//
you're reading...
شخصی

یه کپه روزمرگی!


آخی… بعد از چند روز دوباره وقت کردم که بیام اینجا و یه پست از خودم در کنم! دلم مث کوچه ی…کوچه ی….مممم…مث یه کوچه ی باریک که یه طرفش رو کندن و به اندازه ی رد شدن یک هویج پخته جای عبور گذاشتن، برای نوشتن تنگ شده بود. بعد از یکی دوتا پست شلوغ که بازدید وبلاگم رو اندازه ی دونه های نیم کیلو انار ترش افزایش داد (چی شد؟ هوس انار کردین؟!) الان احساس می کنم که به یه کم آرامش احتیاج دارم. این جور موقعیت ها، یه ذهنیت خوبی به آدم می ده که وقتی تو زندگی حقیقی به یه نون و نوایی و قدرت و مقامی
می رسی چه جوری با دیگران برخورد می کنی. (دیگران،اینجا کسایی هستن که میان و کامنت میذارن) خلاصه…می خوام یه کم روزمرگی در کنم: .

این دو روز خیلی سرم شولوغ شد.

image005.gifچهارشنبه که از صبح کله سحر پاشدم و رفتم کلاس و بعد از اون رفتم که برم جایی که برای کار تماس گرفته بودم. در وقع برای کارآموزی. چون کار که واسه ما نیست…واسه اوناییه که پارتی دارن. متاسفانه جایی که رفتم، یه مقداری کمی تا قسمتی خیلی! از اون چیزی که فکر می کردم نازل تر بود . بیشتر شبیه یه کارگاه فنی بود تا یه شرکت کامپیوتری. بیغوله ای بود که یه جورایی پیمانکار کارهای برقی و البته…کامپیوتری کارفرماها بود. کارهای شبکه که من برای اون باهاش تماس گرفته بودم هم گوشه ای از کارهاشون رو تشخیص می داد و البته خیلی سطح پایین. در واقع از ساده ترین کار که داکت کشی و
راه اندازی سخت افزار شبکه (پایه شبکه) بود شروع می شد و به قول خود اونی که باهاش صحبت کردم، تا پشت کامپیوتر نشستن هم شامل می شد. مشکل اینجا بود که از اونجایی که این شرکت از این خرده های بازار محسوب می شد، تعداد کمی آدم توش کار می کردن و البته با صحبت هایی که مدیر اونجا (که یه جوون نه چندان خوش صحبت ولی مودب) باهام داشت متوجه شدم که باید تو همه جور کاری باهاشون همکاری کنم. برای اینکه کار دستم رو هم بسنجه منو فرستاد تا با یکی از کارمنداش (؟) بریم تا کابل کشی یه شرکت رو انجام بدیم. غافل از اینکه منظور از کابل کشی، سیم کشی از پریز برق از یه طرف اتاق به طرف دیگه و داکت زدن بود و منظور از کارمندش، یه جوون برقکار با مدرک (احتمالاً) کاردانی بود! واقعاً برای خودم متاسف شدم….آخر کار قرار شد که آقاهه بهم زنگ بزنه و برای یه قرار دیگه تو آموزش پرورش و اینبار برای محک زدن دست به کار با کامپیوتر من باهام تماس بگیره!!

clip-image003211.jpgبگذریم… من تا ساعت 2.5 اونجا بودم و ساعت 3 با بدبختی نعش گرمازده ی خودم رو رسوندم به خونه و ناهار خوردم. ساعت 3.5 هم دوباره زدم بیرون که برم دکتر. اما چه دکتری…از اینایی که از سه ماه قبل وقت می ده و حالا فرض کنید که بدون وقت بخواین برین تو! چشمتون روز بعد نبینه! ساعت 4 تا رفتیم تو (من و چهارپنج نفر دیگه که مث من بدون وقت اومده بودن) و منتظر شدیم تا دکتر بیاد، شد 5.30 و از همون موقع هم مریض های وقت قبلی هم یکی یکی شروع کردن به اومدن. منم خیلی امیدوارانه منتظر شدم که نوبتم بشه! ولی این امیدواری گاهی وقتا چیز اصلاً خوبی نیست! مثل همین دفعه که منو متقاعد کرد تا ساعت 8.15 منتظر بشم که برم و وجنات آقای دکتر رو برانداز کنم! متوجه هستین؟!! 4 تا 8.15 تو اتاق انتظار، نشستم و در و دیوار رو نگاه کردم و قدم زدم و البته حدود نیم ساعتش رو هم مجله خوندم.

راستی دکتر گوش و حلق و بینی بود و منم واسه ی گیجی احمقانه ایکه 20 روزه که بهش دچار شدم پیشش رفتم. یحتملاً سینوس ها آتیش بازی به راه انداختن.

آقای دکتر یه قرص داد و چندتا آمپول تقویتی و البته یه سیتی اسکن که امروز صبح رفتم و مغز شریفم رو دادم ازش عکس بگیرن که تو خاطره ی بشر ثبت بشه. چه زمونه ای شده که واسه یه سیتی اسکن ناقابل با بیمه باید 26 تومن ناقابل تر رو مث برگ گلهای شقایق، پرپر کنی و فوت کنی طرف مدخل ورودی جیب صندوق دار آزمایشگاه! حالا چرا شقایق…واقعاً هیچ ایده ای ندارم!

