//
you're reading...
اجتماعی

بن بست


برای من که از خراب‌شهری مثل تهران آمده‌ام، زندگی در شهرهای کوچک، دو روی یک سکه‌ست. در عین‌حالی که از تنش و شلوغی و جنب و جوش غالباً بی‌خاصیت شهرهای بزرگ دور هستی، از امکاناتی که احتمالاً به تعداد زیاد در چنین شهرهایی پیدا می‌شود، هم کم و بیش بی‌بهره‌ای.  چند روز پیش که به استکهلم رفته‌بودم، در همان نگاه اول یاد تهران افتادم. آسمان‌خراش‌ها و ساختما‌ن‌های بلند، غلغله‌ی مردمی که یک روز  دیگر از زندگی‌ شهری‌شان را از همان بوق سحر و در خیابان‌های پر از ماشین و اتویوس و تاکسی آغاز می‌کنند و تلاش می‌کنند تا از جریان زندگی عقب نیفتند. عصر هم که می‌شود، می ریزند تو مراکز خرید و مغازه‌ها و فروشگاه‌ها و سعی می‌کنند تطابق خودشان را با محیط، حداقل در ظاهر حفظ کنند.

اینها چیزهایی هستند که می‌شود بین این دوتا پایتختی که اسمشان را بردم، مشترک پیدا کرد. اما به همان اندازه که در ظاهر  می‌شود بین اینها شباهت پیدا کرد و بلکه بیشتر، تفاوت میبینی. نیازی هم به لیست کردنشان نیست. اما مهمترینشان این است که اینجا مردم برای اینکه از زندگی‌شان لذت ببرند، خیلی زور نمی‌زنند. هرکسی به روش خودش را پیاده می‌کند. همیشه و برای هر سلیقه‌ای، چیزهایی هست که مردم را راضی کند. کسی هم نگران “پول”ش نیست، چون بهش این حق داده شده که در آن واحد حداقل بین اینهمه “آپشن”، یک بهترین  را انتخاب کند. یکی ماشین‎باز است، میرود با پول خودش (و نه پول پدر مادرش) BMW مورد علاقه‌اش را میخرد. آن یکی تجهیزات سینمای خانگی‌اش را راه میاندازد. یکی دیگر هم می‌رود خانه‌ای مجلل برای خودش دست و پا می‌کند. یکی هم می‌رود همه‌ی پولش را صرف قماربازی و یا الکل میکند. آن دیگری سطح سلیقه‌اش را پایین‌تر می‌آورد و از همه‌چیز، یک حد متوسطش را پیدا می‌کند که خودش را راضی کند و دست‌آخر هم هیچ اتفاقی برای اصل زندگی‌اش نمی‌افتد. اینها را تعمیم بدهید به همه‌شهرهای کوچک و بزرگ این کشور. مثل ایران نیست که طرف یا انقدر پولش از پارو بالا می‌رود که نداند باهاش چه‌کار کند، و نه از فرط بی‌پولی، هر روز نگران این باشد که شکم خودش و خانواده‌اش را چطور سیر نگه دارد. حالا یکی مثل آن خواننده‌ی محترم هم که یکی دو ماه پیش، من را به غرب‌زدگی متهم کرد پیدا می‌شود که از من بخواهد درباره خوبی‌های ایرانی  و بدی‌های غربی‌ها بنویسم. اما اسم این را اصلاً نمیشود غرب‎زدگی گذاشت. وقتی تو تلویزیون ایران میبینی که طرف در مقابل سوال خبرنگار صدا و سیما درباره‌ی پخش زنده‌ی بازیهای جام‌جهانی از تلویزیون، کره‌ی شمالی را مصداق مقایسه با ایران قرار می‌دهد، دیگر نمیتوانم  انتظار زیادی از آدم‌های مملکتم داشته باشم. این “نگاه به پایین‌” مدت‌هاست در فرهنگمان ریشه دوانده است. از همان موقعی که بساط دبیرستان‌های نمونه‌مردمی را جمع کردند به بهانه‌ی اینکه همه باید مثل هم باشند و هیچ مدرسه‌ای نباید بهتر از مدرسه‌ی دیگر باشد، میدیدم دارد چه اتفاقاتی می‌افتد. یادم هست وقتی سر یکی از درس‌های عمومی دوره لیسانس صحبت از زندگی بدون دغدغه مردم قبل از انقلاب شد، استاد، حرف از قناعت مردم به میان آورد و اینکه مظاهر زندگی غربی، آدمها را از این قناعت دور میکند! کاری به سی‌چهل سال پیش ندارم که خوب، قطعاً مشکلات خودش را داشته، ولی این طرز تفکر به اصطلاح دینی که قناعت را به معنای فقر و ساده بودن در ممکن‌ترین وضعیتش تبلیغ می‌کند، دمار از روزگار مردم درآورده است. انگار که نمی‌شود قانع بود و زندگی خوب داشت. نه، نمی‌شود، چون همیشه آدمهایی در همه‌جای دنیا هستند که باید آنها را معیار بدبختی (محض) قرار دهیم و زندگی خودمان را در قیاس با آنها مفرح تلقی کنیم. نمی‌شود، چون هیچ‌وقت آن چیزهایی از زندگی غرب را که آدم‌ها را عزیز می‌کنند، نمیبینم. آن از وضع تلویزیون و اینترنتمان، آن از وضع انتخابات، این هم از وضع اقتصاد. بعد می‌گویند چرا فارسی‌وان به پرطرفدارترین کانال تلویزیونی تبدیل شده. پیدا کردن جوابش اصلاً سخت نیست. چشم بصیرت هم نمی‌خواهد. قضیه‌اش مثل تاثیر الکل است بر مردمی که حوصله‌ی فکر کردن به بدبختی‌های بیشتر را ندارند. راهی‌ست برای فرار از واقعیت تلخی که جاده‌ی فرار به جلو بن‎بست است….

