//
you're reading...
اینترنت

نامه‌ای برای یک ترانه


شهر در دست عده‌ایست تمامیت‌خواه، خودمحور و سادیست که غیر از ارضای حس دیگرآزاریشان به چیز دیگری فکر نمی‌کنند. در اینجا منظور از شهر، جاییست که ما در آن نفس میکشیم. حالا میشود تعبیرش کنید به جایی مثل ایران، محدوده‌ی جغرافیایی‌ای در تقریباً آخرهای خاورمیانه که نقش یک گربه را دارد و هرچیز دیگری که یک طرف آن یک عده نشسته‌اند که یک موقع رییس‍ جمهور سابق آمریکا بهشان گفته بود محور شرارت؛بلانسبت شما!

اما میدونید… دنیا به هیچکس وفا نمیکنه. اون دنیای مزخرف واقعیات که خوب، همونجایی که این ضرب‌المثل ازش دراومده. اینترنت و وب2 هم به نوعی دیگر؛ اصلاً اسمش روش است: مجازی. یعنی چیزی که تو این دنیا محلی از اعراب نداره، واقعیته. این که مثلً اینجا هم بخوای از هویتی که تو دنیای واقعی با اون میشناسنت استفاده کنی، شاید بتونه یه بخشی از دوستانت، کسانی که میشناست و طرفدارات رو متوجه حضورت در اینطرف مرز بکنه، اما راه رو برای تمام اون انرژی‌های منفی و تمام اون چیزایی که ازشون تو این دنیا گریزون شدی هم باز میکنه. اینه که خیلی ها ترجیح میدن که همه‌ی خوبی‌های واقعیت رو فدای بدی‌هاش بکنند تا یه کم از هیاهوها بیخود و بی‌معنی اونجا فرار کرده باشند و یا برای بعضی‌هاشون “یه جو شانس” نصیبشون بشه.

blog[1] 
البته که اونهایی که نخواستند یا نتونستند از هویت خودشون دست بکشند – که کم هم نیستند -  آخرش به جایی رسیدند که بعضی‌ها بهش میگن “ته خط ”. جاییست که انسان متوجه میشود که شهر کجاست و این دنیا واقعاً چه جور جایی است. بعد هم میرسند به مرحله بعدی که اسمش را گذاشته‌اند مرحله اعتراف. نمونه‌اش همین دادگاه‌ این آقاهه… همین که وب‌نوشته‌ها را مینوشت. برای همه هم مشترک است. حالا راست و دروغش مهم نیست. اگر راست میگویند که یعنی متوجه شده‌ند که دنیا چه دروغگوی گنده‌ای است و اگر هم دارند خالی میبندند که معلوم است هنوز به بودن یک مثقال صداقت در دنیا باور دارند.
 
فقط یک مساله وجود دارد: ته خط برای هرکسی یه معنی دارد و یک جایی است که پیدا کردنش مثل گشتن دنبال مادر رمی سخت است! (اون کارتونه, اسمش همین بود دیگه؟!) برای یک نفر، ته خط جاییست که چیزی کلاً تعریف نشده و یک فضای تهی است که کلی آدم‌های دیگر تویش هستند که نیهیلیست نامیده میشوند. برای دیگران، ته خط، آخر یک قسمت بریده شده از خطی بزرگتر است که باقی‌ش ، هیفده هیجده طبقه حالا یا بالاتر یا پایین‌تر ادامه پیدا میکند. برای یک سری آدم دیگر هم جایی است که از آن به بعدش میرسی به اول همان خط؛ انگار که تو این مدت، یک دایره را داشتی دور میزدی. خلاصه پیدا کردنش سخت است!

