//
you're reading...
توهم, خزعبلات مجانی

یوهاهاهاها! میخورمت!!


امروز با امین رفتیم میدون فردوسی به آدرسی که داده بودن به عنوان یه تولیدی لوازم کوهنوردی. زنگ زدیم، بدون اینکه کسی جواب بده در باز شد! اول که وارد ساختمون شدیم، با یه خرابه که سالیان ساله کسی پا توش نذاشته روبرو شدیم. مث این خونه هایی که صاحباش از دست ارواح خبیثه فرار کردن. هرچی جلوتر رفتیم، تاریکتر و ترسناک تر میشد و حس اینکه واقعاً به یه خونه‌ی ارواح قدم گذاشتیم بیشتر در وجودمون بالا پایین می‌کرد. (این حرکت بالا پایین شدن، کاملاً برخلاف کلیشه های رایج ژانر وحشت انجام می‌شد و همین خودش باعث شده بود که ندونیم بعدش چه اتفاقی می‌افته!!) از پله ها رفتیم بالا و به یه در نیمه‌باز رسیدیم و تاریکی مطلق پشت اون. ظاهراً هیچ پنچره‌ای نداشت که اونقدر تاریک بود. نگاه کردیم و خواستیم با ترس و لرز در بزنیم تا شاید در کمال ناامیدی، یه موجود زنده از اون تو مث آدم جواب بده! اما قبل از اینکه فکرمون به مرحله‌ی اکشن برسه، در پشتمون با یه صدای دل‌هره آور و ترسناک، قیژی کرد و باز شد!

4875668_profile_mbox_background

 من جرات نکردم تو اون لحظه برگردم و ببینم چه نوع تبری قراره رو سرم فرود بیاد! اما امین برگشت و بعد از چند ثانیه مکث به موجود سلام کرد. من که منتظر بودم با یه جواب قاطع دندان شکن تو مایه های «یوهاهاهاهاها!! می‌خورمتون! روبرو بشیم، با شنیدن یه صدای نرم و مهربون که متعلق به یه خانوم مسن بود، به شدت از جا پریدم…. البته از رو تعجب!

خانوم مسنی که دم در وایساده بود و ما رو به داخل دعوت می‌کرد. داخل اون آپارتمان اصلاً هیچ شباهتی با اون محیط ترسناک بیرونش نداشت و برعکس، کاملاً هم ترتمیز و نورانی بود و با سرامیک‌های روشن، فرش شده بود. (می‌دونین که، خونه های جن زده، زیاد سرامیک مرامیک سرشون نمیشه! بیشتر سنگ های تیره و کثیف هستند!)
به هرحال ما خریدمون رو که شامل بادگیر و باتوم و قمقمه و خرت و پرت های دیگه بود، کردیم و به سمت مقصد بعدیمون حرکت کردیم…

راستی شما تا حالا تو موقعیت های اینجوری قرار گرفتین یا نه؟ تو اون وضعیت، سوتی هم دادین؟ یا اگه همچین ماجرایی براتون پیش نیومده، فکر می‌کنین چه صحنه‌ای بیشتر از همه شما رو بترسونه؟ خیالات خود را تا تاریخ پس‌فردا برای ما پست کنید!
یادتون باشه که شما نقش اصلی هستین و نمی‌تونین کشته بشین! به بهترین خاطره یا توهم وحشت، یه عدد ماچ مجازی اهدا می‌شود!

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

11 thoughts on “یوهاهاهاها! میخورمت!!

  1. من که یادم نمیاد همچین اتفاقی برام افتاده باشه!

    باتوم؟‌ میخوای کارای سیاسی بکنی؟!

    آمیر»بابااااا…نترس!! این باتوم سیاسی نیست. ولی هم نداره.

    Posted by شبستان | 2007/11/02, 17:34
  2. والا من یه بار کوچولو که بودم رفتیم تو باغ یکی گلابی بخوریم، طرف خسیس بود گفت که یکی داره میاد بچه‌ها را بخوره و فرار کنید و من هم فرار کردم و تو باغ گم شدم با چه بدبختی رفتم بیرون و با اینکه هیشکی دنبالمون نبود باز فکر می‌کردم که یارو را دیدم و تا دو سه شب هم از ترس خوابم نمی برد!

