//
you're reading...
وبلاگ, شخصی

Feelings ,Passions and Other stories


تو دنیای حقیقی، من دوستان زیادی ندارم؛ یعنی اینم نیست که با هیچ کی نشست و برخاست نداشته باشم.چرا.. اتفاقاً کم و بیش از هرفرصتی استفاده می کنم که با دوستای دوران دانشجویی برم بیرون. اما اونقدر آدم رفیق بازی نیستم که بگی به خاطر دوستاش از هرچیزی می گذره. دوستی مهمه…شامل ارزش های بزرگی می شه، اما ارزش های دیگه هم هستن که نمیشه به هرقیمت زیرپاشون گذاشت.
سر این موضوع هم همیشه با یکی از بچه ها بحث داشتیم. الان دیگه نزدیک پنج ساله که همدیگه رو میشناسیم و سال آخر دانشگاه رو با هم همخونه بودیم./

یکی از بدی های وبلاگ نویسی اینه که شاید توقع داشته باشی که تمام دوستای حقیقیت، جزو خواننده های مجازیت هم باشن، یا حداقل هرچندوقت یه بار بهت سر بزنن. اگه این قضیه پیش نیاد هم ممکنه فکر کنی که چقدر دوستای مزخرفی هستن! یا اینکه اصلاً به چیزی که اینجا می نویسی اهمیت نمی دن…

اما یکی از مهمترین مزیت های این جریان، اینه که تمام چیزایی رو که فکر می کنی خارج از مانیتور نمی تونی به زبون بیاری، اینجا می ریزی رو کاغذ (؟!) بدون اینکه نگران باشی دوستای حقیقی مذکور، ازش خبردار بشن. حالا چه خوب، چه بد.

این هفته ای که گذشت، یکی از دوستام از مشهد اومده بود تهران.شاید بهتره بگم دوست یکی از دوستان! بهترترش اینه که بگم دوست دختر یکی از دوستام. البته خودش چیز دیگه ای می گه…این دوست دومی رو می گم! به هرحال ما دوران خوبی تو مشهد داشتیم و دور از هرگونه احساس غیرمتعارف، تو یه محیط صمیمی، با هم بودیم. خوب…البته خیلی دوستش داشتم. احترام خاصی براش قائلم ولی عجیب اینکه همون موقع هم می خواستم که همیشه پیشش باشم. از طرف دیگه، تو جریان رفاقت های چندین ساله، من هیچ وقت نمیتونم به رفیقم خیانت کنم و مثلاً دوست دخترش رو ازش قاپ بزنم! (البته از این اصطلاح اصلاً خوشم نمیاد ولی جور دیگه ای نمی تونم بگم) اما این دو سه روز و این یکی دوباری که دیدمش، احساساتی داشتم که فراتر از اون چیزایی بود که قبلاً هم بوده. احساس دلتنگی شدیدی که بعد از خداحافظی باهاش، بهم دست داد نمی تونست یه دلتنگی بین دوستان معمولی باشه. نمی خوام بگم عشق و اینا…نه، چون اونجوری بعدها مزه ی عاشقی از بین میره. گفتم بذار یکی دو روز بگذره، شاید از ذهنم بره بیرون. ولی الان بعد از دو روز از خداحافظی، بهتر که نشدم هیچ، بدتر هم شدم.
فکر می کنم که روز پنج شنبه یه تیکه از روحم رو از دست دادم (دیگه نه به اون حد ها! ولی بالاخره!).
نمی دونم چیکار باید بکنم که از شر این احساس احمقانه خلاص بشم.
یکی به من بگه من باید چیکار کنم؟! دارم دق می کنم.

پی نوشت: راستش در طول مدت نوشتن این مطلب به شدت دوست داشتم اسم تک تک اشخاص حقیقی رو بیارم. ولی نتونستم…

پ ن2 : دوستی ارزش های خودشو داره…نمیشه به خاطر چیزای دیگه، ارزش های دوستی رو زیرپا گذاشت.

