خوشمزه

RSS لینک‌دونی گودری دوستان

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.