    آمیر»جالب بود. از این آدما زیاد پیدا میشن.

    Posted by «محمد» | 2007/11/03, 11:35
  3. سلام امير خان! نه بفرمايين شما از ما هم قبلن ترين!

    Posted by olis | 2007/11/03, 12:38
  4. من يكي كه نمي ترسم ! خودم قبل از اينكه صدايي بياد با صداي بلند مي گم اگه نياي بيرون و خودت رو نشون ندي خودم ميام سراغت و مي خورمت.. يوهاهاهاها!!!!!

    آمیر»واییی ترسیدم!!

    Posted by olis | 2007/11/03, 12:42
  5. کسی که جرات خرید لوازم کوهنوردی داشته باشه،اون هم تو این وضعیت کنونی بازار،از چه چیز اون خونه باید بترسه؟
    منکه نرفته ترسیدم
    موفق تر باشی و خوش بگذره

    آمیر» یه بادگیر، یه باتوم و یه کلاه کپ. اینا تمام وسایلین که من خریدم! بقیه شو دوستم خرید وگرنه منم از این جراتایی که میگی ندارم!

    Posted by gajamoo | 2007/11/03, 15:51
  6. همه چيزش عالي بود به جز مسن بودن اون خانوم!!!

    آمیر»سفارشی شما یه خانوم عالی 25 ساله! چیز دیگه ای نمیخواستین؟!

    Posted by ayyoob110 | 2007/11/03, 15:56
  7. سلام ننه! بمیرم بر غربت خونه بچم تو این یکی دوروزه. الان یادم نمیاد. بعدا اگه یادم اومد اگه حال داشتم اگه دوست داشتم مینویسم.

    آمیر»مرسی از همدردیت ماسینتوس!

    Posted by آتوسا | 2007/11/03, 21:56
  8. اممم…نمی دونم ! یه همچین موقعیتی رو یادم نمی یاد.یا شاید الان حضور ذهن ندارم.ولی البته همین الان می خوام کامنت بذارم!!

    وسایل کوهنوردی ! من خرید وسایل ورزشی به خصوص کوهنوردی رو خیلی دوست دارم (کلا خیلی اهل ورزش نیستم البته!).

    آمیر»البته خرید همیشه خوبه ولی داشتن یا نداشتن، مساله این است: پول!!

    Posted by بهاره | 2007/11/03, 22:13
  9. چرا اونجا ؟ قيمتش بهتربود و يا كيفيتش ؟

    آمیر»تخصصی وسایل کوه بود…بعد هم یکی از دوستان معرفی کرد، رفتیم ده تومن تخفیف داد (از صد تومن)</strong

    Posted by grayidea | 2007/11/04, 12:14
  10. یک شب مه غلیظی دانشگاه رو گرفته بود، من و دوستم تصمیم گرفتیم در این هوای بشدت دو نفره بریم بالای کوه. رفتیم تا نزدیکی کوهی که در دانشگاه بود، در طول راه هم داستانهای ترسناک و گرگ و جن و از این حرفا برای هم تعریف می کردیم . وقتی رسیدیم به کوه واقعا داشتیم می ترسیدیم.
    هوای تاریک و مه و با نورهایی که کور سو می زد و بعضی وقتها صدای سگی هم می امد.
    خلاصه اینقدر از حرف های خودمون ترسیدیم که با سرعت برگشتیم خوابگاه و حتی یکبار هم به پشت سرمون نگاه نکردیم. و از خیر کوه هم گذشتیم.
    یک پست وبلاگی شد، چقدر اینجا حرف زدم

    آمیر»مرسی از پستت. خیلی آموزنده بود و من فهمیدم که شب رفتم کوه واسه بچه ها از همین قصه ها بگم!!

    Posted by کمال | 2007/11/04, 15:52
  11. فقط مواظب باش جوری نگی که خودت هم بترسی

    Posted by کمال | 2007/11/05, 13:06

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

کافه‌توهم را از فید دنبال کنید

نویسندگان:

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

به 80 مشترک دیگر بپیوندید

لایک خور


لینک‌های خوشمزه

RSS لینک‌دونی گودری دوستان

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.