//
you're reading...
وبلاگ, اجتماعی

همشهری، نگاهت را…!


lookوبلاگ تلخ نوشته‌ها، در جدیدترین پست خودش درباره‌ی مشاهداتش از وضعیت نابسامان فرهنگی در شهر مشهد و در ماه رمضان مطلبی نوشته است. ماهی که بنابر آموزه‌های اسلامی قرار است ماه مبری از گناه و مسائل غیرشرعی باشد. حالا در اینکه یک دین، یک ماه از دوازده ماه سال رو جدا می‌کنه تا پیروانش در اون، کمتر گناه کنند، موضوعی‌ست که شخصاً هیچوقت با مفهوم و تفکر پشتش کنار نیومده‌ام. اما چیزی که در این پست جناب مسعودخان مشهدی، توجهم رو جلب کرد، آخرین قسمت نوشته‌ی این نویسنده‌ی خوش‌قلم بود که باعث شد، تا حدی زیادی نسبت به بهبود فرهنگ عمومی جامعه، دلسرد بشم.

 

مسعود، در این قسمت از نوشته‌اش اینطور گفته:

… کنار خيابون منتظر ماشین بودم برم خواجه ربیع که دیدم همه نگاهشون یه طرفه… منم همون طرف رو نگاه کردم دیدم یه خانومی که مانتو کوتاه تنش بود پشت مانتوش حسابی رفته بالا و باسن گنده و خوش ترکیبش توی شلوار لی بدجوری دهن جماعت روزه دار رو اب انداخته…! پیرزنی که از بغلم رد میشد گفت: خجالت بکش تو ماه مبارک…من هی خجالت کشیدم… هی خجالت کشیدم…! از دور صدای اذان می امد و بوی تند شهوت موج میزد در فضا…اینجا مشهد است…! شهر بهشت و پایتخت معنوی ایران در ظهر ماه مبارک رمضان…!

شکی در اینکه قصد نویسنده از نقل این خاطره، توصیف شرایطی‌ست که از دوره‌ی به اصطلاح اجتناب از گناه انتظار دارد، نیست. اما نحوه‌ی روایت اون، این را می‌رساتذ که این نویسنده‌ی منتقد، خودش هم در آن بخش از مردم که به اصطلاح مشغول انجام گناه هستند، شریک می‌شود؛ و البته ترسی از اینکه در پاسخ به یکی از کامنت‌ها، خودش هم به این موضوع اعتراف کند، ندارد:

من هر جا زيبايي ببينم اون رو نگاه ميكنم تا حدي كه به اون زيبايي ازار نرسونم… يعني اون نگاه من روي اون سنگيني نكنه…. حالا يا خوبه يا بد…من اينم…!! …

زيباييها رو دوست دارم و در حد متعارف اونها رو ميبينم…حد متعارف…!! يعني زل نميزنم به كسي…!!

صراحت لهجه‌ی نویسنده، قابل تحسین است ولی این طرز نگاه را نمی‌شود در یک نوشته‌ی انتقادی، هیچ جوری توجیه کرد.

موضوع این است که فارغ از دیدگاه‌های دینی، نوع نگاه نویسنده به موضوع بحثش، از جنس همان نگاهی است که مسئولان سیاسی و انتظامی مملکت دارند. تفاوت در این است که یکی با توسل به جایگاه قدرتش اجراییش (مثل گشت ارشاد)، و البته دید نهی از منکرانه‌اش تلاش میکند تا صورت مساله را پاک کند، و دیگری (نویسنده) با دید به قول خودش زیبایی‎بینانه، تلاش میکند تا از نگاه جامعه به این طور مقولات انتقاد کند. شاید اگر این دو را در یک جاده قرار دهیم، هر کدام در یک انتهای آن و در جهت مخالف مشغول حرکت هستند. اما مساله اینجاست که اینها نهایتاً در یک جاده مشترکند. حالا اسمش را هرچه دوست دارید بگذارید.

