//
you're reading...
توهم

اپیزودهایی از یک درام


خیابانی نورانی در یک شهر زمانی نه چندان دور: مردی روی زمین می افند؛، سنش زیاد نیست، اما همه سریعاً خودشان رو به او میرسانند و دستشان را برای کمک دراز می کنند.

 

 اپیزود یک: بازگشت به گذشته؛ کمی قدیمیتر از حال.
مردی با صورتی اصلاح نکرده و کثیف، موهایی که به بدترین شکل ممکن شانه خورده اند و لهجه ای که بفهمی نفهمی، متعلق به هیچ جایی نیست، رو به دوربین لبخند میزند. از دیدن خنده ی ترسناکش مو بر تن آدم سیخ میشود. چشمانش ، آدم را به یاد چشمان جک نیکلسون در فیلم درخشش کوبریک می اندازد.
کارگردان شروع به شمردن می کند» 3و 2 و1 و اکشن»:
«راستش رو بخواین، من تازه چند روزه که اومدم شهر. تو این چند وقت، اصلا نتونستم خودم رو با شرایط استاندارت اینجا وقف بدم. هیچ چیز اینجا مث داهات خودمون نمیشه…نه هواش، نه اینی که بهش میگن آلودگی سوتی و نه هیچی دیگه ش. اما یه چیزیش که منو اینجا نیگر داشته، در ولهه ی اول شهرفرنگ بودن اینجاس و اینکه هر فصلش کلی جذابیت های تسویری و خانوم های رنگ و وارنگش و لباس هایی که هرکدومشون منو به یه حال و هوای خوبی میبره و… و دوم هم اینکه کارهای خوبی هم میشه پیدا کرد که نمیدونم چرا با اینکه خوب پول میدن، اینقدر واسه ش کم درخواست هست. من همین دیروز از یکی از همکارامون پرسیدم که چقدر درمیاره، گفت اگه از صبح تا شب وایسه تو میدون ونک و به مردم گیر بده، پنج هزارتومن بهش میدن. میدونی که…خوب این خیلی پوله! من تصمیم دارم که همین فردا برم و اسم بنویسم. تازه شنیدم که بهمون چوب هم میدن که اگه کسی به حرفت گوش نکرد بزنی تو دهنش! من از این بازی خیلی خوشم میاد!»

***

اپیزود دو
زمان: آینده ای تقریباً نزدیک

leg8.jpg
دو پسر جوان در حال  صحبت با یکدیگر هستند:
» تو پارک که نشسته بودم داشتم درس میخوندم یه خانوم خوشگلی رو دیدم که خیلی جیگر بود! میدونی… خودش رو که ندیدم، یعنی اصلاً بالاتر از ساق پاشو ندیدم. یه چکمه داشت که خیلی ناز بود، شلوارشو کرده بود توش اصلاً یه چیزی شده بود! اصلاً چکمه ش، فکرم رو بدون اینکه سرم رو بالا بیارم به سمت اقصی نقاط جغرافیایی صاحابش رهنمون مینمود! آره داداش!  انقدر برق میزد که من از ترس آبروی نداشته ام، دهنم رو با دستمال عینکم پاک کردم  که کسی متوجه نشه که چه فاجعه ی فیزیولوزیکی درجریان ووقوف یا وقوع یا یه همچین چیزیه . همونجوری که به داشتم زور میزدم که به شلوار پاره پوره ی دختری که داشت از کنارم میگذشت نیگا کنم ملتفت شدم که همه جماعت ذکور منطقه، دستمال گرفتن جلوی دهنشون و درحال دید زدن پایین پایین تنه خانومان! فکرشو بکن.. از یک دختر 10 12 ساله بگیر تا یه خانوم چادری و یک پیرزن 70 80 ساله… همه شون مورد ارزیابی جماعت الافای اونجا قرار گرفتن!…

***

اپیزود سه

leg.jpg
  یک پلیس، به شدت به دختری که درحال گریه کردن است، لگد میزند و او را به داخل ماشین پرت می کند. یک سایه ی سیاه از کنار دوربین میگذرد و داخل کادر قرا می گیرد. یک زن چادرپوش که احتمالاً همکار همان پلیس است. جلو می رود و یک سیلی در گوش دخترک میخواباند. جیغ او تمام رهگذرانی که در حال عبور از کنار صحنه بودند  تحت تاثیر قرار میدهد. همه برمیگردند و به پلیسی که حالا دارد به ضجه های دخترک، بلند بلند میخندد نگاه می کنند. نگاه هایی که خیلی نمیشود از آنها تاسف را خواند. بعد از چند ثانیه مکث، همه راه خودشون رو ادامه میدن.
دوربین روی صورت پلیس برمیگردد. همان مردی است که در اپیزود یک دیده بودیم. کمی ترتمیزتر شده. اما نگاه هرزه اش به دختر، همان چشمان مقابل دوربین را به یاد میاورد. بعضی چیزها هیچ وقت تغییر نمی کنند.

نما: پشت پنجره – داخل یک ساختمان هوارطبقه – سوم شخص مفرد:

او، لبخندی ترسناک بر لب،  درحال نظاره ی موج بی رنگی متشکل از مردم است که در مجاورت یک ابر سیاه و کثیف ، محوتر و محوتر میشن.
( کاری هم نداریم که او کیست. زیاد کنجکاو نباشید، وگرنه خودکشی می شوید!)