1norapianol-468x351.jpg ظهر هم جلسه ی اول کلاس پیانوم بود. بعد از شیش هفت ماه تلاش برای جا زدن خودم به عنوان یه گیتاریست ژیگول ژانگولر، بالاخره اونو ولش کردم و اومدم طرف سازی که همیشه رویای یاد گرفتنش رو داشتم. گرچه مدت هاست که پیانو رو آماتوری
می زنم، اما به همون اندازه هم زمان برده که استیل نشستن و آرایش دست ها و انگشت ها هم به شکل جغول بغول «آهفول» جا افتاده! (این لغت رو همین الان از خودم در کردم. از تراوشات ذهنی لحظه ای منه! معنیش همونیه که می بینید، یعنی awful با حس دردناکمند!)

ساعت 2 هم با یکی از دوستای دوران دانشگاهم قرار داشتم که بریم سور حقوق اولش رو با نامردی به رگ بزنیم! (از آدمی که
عقده ی کار داشته باشه انتظار دیگه ای دارین؟!)

تا حوالی عصر (اگه گفتین یعنی تا کی؟!) می چرخیدیم و می خوردیم و بعد من تصمیم گرفتم که برم خونه تا به کلاس زبانم برسم. 6.30 تو میدون ونک… خوب البته به لطف برداشتن ماشین و خلوت بودن بزرگراه همت بدون مشکل به کلاسم هم رسیدم، تو کلاس هم خوردیم و خندیدیم و بازم خوردیم و البته یه کم هم درس خوندیم و بعد اومدم خونه! با یه وقفه وسط راه، که آمپول امروز رو بدم فرو کنن!… و الانم که در حال پارکنویس کردن تراوشات ذهنی ای هستم که وصفش تو متن رفت!

حالا خودمونیم، چند درصد شما بیشتر از دو پاراگراف از بلغورجات بالا رو خوندید؟ (مساله اینجاس که اولش که شروع کردم به نوشتن، تصمیم داشتم که بیشتر از چهارخط ننویسم! ولی لامصب اراده ی دلبندم کولاک کرده…!

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

12 thoughts on “یه کپه روزمرگی!

  1. اميركم همش رو خوندم!! واقعا» تو به اينا مي گي روز مرگي.. بابا واسه خودت كلي برنامه داري.. هيچ كجاش روز مرگي نبود مامان!

    سلام اولیس جون. خوشحال شدم که اسم تو رو تو کامنتام دیدم! به اینا نگم روزمرگی به چی بگم؟ (من همینم دیگه!)

    Posted by olis | 2007/08/03, 16:20
  2. الهي مادرت نبينه اون روزي رو كه سر و كار پسرش با سي تي اسكن بيفته!! خدا مرگم بده چي شده؟ نكنه زبونم لال….!

    نکنه زبونت لال…؟!! الان من رو گذاشتی تو استرس!

    Posted by olis | 2007/08/03, 16:22
  3. چه جالب!

    Posted by cynthia | 2007/08/03, 22:55
  4. همشو خوندم!

    Posted by مهدی(باغ آلبالو) | 2007/08/04, 04:46
  5. روزمرگی …

    Posted by parissa | 2007/08/04, 13:33
  6. امیر اگه آدرس دوستات رو تصحیح کنی ممنون میشم. بعضی هاشون رو میخوام بخونم ولی هی باید برم از تو کامنت ها برم وبلاگشون چون آدرسهای کناری غلط هستن.

    یعنی چی؟ من همه رو چک کردم

    Posted by Cynthia | 2007/08/04, 23:47
  7. من مرده این ازاده دلبندتم

    Posted by اریک | 2007/08/05, 09:12
  8. ببخشید اراده

    دو کلمه هم حرف میزنی توش غلط داری!!! واقعاً که!

    Posted by اریک | 2007/08/05, 09:13
  9. che roozmaregiye shoolooghi! albate man kolan ba roozmaregi neveshtan movafegham,,,i like it!

    Posted by ghogha | 2007/08/05, 10:34
  10. آمیر و اولیس عزیز:من از همین جا پیشاپیش شروع زندگی مشترک را به شما تبریک می گویم و سفر خوشی را برای شما آرزومندم.

    یعنی چی؟! حالت خوبه؟! من از همینجا پیشاپیش همه چی رو تکذیب می کنم! نیمای زرد!!

    Posted by نیما | 2007/08/06, 09:11
  11. منظورم ادرسهایی بود که باید بشن آی آر. البته ببخشید که فضولی می کنم. خبریه؟ ما هم می تونیم تبریک بگیم؟

    آدرسهای دات کام که مشکلی ندارن.
    خبری نیست…تبریک هم نمی تونین بگین! مگه اینکه چیزی باشه و من خبر نداشته باشم

    Posted by Cynthia | 2007/08/06, 09:48
  12. من حالم خوبه اصلنم زرد نیستم چون تو کامنتدونی هام قربون صدقه ی کسی نمی رم؛از تو بعیده آمیر جان که از دست من شاکی باشی .بابا ما ناسلامتی چند بار با هم تو چمن مصنوعی پارک لاله توپ زدیم؛چاکریم.

    خوب حال ما قربون صدقه کسی رفتیم گناه کبیره کردیم؟ اصلاً می دونی چیه؟! یاد اون زمونی افتادم که دو نفر تو خیابون با هم راه می رفتن، میومدن میگرفتنشون همونجا عقدشون میکردند!
    فوتبال جدا، درس جدا، بحث هم جدا! گودرز چه ربطی به شقایق داره؟!! :))

    Posted by نیما | 2007/08/06, 22:59

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

کافه‌توهم را از فید دنبال کنید

نویسندگان:

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

به 80 مشترک دیگر بپیوندید

لایک خور


لینک‌های خوشمزه

RSS لینک‌دونی گودری دوستان

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.