اگر قرار به مقایسه باشد، کشورهایی مثل کشورهای اسکاندیناوی با تمام مظاهر مثلاً غیراسلامی‌شان، امن‌ترین جاهای دنیا برای شهروندشان محسوب می‌شود. مسلماً امنیت در این مفهوم، فقط به معنای Safe بودن از نظر فیزیکی نیست. اینجا، کسی به دیگری، ولو زن یا مرد، زن‌نما یا مردنما، به هر شکل و ظاهر نامتعارفی که باشد، هیچ نگاهی غیر از نگاه شهروندی ندارد. همه، سرشان به کار خودشان است و اصولاً به خودشان اجازه نمی‌دهند که راجع به ظاهر کسی اظهارنظر کنند. حالا برای توصیف باشد یا اعتراض، هیچ وقت آدم‌ها از روی ظاهرشان معرفی نمی‌شوند. اگر قرار باشد کسی از روی نوع پوششش آدرس داده شود، فوقش این است که بشنوی فلان دختری که پیرهن یا شلوار فلان رنگ یا مدل پوشیده و مدل‌هایی از این دست. اینکه درباره‌اش چه فکری میکنی را اکثراً نمیشود برای معرفی یک فرد دیگر، از زبان این آدمها شنید. چرا که آنوقت است که من هم به عنوان شنونده، در بخشی از نگاه گوینده (Subjectivity)، شریک میشوم و شخصیتی مجازی را در ذهنم خلق میکنم که قطعاً با آنچه که در واقعیت (Objectivity)  وجود داشته، متفاوت است. تمام توصیفات آدم‌های مسئول در این مملکت، از شهروندان ایرانی، به نوعی شامل دیدگاه شخصی آنهاست و اولین پله‌ی انحراف از واقعیت. همین میشود که فلان افسر گشت به اصطلاح ارشاد، بنابر نگاه شخصی خودش به آدم‌های بدحجاب، افرادی را شکار میکند که با به اصطلاح “دشت‌”های همکاران دیگرش زمین تا آسمان فرق دارد. یک مرحله بالاتر، رییس پلیس تهران، شلوار داخل چکمه را تبرج میداند و امام جمعه‌ی مشهد، همه‌ی زن‌های بدحجاب را فاسد می‌خواند و البته داستان فقط به همینجا ختم نمیشود و سری دراز دارد.

مسعود به عنوان یک وبلاگ‌نویس پرطرفدار، که نوشته‌های باورپذیر و نزدیک به خلق و خوی عامه‌ی مردم (و بخصوص بخش عمده‌ای از مردم مشهد) دارد، با تمام تلاشی که در نمایش حُسن نیت خودش از نوشتن این پست دارد، عملاً از به سرانجام رساندن هدف نهایی‌اش بازمی‌ماند. بدون شک، وبلاگ‌نویسی در وهله‌ی اول، آوردن احساسات و باورهای شخصی به روی کاغذ آنلاینی است که جلویمان گذاشته شده، و بنابراین، نمیتواند جایی برای خودسانسوری داشته باشد. اما اگر قرار به رساندن صدای انتقادمان به گوش دیگران باشد، مهم‌تر این است که نگاه خودمان را تغییر دهیم تا بتوانیم بیشترین تاثیر را در بازیابی فرهنگ از دست‌رفته‌مان داشته باشیم.

Advertisements

گفت‌و‌گو‌ها

5 thoughts on “همشهری، نگاهت را…!