پ ن 3» من آدمی نیستم که راحت بتونم احساسم رو به زبون بیارم. یعنی خیلی سخت…خیلی خیلی مشکل.

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

8 thoughts on “Feelings ,Passions and Other stories

  1. نمیدونم چی بگم. خیلی سخته. اگه عقلم به جایی رسید میگم بهت. حضورا.

    Posted by آتوسا | 2007/08/11, 17:06
  2. هوم…..حرفتو بذن ببین چی میشه..اگه نگی بعدا هی کلی به خودت فحش می دی.

    مساله اینه که نمی خوام خودم رو قاطی ماجرایی کنم که سرانجام نداره. من از طرف اون دوست دومی مشکلی ندارم! مشکلم با خودمه.

    Posted by مهدی(باغ آلبالو( | 2007/08/11, 22:11
  3. اولين باريه كه ميام اينجا! پس خوشوقتم! 😀 … يه چيزي برام عجيبه! منم همينم منظورم در مورد رفيق بازي و اينجور چيزهاست… شايد يه درد مشتركه چون خيلي از افراديكه ناديده ميشناسمشون همينطورن!
    در مورد حس بدي كه تو وجودت رخنه كرده … اگه به قسمت و سرنوشت اعتقاد داري پس خودتو بسپر به دست سرنوشت … در ضمن دوست!! هيچ احساسي احمقانه نيست ، حتي اونهائيكه به ظاهر و از ديد تو و من احمقانه هستن در آينده حوادثي رو رقم ميزنن كه خودت هم مات و مبهوت ميموني كه چه ديدي نسبت به اين موضوع داشتم و چي شد!
    به هر حال مطمئنم بهترين اتفاق برات پيش مياد… پس نگران نباش… اميدو.ارم دچار افت انرژي و بي حوصلگي نشي… آميـــن 😦

    سلام. خوشحالم که وبلاگ من رو برای خوندن انتخاب کردید و از این حرفا! خوب البته مرسی از راهنماییت. ولی اگه دقت کرده باشی، من اینجام…تو تهران و اون اونجا…. سرنوشت هیچ غلطی نمی تواند بکند! ما خودمان تو دهن این سرنوشت… که نمی تونیم بزنیم! ولی ما خودمان سرنوشت تعیین می کنیم! D:

    Posted by rokhsaare | 2007/08/12, 13:04
  4. با قسمت اول نوشته کاملا» موافقم و شاید دلیل اینکه بلاگ راه انداختم همینه ولی اتفاقا» خوشحالم که دوستای غیر مجازی ام به من سر نمی زنند.در مورد اون یکی قضیه هم باید بگم هر آدمی باید یک روز توی این وضع گیر کنه باور کن ولی مهم تصمیم خودته چون تو باغبان زندگی خودت هستی
    شرمنده که زیاد حرف زدم

    آز آخر… سه خط حرف که زیاد نیست! آره راست میگی شتریه که در خونه ی هربدبختی می خوابه! وبلاگت؟ نمی گی کجایی؟!