قضیه از این قرار است که یک آدمی، یک موجود متفکر حالا مصلحت‌اندیش عادی مثل من و شما، چند وقت پیش هوس کرد بیاید قاطی نویسنده‌های دنیای مجازی یا بهتر بگم وب 2 و خودش رو و وبلاگ2 نویسی‌ش را و درجه‌ی دیگرجوشی‌اش را با جماعتی از همان جنس، محک بزنه. همون کاری که من از چند سال پیش هوسش به جونم افتاد  و همون کاری که تویی که اینجا رو میخونی، یه روز از همین 365 روز سال، به سالگردش میرسی، یا شاید هم از اون دسته ای باشی که فقط میخونند و با این خوندنشون، بودنشون رو در دنیای مجازی به رخ دیگران میکشند.
اما ظاهراً اتفاقاتی افتادند و مسائلی که خاص دنیای مجازی هم نیستند، شرایط رو جور دیگه‌ای براش رقم زدند.

این قسمت را هم مستقیم به خود اون یک نفر مینویسم. اسمش را هم که اون بالا نوشته ام.

من خیلی وقت نیست که خواننده‎ی وبلاگت شده‌ام. شاید خیلی باشد، شش هفت ماه. اما از همان اول هم با این دید به نوشته‌هایت نگاه کردم که چقدر آدم‌ها را نمیشود از روی ظاهرشان فضاوت کرد. خیلی‌ها میدانند که چقدر به بازی‌هایت علاقه دارم، اما چیزی که نمی‌دانند این است که یک جور خاص صداقت را، از آنهایی که این روزها خیلی مشکل بشود پیدا کنی، تو همان بازی کردن‌هایت دیده‌ام. عین همان را هم در نوشته‌هایت میبینم. این است که دنبال کردن آنها را دوست دارم، چون با خواننده‌هایت صادق بوده ای و نخواستی آدم جدیدی را خلق کنی که ارتباطی با خود واقعی‌ت ندارد. این همان چیزی بوده که باعث شده نوشته‌هایت را به عنوان یک آدم معمولی ببینم که حالا، اسمش یک کمی آشناست!
واقعیت این است که هیچ کجای دنیا، آنهایی که اسمشان برای بقیه آشناست، از بازخوردهای منفی و توهین‌ها در کنار قربانت شوم‌ها و پرستش‌های آنچنانی در امان نیستند. اگر اینطور نبود، Celeb.rity تعریف نمیشد. به طبع، پاپاراتزی‌ها و زردنویسان هم وجود نداشتند و نتیجه خیلی اخلاقی این بود که آدم‌های عامه‌پسند، سرشان را گرم چیزی نداشتند که بکنند و بنابراین میچسبیدند به چیزهایی که اصلاً علاقه‌ای به موضوعشان نداشتند و بعد یک سطح دیگر از این آدم تشکیل میشد با همان خصوصیات و … میشود این زنجیره علت و معلول را تا ته ادامه داد.

ist2_3362984-weblog

بگذار یک نصیحت کامپیوتری فیلسوفانه بکنم! خیر سرم پنج سال درس نخواندم که فقط بروم پیچ و مهره کیس مردم را ببندم و بدهم دستشان. گاهی سوءاستفاده‌های تئوریک هم لازم میشود! ببین! وبلاگ جایی است که آدمهای متشخص (که حالا درجه تشخصشان با هم فرق میکند) یک سری از توهمات ذهنی‌شان را روی کاغذ دیجیتالی می‌آورند و یک سری دیگر که ممکن است تویشان حتی آدم غیرمتشخص هم زیاد پیدا بشود می‌آیند، میخوانند، بعد اگر حسشان بود، نظر خودشان را زیر توهمات نویسنده مینویسند. بعد نویسنده میخواند و جواب میدهد و به این صورت تعامل در حد خیلی، برقرار میشود. بعد یک عده می‌آیند و میگویند که این، جنبه‌ی اصلی وب دو است. یعنی جایی که وبسایت‌ها و سرویس‎های خبررسانی و غیره می‌آیند مثل ربات، وظیفه‌ی اطلاع‌رسانی در مورد یک موضوع را انجام میدهند و میروند تا فردایش، دیگر تعاملی بین خواننده و نویسنده مطلب وجود ندارد. در نتیجه مهم نیست که اصلاً خواننده چی خوشش بیاید و چه چیزی را مطابق با نظرش نداند. کسی که میخواهد اینجوری بنویسد، میتواند برود تو یک مجله الکترونیکی انقدر بنویسد و انقدر نفهمد که خواننده‌هایش آن را پسندیده‌اند ( یا اصلاً کسی خوانده است یا نه) و هی بنویسد  و بنویسد و آخرش هم برسد به همان “ته خط ”  معروف. منتها از نوع نیهیلیستی‌اش که بعدش همه چیز را  ول میکنند و انگار نه انگار که عمری را بر آن گذاشته‌اند.