  1. Ãmir عزيز ممنون كه وقت گذاشتي براي نقد نوشته…اما همشهري عزيز كاش اين كامنت رو هم ميخوندي و زود نتيجه گيري نميكردي…! :

    ( من متنفرم از اونهايي كه سو استفاده ميكنن و ديد ميزنن …! اگه مانتويي سهوا بالا رفته و اون خانم هم متوجه نيست زل زدن و ديد زدن بسيار كار زشتيه و دور از مردانگي… من اينجا دنبال تعريف كردن از خودم نيستم بيتاي عزيز… گاهي خودم رو هم بد ميكنم تا بهتر بتونم بدي ها رو نشون بدم… تا انگ جانماز ابكشي بهم نچسبونن… قبلا هم گفتم منم يكي از همين مردمم.. )

    البته باز هم بر سر اين حرف هستم كه زيباييها رو دوست دارم اما زيباييهايي كه نگاه كردنش منعي نداشته باشه و ازاري به كسي نرسونه…. پاينده باشي همشهري

    Posted by مسعود مشهدی | 2010/08/31, 08:57
    • مرسی از کامنتت.
      من تمام کامنتها رو دونه دونه خوندم! بعد اینو نوشتم. ایرادی به شخص شما وارد نمیدونم. مشکلی ست که سالیان ساله که ریشه دوونده و مخصوص یکی دو سه دهه اخیر نمیشه. گو اینکه قطعاً تو این مدت تشدید شده.

      Posted by Ãmir Caféchi | 2010/09/01, 00:24
  2. خیلی خوب بود و باید اینم بهش اضافه کرد که اینا همش برمیگرده به این روحیه ما ایرانیها که خودمون رو محق میدونیم راجع به هرچیزی نظر بدیم و عین آب خوردن قضاوت کنیم… در صورتیکه تنها کسی حق قضاوت داره که همه (یا حداقل بخش اعظمی) از حقیقت رو بدونه و کی هست که بتونه همچین ادعایی راجع به انسان های دیگه بکنه… اونهایی که میان یه پیش فرض پوششی برای هر قشری انتخاب میکنن و براساسش قضاوت هم میکنن بزرگترین جنایت رو مرتکب میشن… (یعنی مثلاً هرکی پوتین پوشیده فلان کاره است!!! این یکجور انحراف روانی هست و باید تحت درمان قرار بگیره…

    شما در نهایت نهایتش میتونید «نظر» بدید و تازه اینم باید تو قلمرو ذهنی خودتون باشه، اگه یک ذره به خدا و احکام اسلام باور داشته باشید حتی بخودتون جرات نمیدید که نظرتون رو راجع به انسانها بگید… نظر دادن هم منوط به یه شناخت نسبی هست که متاسفانه ما آدمهای «هوشمندنمای سطحی بین» اغلب فاقد اون هستیم.

    خیلی خیلی از مطلبتون لذت بردم و کاملاً با شما هم عقیده ام

    Posted by مسعود | 2010/08/31, 13:52
  3. به نکته‌ای خوبی اشاره کردی. و این یه Clue مهم از شناختن بخشی از بخش‌های فاسدِ فرهنگ ما ایرانی‌هاست. باید قبول کنیم که اشتباه داریم. تعصب تو هر جایی غلطه. تو وطن‌پرستی هم همینطور. باید قبول کرد این چیزی که گفتی یک مشکلِ فرهنگی هست. که سرنخی میده برای یک‌رشته بیماری‌های فرهنگی ما. که باید تا تهِ این کلاف سردرگم را بریم. و تا میشه این فرهنگ- از نظر من قابل اصلاح- را طی چند قرن اصلاح کنیم. و این مهم نمی‌شود، مگر در فضای باز و دموکراسی و در حضور دگراندیشانِ آزاد.

    Posted by رضا.ب | 2010/08/31, 16:05
  4. اين نويسنده مشهدي رو نمي شناسم. اما نقدت رو خوندم. نقد جامعي بود. مي‌تونم بگم واقعاً نقد بود نه مثل خيلي از وبلاگها كه فقط سعي در تخريب نويسنده‌اي رو دارن. در ضمن اون پستت رو هم در مورد فيث خوندم. چقدر جالب بود

    Posted by xatoun | 2010/09/04, 11:19

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

کافه‌توهم را از فید دنبال کنید

نویسندگان:

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

به 80 مشترک دیگر بپیوندید

لایک خور


لینک‌های خوشمزه

RSS لینک‌دونی گودری دوستان

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.