    Posted by lord13 | 2007/08/12, 18:54
  5. امیر جانم
    باید اعتراف کنم این پستت واقعاً متفاوت بود داشتم به این مسئله که تو خیلی بی احساسی اعتقاد پیدا می کردم و بعضی وقت ها که پستات رو می خوندم می گفتم امیر با وجود سن و سالش رفتار یه مرد جاافتاده رو داره در جایی که احمق هایی تو سن های دور و بر سی هنوز درگیر مسائل در پیت عشقولانه و عزاداری برای چیزها و انسان های واهی اند…به هر شکل واقعاً از اینکه کشف کردم در پسرم احساسی وجود داره جا خوردم و خوشحال شدم…نگران نباش بذار همه چیز روال عادی خودشو طی کنه…من دوستی رو که یکسال ازش خبر نداشتم نه دیده بودمش نه چیزی نوشته بود هیچی هیچی فکر کن! کسی که هر روز ببینیش باهاش حرف بزنی و اونقدر به تو نزدیک باشه که در استقلال وجودی خودت شک کنی یکسال نبینی … و یهو بعد یکسال یه دوست دیگه چندین نامه ی پست نشده بده دستت و بگه حالش خوبه و بهتر از همه اون عذابی که کشیدی چون فکر می کردی فراموشت کرده و… از بین بره
    الآن من حالم خیلی خوبه فکر می کنم دوباره دارم خودم می شم و چیزایی که فراموش کردم به یادم میاد ویوا ویوا…
    امیروی مامانی دوستت دارم همه رو دوست دارم احمدی نژادم دوست دارم
    دنیا زیباست
    زندگی قشنگه
    حال آریانا خوب خیلی زیاد خیلی زیاد
    من عاشق رابین ویلیامزم امیر خیلی دوستش دارم حتماً در موردش بنویس
    قاپ زدن دوست دختر مردمم کار خوبی نیست پسرم

    منم دوستت دارم: انقدر!! ولی خوب…هیچ وقت نمیام احساس عقشولانه م رو به احمدی نژاد تو یه جمله با تو قرار بدم!!
    مرسی از تعریفت. واقعاً ممنون. راستش فکر نمی کردم که بیان احساسات تو جایی که توهم حرف اول رو می زنه انقدر مهم باشه!
    اونم رابی ویلیامزه نه رابین. این یکی خواننده س. آدم بدیه!! ولی من دارم درباره ش می نویسم.اون یکی بازیگره…خیلی دوست داشتنیه! حالا تو کدوم طرفی!!

    Posted by ariyana1365 | 2007/08/13, 12:04
  6. آمير؟ اينكه ما خودمان سرنوشت را تعيين ميكنيم كاملاً‌درسته ، منم معتقدم رفتار و كردار ما تعيين كننده ي سرنوشته!
    اما من و اينجام تو تهران و اون اونجا؟؟؟ دوستي دارم كه الان د رفرانسه زندگي ميكنه… دوست من اينجا بود در تهران و اون كسيكه دوستش ميداشت فرانسه بود در يكي از شهرهاي نزديك كوههاي آلپ!
    حالا خودت بگو ! تهران كجا و كوههاي آلپ كجا 😉

    من انقدر به این نظریه سنروشت از پیش تعیین شده از علاقه دارم… مارتیکس مارتیکسه!! اند توهمه!!
    خوب البته حرفات کاملاً درست ولی…ولی هم نداره. مرسی از اشتراک گذاردن افکار و تجربه هات.

    Posted by rokhsaare | 2007/08/13, 14:47
  7. پارت دوم شدید درسته. اصلن لذت بلاگ نویسی به اینه که تو حرفایی که جای دیگه نمیزنیو اینجا بریزی بیرون. وگرنه اگه بخوای رفقای حقیقیتو اینجا جمع کنی و بخوای باشون گپ بزنی که خب دیگه چه کاریه تلفنو بر میداری باشون میحرفی دیگه بلاگ لازم نیس.
    قسمت بعدیم نظر خاصی ندارم ولی رویهمرفته چه اشکالی داره آدم هرکسیو دوس داشته باشه حالا میخواد پارتنر دوستش باشه یا هر کی دیگه

    تلفن خطرناکه حسن! ممکنه خط رو خط بشه حسن!!

    Posted by یواشکیهای غوغا | 2007/08/13, 15:34
  8. اشتباه می کنی رابین ویلیامزه

    Posted by ariyana1365 | 2007/08/13, 18:25

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

کافه‌توهم را از فید دنبال کنید

نویسندگان:

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

به 80 مشترک دیگر بپیوندید

لایک خور


لینک‌های خوشمزه

RSS لینک‌دونی گودری دوستان

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.