حیف است که مهمترین بخش وبلاگ نویسی رو ندیده بگیری و ته خط رو از الان برای خودت مجسم کنی. کلاً ما، عادت داریم همه چیز رو با عینک توطئه و دروغ و بقیه صفات پسندیده‌ای که از خودمون سراغ داریم و نداریم ببینیم. کلاً کافر کارش همین است که همه را به کیش خود پندارد. چیزی هم که در شهر زیاد است همین کافر…

قبول دارم که فهمیدن این آدم ها مشکله و تحمل کردنشون شاید مشکل‌تر، اما گاهی وقتا استفاده از عینک بی‌خیالی کمک میکنه تا دنیا رو ساده‌تر از اونچیزی که هست ببینیم.

 

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

6 thoughts on “نامه‌ای برای یک ترانه

  1. چه قدر دلم گرفت وقتی بلاگ آخرشو دیدم … و چه قدر خوشحال کننده بود وقتی بلاگت و خوندم و دیدم که حتی در همین جامعه ی مجازی هم دوستی ها و آشنایی ها می تونه اینقدر محکم و پا بر جا باشه … مرسی امیر

    Posted by آی دا | 2009/08/14, 01:59
    • اینجا و اونجا نداره… کلاً بنی آدم اعضای یکدیگرند. حالا عضو مجازی باشه یا حقیقی خیلی توفیری نداره.

      Posted by Ãmir | 2009/08/14, 14:47
  2. سلام منم دلم گرفت وقتی وبلاگشو دیدم.دیشت یه چیزایی در همین مورد نوشتم.اولش نمیدونستم کار درستیه یا نه؟شاید دوست نداشتهباشه به قول خودش کسی بی جهت ازش تعریف کنه،ولی واقعا بی جهت نبود.خودش هم میدونه مردم دوسش دارن وهرجایی یه سری رفتار نامعقول خواسته یا ناخواسته از بعضیا سر میزنه. کم هستن همچین انسان های صادق و مهربونی که حاضرن برای همه مردم از هر قشری وقت بذارن و ترانه جان کم نیستن کسایی که دوست دارن و بهت احترام میذارن.

    Posted by یک نوع جاندار | 2009/08/14, 09:32
  3. با تایید حرفهای شما
    متاسفانه جامعه ما بخاطر شرایطش تعداد زیادی افراد بیمار رو پرورش داده که شاید در جامعه دیده نشوند و شاید موقعیت اجتماعی بالایی هم داشته باشند ولی در جامعه مجازی بخاطر ویژگی ناشناسیش بروز میدن علایم و خانم علیدوستی هم بیشتر از همه از دست این افراد شاکی هستش و متاسفانه حق هم دارد.

    Posted by مهدی | 2009/08/21, 13:19
  4. سلام به نظر بعد نمیاد

    Posted by mansour | 2009/12/07, 04:05

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

کافه‌توهم را از فید دنبال کنید

نویسندگان:

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

به 80 مشترک دیگر بپیوندید

لایک خور


لینک‌های خوشمزه

RSS لینک‌دونی گودری دوستان

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.