کات به صفحه سیاه

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

12 thoughts on “اپیزودهایی از یک درام

  1. واااااای خدای من. خیلی ترسناک بود آمیروووووووووووو.
    و این قسمتش خیلی خوب بود:
    او، لبخندی ترسناک بر لب، درحال نظاره ی موج بی رنگی متشکل از مردم است که در مجاورت یک ابر سیاه و کثیف ، محوتر و محوتر میشن.

    آمیر»«امیدوارم در حد داستان باقی بمونه…

    Posted by Atoosa | 2007/12/11, 22:38
  2. آلودگی سوتی و جذابیت های تسویری این الاف ها دیدنیه!
    اما آلودگی صوتی و جذابیت های تصویری اون علاف ها اصلا دیدن نداره!!

    و اگر دهاتی نبود حکومت چیزی کم داشت !!!

    آمیر:»این داهاتی های عزیز…
    آخه میدونی پونی جان… متاسفانه از لغت داهاتی بد برداشت شده. چون ما داهاتی های متشخص هم داریم که هیچ وقت خودشونو قاطی بازی هایی که مربوط بهشون نیست نمیکنن.
    اینا دیگه نوبرشن.

    Posted by پونی | 2007/12/11, 23:42
  3. شما خودت یه پا فیلم نامه نویسی ها!
    وقتی رئیس جمهورمون دهاتیه دیگه پلیس که سهل است.

    آمیر:»واسه اونم داریم… ولی به جاش!

    Posted by شبستان | 2007/12/12, 00:06
  4. تاره دیدم. چرا باز سربرگت رو عوض کردی؟!!

    آمیر:»من؟؟ الان که همون اصیلس…19.9 کیلوبایت. اصلاً تممو به خاطر اینکه از رنگ این خوشم اومده بود عوض کردم.
    مگه تو الان چی میبنی؟

    Posted by شبستان | 2007/12/12, 00:07
  5. آقا حقیقتا راسته که میگن پوشیدن چکمه ممنوع شده؟
    این سردار رادان نمیخواد به رنگ لباس زیر خانومها گیر بده؟ سوژه بدی نیستها!! مامورای دریده شونم کلی حال میکنن.

    آمیر:»جکمه تو شلوار ممنوعه. تبرج داره، آقایون تحریک میشن!
    ممکنه از چند ماه دیگه ستادهای مستقر برای چک کردن لباس زیر هم تشکیل بشه. از این جماعت هیچ چی بعید نیست.

    Posted by ژ.شادان | 2007/12/12, 02:31
  6. اونایی که تو گفتی دهاتی نیستن
    اونا روستایی هستند و اهل کار و تولید

    اگه اصلاحات اراضی نمیشد و دهاتی ها نمیریختن تهران محمد رضا کله پا نمیشد!

    Posted by پونی | 2007/12/12, 15:09
  7. مگه چکمه از پوست کجای گاو تهیه میشه که اینقدر تحریک کننده است؟

    آمیر:»هااا…!! اگه راست میگی خودت جوابشو بده!!

    Posted by پونی | 2007/12/12, 15:10
  8. lol

    Posted by پونی | 2007/12/12, 22:22
  9. من عاشق اپیزود بازیم

    آمیر:»کدوم اپیزود؟!!!

    Posted by رضا عظیمی | 2007/12/13, 10:09
  10. :))آفرین! کاملن دیوید لینچی بود و فراز و نشیب و چرخش مناسبی داشت. میدونی اصولن چکمه ی روی شلوار جرم سنگینیه…یه لحظه دقت کن، حتا اسمشم مسئله داره و تحریک کنندس! اصن رابطه ی چکمه با شلوار یه چیز کاملن خصوصی و خانوادگیه که خوبیت نداره نمود بیرونی پیدا کنه

    آمیر:»چی؟ بوت یا چکمه یا پوتین ؟ یا شایدم احمدی نژاد؟!

    Posted by خانوم لنگ دراز | 2007/12/13, 22:45
  11. نه! منظورم همین بود که چرا دوباره اصلیه رو گذاشتی. من این سربرگ رو کادو دادم به تو. هر کار میخوای باهش بکن. همینطوری گفتم! (من احساس میکنم اینجا یک سو تفاهماتی پیش آمده)

    آمیر:»خوب حق مسلم ماست که با کادومون هرکار خواستیم بکنیم! ما هم گذاشتیمش اینجا!

    Posted by شبستان | 2007/12/14, 00:07
  12. We discovered in that depressing, hellish place, where death was our constant companion, that we loved each other. We killed for each other, we died for each other, and we wept for each other. And in time we came to love each other as brothers. In battle our world shrank to the man on our left and the man on our right and the enemy all around. We held each other´s lives in our hands and we learned to share our fears, our hopes, our dreams as readily as we shared what little else good came our way
    Flesh and blood only takes you so far, and there´s no such things as an atheist in a foxhole. It requires something more than your own human effort to get through that, so you have to call on something greater than yourself but But I swear this, before you and before Almighty God. When we go into battle, I will be the first to step onto the field and I will be the last to step off. And I will leave no one behind. Dead or alive. We will all come home. Together

    Posted by eric | 2007/12/14, 13:23

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

کافه‌توهم را از فید دنبال کنید

نویسندگان:

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

به 80 مشترک دیگر بپیوندید

لایک خور


لینک‌های خوشمزه

RSS لینک‌دونی گودری دوستان

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.