الان یکی دو روزی می‌شود که به همان شهر کوچک و جمع و جور خودمان در شمال سوئد برگشته‌ام. همه‌ی اتفاقاتی که در این بیست و اندی سال پشت سر گذاشته‌ام، به نظرم بیشتر شبیه یک فیلم می‌آید. از آن سبک درام‌هایی که تا مدت‌ها در اعماق مغزت می‌نشیند و یادآوری‎ش هر از چندگاهی آزارت میدهد. شاید هم هیچ‌وقت پاک نشود…

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

5 thoughts on “بن بست

  1. vali asemoon kharash to stockholm!?mesle tehran!?stockholm mesle tehran!?stockhol 0.00001 andaze tehran 😛 borjash ke aslan jaye moghayese nadare 😛 shayad beshe goft aslan borj nadare!l

    Posted by sepehr | 2010/07/06, 14:17
  2. خب «نگاه به پایین» راحت ترین و ساده ترین شیوه ممکن برای تنبلی و رکوده . همیشه وقتی خودتو با پایین دست مقایسه می کنی دیگه نیازی نیست برای پیشرفت تلاش کنی و زحمت بکشی . میشینی توی برج عاج خود ساخته و میگی خیلی ها در فلان جا حسرت همین رو دارن و دوست نداری از این جنبه به قضیه نگاه کنی که چند برابر اون خیلی ها در جای دیگه موقعیت و شرایط خیلی بهتری دارن .
    خب حاکمان دینی هم از این خلا بهترین بهره رو می برن و بیشتر عوام رو مسخ می کنن تا سواری بیشتری بگیرند . این وسط حلقه مفقوده همون جریان روشنگریه که باید نشون بده این سیستم فکری از اساس غلطه اما بنا به هزار و یک دلیل موقعیت بروز پیدا نمی کنه

    Posted by Ali | 2010/07/06, 17:48
  3. manam harfe aliro ghabool daram stockholm aslan andaze in chiza nist ke ba tehran moghayese konim ba bayad be balatar negah konim mesle los angeles va shanghay!:P

    Posted by sepehr | 2010/07/06, 21:13
    • من اندازه شهرها رو در جایی از نوشته م با هم مقایسه نکردم. چیزی که منظورم بود استایل شهری ش بود که در مرکزش مشابه تهرانه.

      Posted by Ãmir Caféchi | 2010/07/06, 23:26

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

کافه‌توهم را از فید دنبال کنید

نویسندگان:

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

به 80 مشترک دیگر بپیوندید

لایک خور


لینک‌های خوشمزه

RSS لینک‌دونی گودری دوستان

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.